یادداشت‌های فلسفی

دین، زبان، فلسفه، انسان و درد

۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

نامه‌ای از الینا برای پیتر

يكشنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۰۳ ب.ظ

نامه‌ای برای پیتر:

پیتر عزیز، هرچند برای خودم هم بسیار سخت و غیرقابل باور است که بعد از ۸ ماه زندگی مشترک با تو، تصمیم گرفته‌ام که به این زندگی مملو از رنج و تباهی پایان بدهم، و دلیلش را هرگز تا به حال با تو در میان نگذاشته باشم. اما پیتر، مرد رویایی من؛ می‌خواهم این را بدانی که رنج من، آن طور که تصور می‌کردم با ازدواج با تو پایان نپذیرفت.

مسلم است که این موضوع هیچ ارتباطی به تو ندارد و کاملاً به خودم مربوط می‌شود. اما تو می‌دانی که من، دختری هستم که اصلاً و ابداً هیچ شباهتی به دخترها نداشته و ندارم. از اول هم شبیه‌شان نبوده‌ام. از همان بچگی هم هم‌بازی‌هایم پسرها بودند. با آن‌ها رشد کردم، زندگی کردم و بزرگ شدم و تا همین حالا که این سطرها را برایت می‌نویسم تا با تو خداحافظی کرده باشم هم، هر چه به خودم دقت می‌کنم، هیچ حالت دخترانه‌ای در خودم نمی‌بینم. خب این طبیعی است که در اثر معاشرت با پسرها، بتوانم شبیه آنها، به زندگی نگاه کنم. عزیزم، در این مدت که همسر تو شده‌ام، یکبار هم نتوانستم بگویم که دوستت دارم. تو می‌توانی این را به پای غرورم بگذاری و یا حالت‌های پسرانه‌ام. اما حالا که مطمئنم که دیگر تو را نخواهم دید، به تو می‌گویم که مهرت چنان در اعماق قلبم جای گرفته که هرگز، حتی پس از مرگم هم از آن بیرون نمی‌آید. من میل به تو را با خودم به اعماق آب‌ها می‌برم، چرا که از این کار ناگزیرم. گودال سیاه مدیترانه، بکرترین جا برای نگه داشتن قلب من است. قلبی که سرشار از تو و با تو بودن است.

حالا بدون دلهره می‌توانم نشانت بدهم که یک زن چقدر می‌تواند مردی را دوست بدارد. اگر من زنده می‌ماندم، یک روز قبل یا بعد از تو می‌مردم، اما عشق من به تو چه می‌شد؟ هزار و یک اتفاق برایش می‌افتاد. شاید به مرور زمان تازگی و طراوتش را از دست می‌داد. شاید رنگ می‌باخت. شاید این زندگی ناپایدار آن را به نفرت تبدیل می‌کرد. شاید کسی می‌آمد و جای آن را می‌گرفت. حتی شاید بعد از مدتی متوجه می‌شدم که عاشق تو نبوده‌ام و هزار و یک شاید دیگر که ممکن بود برای عشق من به تو اتفاق بیافتد. اما من برای اینکه عشقم به تو به این شاید‌ها مبتلا نشود، آن را در قلبم نگه داشتم و حالا که احساس کردم دیگر قدرت پنهان کردن آن را ندارم، تصمیم گرفتم که آن را با خودم به جایی ببرم که دیگر شایدی برایش اتفاق نیافتد. جایی همیشگی!

حالا که این نامه را می‌نویسم بالای گودال مدیترانه در قایق نشسته‌ام. بعد که نامه را تمام کردم، جوهر و قلم را به دریا می‌اندازم تا دیگر کسی نتواند با آن برای تو نامه بنویسد و نامه را در این بطری می‌گذارم تا به دستت برسد. پاهایم را می‌بندم و بعد هم چشم‌هایم را که اگر در اثر ترس پشیمان شدم؛ دیگر کاری از دستم برنیاید. و بعد با کمال عشق و علاقه‌ای که به تو دارم، خودم را به دریا می‌سپارم؛ تا روزی که همه در پیشگاه پدر آسمانی‌مان حاضر می‌شویم، بگویم که چطور از عشقی که در وجودم به ودیعه گذارده بود، پاسداری کردم. حالا دیگر نامه را تمام می‌کنم.

دوستت دارم.

الینای تو

اِلینا - .

شنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۰۴ ب.ظ

وقتی بارقه‌های خیال - یا منظورم همان امید از دست  رفته است - وقتی این بارقه‌ها از جایی بلند شوند، دیگر باید مطمئن بود که دیر یا زود از جای دیگری سر بر می‌آورند. از قلب یا شش یا حتی مرکز اعصاب یک انسان که ارتباط تنگاتنگ با مغز دارند و بعد چه می‌شود؟!

بدون پیش داوری قضاوت کنید؟!!

آن انسان باید منتظر اتفاق میمون و خجسته‌ای باشد که در شُرُف است. حتی باید منتظر این باشد که روزی در بزرگترین تالار شهر، از او برای بارقه‌های خیالش قدردانی کنند. چه لذت عمیقی دارد، وقتی که همه برای او و استواری و مقاومتی که در راه بارقه‌های خیال از خودش نشان داده، کلاه‌هایشان را از سر برمی‌دارند و  هورا می‌کشند. تالار مملو از جمعیتی می‌شود که منتظرند او را، نگهدارنده‌ی بارقه‌های خیال را، ببینند. او البته جنگجوی بی‌نشانی بوده است. چرا که او هیچ‌وقت در ملأ عام نجنگیده، بلکه در تاریک‌ترین و ژرف‌ترین دهلیزهای قلبش برای پاسداری از حیات به جنگ ناامیدی رفته است. آنجا که دیگر امیدی برای او باقی نبوده و روزنه‌ای به نور راه نداشته بود. حتی شمع‌اش هم سرد شده و او را تنها گذاشته بود. و آنجا، در تنهایی و آخرین لحظات، بالاخره نیرویی، حالتی اهورایی، روشنایی از درون‌اش بلند می‌شود. دیگر وقتش است. بارقه‌ها بلند شده‌اند.

حالا اجازه بدهید داستانی برایتان تعریف کنم. اوایل تابستان، شبی در سواحل غربی مدیترانه اتفاقی افتاد که مو را بر اندام همه سیخ کرد. کمی بعد از نیمه شب؛ تعدادی از ماهیگیران محلی که در دو سه قایق، نزدیک ساحل تور جمع می‌کردند؛ صداهای نامفهوم بلندی از اعماق دریا شنیدند. آن صداها درست از عمیق‌ترین گودال دریایی مدیترانه می‌آمدند و در آن شب شرجی طنین می‌انداختند. تا به حال کسی حتی با قایق هم از روی آن چاله عبور نکرده بود. گودالی پر از هجوم سیاهی. ماهیگیران بدون ذره‌ای درنگ دست از کار کشیدند. تورها را رها کرده  و به ساحل برگشتند.

من در کافه‌ی ساحلی قهوه می‌خوردم و خودم را با صدای امواج مشغول کرده بودم که سیل عظیم ماهیگیران که بر اثر وحشت چشم‌هایشان از کاسه بیرون افتاده بود، به کافه سرازیر شد. هشت یا ده یا حتی پانزده نفر مرد قوی. صدا چنان در آنها اثر کرده بود که حتی نمی‌توانستند درست راه بروند. آنها انسان‌هایی مسخ شده را می‌مانستند.

یادم رفت بگویم. یک هفته قبل؛ اِلینا؛ با قایق به بالای گودال دریا رفته بود و بعد چشم‌ها و پاهایش را بسته و  به دریا پریده بود. در لحظه‌ای که به آب می‌پرید، پشیمان می‌شد؛ اما اگر می‌خواست هم دیگر نمی‌توانست از تصمیمش منصرف شود. تصمیمش او را به عمق گودال می‌کشید. همینطور که دست‌‌ها را تکان می‌داد تا از سرعت فرو رفتنش در گودال بکاهد با آخرین امید مانده در چشم‌هایش به زندگی، به شعاع نور خورشید که مثل تیغ سطح آب را بریده و تا جایی از گودال پایین آمده بود، نگاه می‌کرد. آنشب، امواج قایق را به ساحل آورده بودند و داخل قایق نامه‌ای در یک بطری پیدا شد.

نامه‌ای از اِلینا به پیتر..

و بعد از آن همه می‌گفتند که پای عشق در میان بوده است.

کورمال کورمال به سوراخی رفتم و ضبط صوت را داخل گذاشتم. با دست زمین را بررسی کردم تا کتاب کهنه را پیدا کنم.

همان وسط بود. در این فرصت خانم اقتصادی می‌رفت خانه‌ی همسایه و کسی جز سمیرا خانه نمی‌ماند.

کمی معطل کردم تا نظرات کارشناسی همسایه تمام شود و بروند. از سوراخی که بیرون آمدم، هنوز هر دوشان دم در بودند.

بدون اینکه مرا ببینند، دوباره داخل برگشتم. در نور ضعیف چراغ قوه دقت کردم تا کتاب را درست برداشته باشم. خودش بود.

کاملاً درست برداشته بودم. بیشتر منتظر ماندم و بعد بیرون رفتم. هر دو رفته بودند و چشم‌های پُر اشتیاق سمیرا انتظار مرا

می‌کشید.

پله‌ها را بالا رفتم و در زدم. در باز بود. آرام داخل رفتم.

- آمدی؟!

- بله. کجا هستی؟

- این اتاق. بیا اینجا..

به اتاق خواب رفتم و گوشه‌ی تخت نشستم. سمیرا روی یک دست خوابیده بود. موهایش را روی متکا پهن کرده و لباس حریر

سرتاسری‌اش را پوشیده بود.

- تو هنوز خیلی خجالتی هستی.

بوی گرمی از تخت بلند می‌شد.

- پس چرا معطلی؟ شروع کن دیگه.

- آخ. من می‌خواستم موضوعی را بیان کنم.

- اشکال نداره. درک می‌کنم. امروز چهارشنبه است نه جمعه. اما مادرم رفته و تا آخر شب نمی‌آید.

- نه موضوع دیگری بود. اصلاً شاید بهتر هست من بروم و همان جمعه بیایم.

سمیرا بلند شد و نشست. بی‌قرار بود. در حالی که دستم را می‌گرفت، گفت: «حالا که آمدی، شروع کن. حتی جمعه هم دوباره بیا»

- تو به خدا اعتقاد داری؟

- دارم. چطور؟

- اگر اعتقاد داری، حتماً می‌دانی که این کار خوبی نیست. نه؟

- حرف‌های آدم بزرگ‌ها را می‌زنی. مشکلی پیش آمده..؟

کفش‌هایم را در آوردم و چهار زانو روی تخت نشستم.

- مشکلی که نه. اما امروز سر و وضعم اصلاً مناسب نیست. ببین.

و کت و شلوارم را نشانش دادم.

سمیرا دستم را رها کرد و پشت به من رو به پنجره نشست.

- خودت می‌دانی که کار ما اصلاً به سر و وضع تو مربوط نیست. در ضمن من باید قبول کنم، که قبول کرده‌ام. دیگر چه؟

- دیگر اینکه من فکر می‌کنم کار خوبی نمی‌کنیم.

سمیرا با ناراحتی رویش را برگرداند و نگاهم کرد. بغضی در صدایش می‌پیچید. سینه‌اش بالا و پایین می‌رفت. اگر کمی

نزدیک‌تر بودم، حتماً بین ما چیزی در می‌گرفت.

- این، یعنی من دیگر برای تو مهم نیستم. یعنی همین.. یعنی دیگر به من توجه نمی‌کنی. یعنی قولی که پارسال دادی یادت 

رفته؟ یعنی همه یادت رفته. درست می‌گویم؟ حالا دیگر همه‌چیز را فراموش کرده‌ای. باید می‌دانستم دیر یا زود این اتفاق

می‌افتاد.

دستش را گرفتم و گفتم: «نه عزیزم، این‌طور نیست. من چیزی را فراموش نکرده‌ام فقط فکر می‌کنم کاری که ما می‌کنیم،

درست نیست..»

- واقعاً به این نتیجه رسیده‌ای؟

- واقعاً.

- و فکر می‌کنی راه دیگری نمانده؟

- متاسفانه بله. همینطور فکر می‌کنم.

سمیرا هم خسته شده بود. حالا شاید هفته‌ها بود که هر دو بدون اینکه به دیگری بگوییم، تصمیم به توقف آن گرفته بودیم.

- باید متوجه می‌شدم! باید زودتر متوجه می‌شدم. چند هفته‌ای هست که طور دیگری شده‌ای. مخصوصاً از وقتی این کتاب

عتیقه را شروع کردی. همه‌چیزت عوض شده. همه چیزت!

- شاید این‌طور است که می‌گویی!

- پس امشب برای چه آمدی؟ که این را بگویی؟

- نه. آمدم تا برای بار آخر، آن کار را بکنیم؛ و بعد همه‌چیز را به فراموشی بسپاریم.

هر دو دوست داشتیم که ماجرا تمام شود. پس سر و صورتم را شستم و کت و شلوارم را پاک کردم و برگشتم. کنار تخت نشستم

و کتاب را برداشتم. بعد دست سمیرا را گرفتم. باید برای بار آخر آن کار را می‌کردیم. و بعد حتماً خدا از ما راضی می‌شد. دیگر

قرار بود درستکار بشویم.

- و مادرت؟

- او حالا نمی‌آید.

ورق زدم ..

- عادت بدی است که آدم داستان را از وسط سطر‌ها رها کند.

سمیرا چیزی نگفت.


{کسی دکتر را دنبال نکرده بود.

زنگ زد و بعد از اندکی در باز شد. همانطور مصمم و وفادار در چهارچوب در ایستاده بود. آنها همدیگر را در آغوش گرفتند و

دلتنگی‌شان را فرو ریختند.

دکتر روی صندلی‌ در ایوان نشست تا هما قهوه بیاورد. حتی روی میز یک اسلحه هم دیده بود. یک ماوزِر ایرانی ..

..

یادداشت‌های فلسفی

[ پروردگارا برای آنچه اهمیتی ندارد، چشمانی ضعیف به من بخش؛
و برای حقیقتِ خود، چشمانی روشن ]
دعایی متعلق به اُسقف آلبرتینی، نک به:
Dr. D. L. B. Wolff, Leipzig, 1854, iste, D.p. 293
مترجم: رویا منجم
..
در اینجا با انسان به معنی خاص کلمه سر و کار داریم. ببینیم چه‌هایش را چگونه می‌چیند و با خودش چگونه کنار می‌آید!
آیا راهی هست؟!
بعد از پنج سال که کم و بیش به انتشار نوشته‌هایم پرداختم، حالا بیشتر به این فکر می‌کنم که خطوط کلی را شفافتر و پررنگ‌تر از گذشته رسم کنم. لذا در اولین قدم، اسم وبلاگ را که سابق بر این با "یادداشت‌های یک نویسنده" شناخته می‌شد به "یادداشت‌های فلسفی" تغییر دادم.

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید