یادداشت‌های فلسفی

دین، زبان، فلسفه، انسان و درد

۱۰ مطلب با موضوع «دیالوگ‌های ذهنی» ثبت شده است

دیالوگهای ذهنی - هشت - دوم

جمعه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۴، ۰۸:۲۹ ب.ظ
و حدود ظهرِ یک فروردین راه افتادیم. هوا آفتابی بود و آسمان آبی. آنقدر خوشحال بودم که بعد از مدت دو ماه کار مداوم و شبانه روزی که بیشترِ ذهن و عضلاتم را به خودش درگیر کرده بود، حالا فرصتی پیدا شده بود تا به یک مسافرت بروم. فارغ از همه چیز و همه کس. شعفی برایم پیدا شده بود که سراغش را در خاطراتم از کمتر جایی می‌شد، گرفت. احساس آرامش می‌کردم و همه چیز موافق بود. مسیر خانه را تا منزل دوستم با بیوک قشنگم رفتم. مدل هزار و سیصد و شصت و چهار و کلاسیک، سقف چرمی قهوه‌ای و بدنه‌ی سفید. اما انگار از همان ابتدا بدون اینکه من متوجه باشم، اتفاقات یکی پس از دیگری شروع شده بودند که بیافتند .. 
از خانه که راه افتادم، هنوز گرمِ خوشی نشده بودم و سیگارم به نصف نرسیده بود که متوجه شدم، مسیر را اشتباه رفته‌ام. عجب شکست فلسفی و بی‌نظمیِ غیر منطقى‌اى در فکرم بوجود آمده بود. قبل از راه افتادن، آدرس خانه‌ی دوستم را به دقت مطالعه کرده بودم و اینکه حالا در رفتنِ مسیر دچار اشتباه بزرگى شده بودم، مغزم را اذیت می‌کرد. پُکی به سیگار می‌زدم و به خودم بد و بیراه می‌گفتم، البته آرام و درون ذهنی. این دیگر چه اتفاقی بود.
با خودم میگفتم:« دیگه احمق و خِرفت شدی. این چه کاری بود که کردی. مگه خونه درست نگاه نکردی آدرس چطوره و از کجا باید برى؟ حالا که پای عمل رسیده، مثل آدمهای دست وپا چلفتی، چه غلتی کردی؟! یعنی بدرد لای جرز هم نمیخوری!!»
بعد دوباره میگفتم:« خب اشتباه بود دیگه. پیش میاد بالاخره. آدم، آدمه دیگه. بعضی وقتا هم اشتباه میکنه. دیگه اینقدر ماجرا نداره که داری درست می‌کنی. اشتباه کردم. ببخشید.. قبول؟»
- چی چیو قبول؟ اشتباه کردی همین!؟ راه رو عوضی اومدی و قرار بود ساعت دوازده اونجا باشی. حالا پنج دقیقه به دوازده هست و هنوز نرسیدی. معلوم هم نیست کی قراره برسی. حالا فقط همین؟! اشتباه کردی؟ پذیرفتنی نیست.»
- بیا یک سیگار بکشیم و استاد بنان گوش کنیم. اول مسافرت حالمون رو نگیر. ببین! من اشتباه کردم. دیگه قول می‌دم توی مسافرت، حواسم جمع باشه و اشتباه نکنم. قول. قبول؟ این یکی ناگهانی پیش اومد. من که قصدی نداشتم. بیا تا برسیم یکمی خوش باشیم.
صدای ضبط را زیاد کردم و سیگار دود کردم. مسیر اشتباه باعث شده بود، یک خیابان را تا انتها بروم و بعد از دو چراغ قرمز در خیابان دیگری بپیچم و بعد پشت چهار راه سوم که در همان خیابان اصلی بود، قرار بگیرم تا بشود به طرف دیگر خیابان برسم. این هم معماری شهری ما در تهران بزرگ. کل خیابان را طی می‌کنیم که می‌خواهیم دور بزنیم و برویم طرف دیگر. نه به آنکه آقای احمدی نژاد در اتوبان دور برگردان می‌گذارد، نه به اینکه در خیابان دور برگردان نمی‌گذارد. 
خلاصه به هر زحمت دوازده و پنج دقیقه رسیدم. خدا را شکر زیاد دیر نشده بود. بعد از سلام و احوال پرسی، وسایل را آوردیم ریختیم توی صندوق. جا زیاد بود، اما وسایل هم زیاد داشتیم. تا اینکه یک سبد جا نشد. محتویاتش رو توی یک سبد دیگر چیدم و آمدم سبد را بلند کنم، که هر دو دسته‌اش شکست و تمام خوراکی‌ها و میوه‌ها و نان و غذاها ریخت توی جوب (منظور همان [جوی] است.)
- این دیگه اصلاً قابل قبول و بخشش نیست. دست و پا چلفتی!
من حرفی نزدم چون باید زودتر این‌هایی که ریخته بود را جمع می‌کردم.
از این جوبهای کوچک که برای باریکه آب، جلوی خانه‌ها قرار دارند. خوشبختانه، آب نداشت اما به اندازه‌ی کافی گِلی بود که کنسروها و شیشه‌های خیارشور و زیتون و ترشی را گلی کند. هر چیز که بسته بندی بود، برداشتیم و فکر کنم نان و اینها ماند که دیگر با گل پیوسته بودند و قابل خوردن نبود. گِل بقیه را با دستمال پاک کردیم و سبد را دوباره چیدیم و داخل ماشین گذاشتیم و راه افتادیم که خودم دوباره شروع کرد.
- حتماً میخوای دوباره معذرت خواهی کنی و بگی ببخشید. لازم نکرده! معذرت خواهی پذیرفته نیست. 
- ببین. این رو اگر خودت هم بودی برات اتفاق میافتاد. دست من نبود، دسته‌ی سبد شکست.
- می‌تونستی در سبد را ببندی و آنوقت اگر دسته‌اش هم می‌شکست، حداقل محتویاتش توی جوب نمی‌ریخت. حالا من چطور لب به این کنسروها بزنم. به اون خیارشورهای خوش مزه. وقتی یک نفر بی دست و پا باشه همین میشه دیگه..
زبان به دهان گرفتم و چیزی نگفتم. فقط سیگاری روشن کردم و به فکر فرو رفتم. از جهتی هم حق داشت و راست میگفت. البته مواد داخل کنسرو و خیارشور و ترشی‌ها که گلی نشده بود.
رفیقم سیگاری آتش زد و داد و گفت:«چیه توو فکری رفیق؟»
گفتم:«هیچی رفیق. چیزی نیست. چه خوشی بگذرونیم تووی این مسافرت.»
چند خیابان بالاتر برای بنزین زدن وایستادیم. صف پمپ بنزین شلوغ بود و باید حداقل نیم ساعتی معطل میشدیم. 
...
ادامه دارد ..

دیالوگهای ذهنی - هشت - اول

شنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۴، ۱۲:۳۲ ق.ظ
طبق سنت قدیمی دیالوگ‌های ذهنی، این بار به قصد فاش کردن یک مسیر ناشناخته و اسرارآمیز، شروع به نوشتن کردم.
بعد از زمانی که تماماً در بی‌نظمی‌های ذهنی گذشت - البته ناگفته نماند که این اواخر نظم کمی برقرار شده بود - تصمیم به ترک موقتی اتاق، آن هم تنها برای استراحت گرفتم. و در ضمن این اتفاق سال هم تحویل شد. 
آغازی مرموز و شک‌برانگیز برای سالی که باید از بهارش پیدا باشد. و بعد، اتفاق پشت اتفاق. همه چیز از یک تصمیم نابجا آغاز شد. عید، به خودم قول داده بودم که جایی نروم و یکسره به نوشتن و کار روی رمان بپردازم، اما ناگهان یک دوست سر رسید و با پیشنهاد مسافرت من را و تصمیمم را بایکوت کرد. گفت اگر نروم ناراحت می‌شود و این مسافرت هم برایم خوب است و حال و هوایم عوض می‌شود و با انرژی بیشتر برای کار باز خواهم گشت. آن موقع بدون هیچ دلیل موجهی پذیرفتم. یک ماه اخیر پیشنهادهای بسیار زیادی برای ایام عید دریافت کرده بودم و ذهنم چنان مشغول بود که به همه‌شان نه گفته بودم. اما بی‌اختیار آن پیشنهاد آخر را پذیرفتم و نه نگفتم که ای کاش گفته بودم.
و آن پیشنهاد رفتن به کویر بود ..

دیالوگ های ذهنی - جهنم و جاده خاکی

پنجشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ۱۲:۰۱ ق.ظ
شب - داخلی
در مسیرهای پر پیچ و خم ذهنی‌ام، گاهی اوقات پایم به جاده‌های خاکی هم باز می‌شود. اشتباه لازمه‌ی زندگی انسانی این جهانی است؛ اما در مورد من شاید دعای مادرم کاری می‌کند که ماشین در همان ابتدای جاده خاکی پنچر شود و من به این فکر بیافتم و یا به عبارت دیگر ناچار بشوم که آنجا بایستم و پنچری بگیرم.

هوا کم‌کم رو به تاریکی می‌گذاشت و من تصمیم گرفتم که شب را در ماشین بخوابم و روز در روشنایی، جاده خاکی را طی کنم.
شب در ماشین به خواب نیمه عمیقی فرو رفتم. فرشته‌ای زیبا و سفیدپوش با بال‌های سفید بلند و پهن که بی‌شباهت به بال‌های عقاب نبود، آمده، روبروی ماشین ایستاده و با چشمانی فراخ مرا نظاره می‌کرد. بینی کوچک و زیبایش از میان ابروهای نازک و بلندِ قوسی شکل، تا روی لبان قرمز گوشتالوی ناز آمده و مسیری را شکل می‌داد که امتدادش از شیار باریک چانه می‌گذشت و در آنی و به یک نگاه، تمامی هستی را بالا و پایین می‌کرد.
فرشته‌ی کوچک با اشاره‌ی دست مرا به سمت خود خواند و باز همانطور که داشت رویش را از من برمی‌گرداند همچنان با اشاره دست از بالای شانه‌اش می‌گفت که به آن سمت بروم. از ماشین پیاده شدم و ... صدای جیغ زنی، هوا را در جا منجمد کرد.
کمی ترس در دلم جا افتاد. کمابیش کنار در ماشین ایستاده بودم و هنوز دستم را از دستگیره بر نداشته بودم که متوجه شدم بیدار نیستم. این که بیدار نبودم امید خوشی در دلم انداخت که هرچه پیش بیاید خوب است و دلم را به اتفاقات سپردم.
فرشته کمی جلوتر رفته بود و پشت به من و ماشین طوری ایستاده بود که نور چراغ ماشین در قوس کمرش می‌لغزید. جاده‌ی خاکی، جایی در مناطق سردسیری و کوهستانی بود. شاید نزدیک ملایر، یا دهات اطراف. یا شاید دقیقا نمی‌دانم کجا بود. دستم را از دستگیره‌ی فلزی پیکان مدل ۵۴ رها کردم و به طرف او رفتم. اطراف برف آمده بود، اما جاده‌ی خاکی خشک بنظر می‌رسید. برفِ چند روز پیش بود. فرشته بوی مطبوعی از خودش متصاعد می‌کرد. نزدیکش رسیده بودم.
در دو قدمی یا شاید نزدیک‌تر، ناگهان برگشت و من که بطور غیر ارادی به پشت سرش نگاه می‌کردم، ناگهان نگاهم به چشمان عجیبش افتاد.
در آنی، زمین و زمانم بالا و پایین شد. چشم‌هایش را دقیق به خاطر ندارم چون چیزی که در آنها دیده بودم، برایم بسیار سخت‌تر و به یاد ماندنی‌تر بود. 
آنجا دوزخ بود. آتشین و داغ. زنان و مردان زیادی در دریاچه‌ای مذاب که بوی گوگرد می‌داد و در میان دیواره‌های بلندی محصور شده بود، از یکدیگر بالا می‌رفتند تا به رشته‌یِ نازکِ چوبیِ پوسیده و درهم‌تنیده‌ای که از اعماق آسمان تیره پایین میآمد، چنگ بزنند. صدای فریاد و ضجه میدادند. منظره‌ی پیش رو به هیچ وجه ترسناک نبود. اما دل آدم را به شدت می‌آزرد. دیدم پوست نیمی از صورت زنی که گویی تا پیش از این موهای بور و لوندی داشته و چهره‌اش که حالا چندان حالت قبلی خود را نداشت، طوری بلند شده بود که مویرگ‌های ریز و پرخونِ زیر پوستش سر باز کرده بودند و او آنقدر که ضجه زده بود دیگر صدایی از حنجره اش بیرون نمی‌آمد، هرچند بشدت در حال فریاد کشیدن بود. آنجا در میانه‌ی بالایی دیواره‌ی روبرو، سکویی آماده کرده بودند که مرد خوش سیمایی با روپوشی شبیه روپوش‌های بیمارستانی روانپزشکان، روی صندلی چوبی قهوه‌ای رنگی نشسته بود و با آرامش خاصی سیگار دود می‌کرد. زیر پایش ردیفی از زنها را از مو به دیواره صخره‌ای میخ کرده بودند. آنها لخت بودند و دست و پا می‌زدند. چهره‌هایشان ترکیده بود و به شدت وحشت داشت، گویی در نوبت این بودند که به مرداب مذاب انداخته شوند. پوست بدنشان پر از تاول‌هایی بود که سرباز کرده‌اند و هر لحظه منتظر این بودند که تاول دیگری بترکد. پایین آن زنها ردیفی از مردان از آلت‌هایشان آویزان و به کوه میخ شده بودند. آنها رگ‌های گردن‌هایشان پاره بود و چشم‌هایشان از درد گویی که داشت بیرون می‌زند. حالت تهوع به من دست داد. نگاهم را گرفتم و به سمت دیگری سپردم. اتاقی سفید بود که کاشی‌های سفید کوچک - همان‌هایی که در حمام‌های قدیمی دیده‌ایم - در آن کار شده بود. حالت دلهره را القا می‌کرد. آنجا کسی نبود. اتاق سفید با کاشی‌های خالی. حالت خواب داشتم. قلبم گرفته بود، طوری که نفس به سختی از سینه‌ام بیرون می‌آمد.
انگار که از سنگینی وزن بختکی که روی سینه‌ام نشسته است بیدار شده باشم، به چشم‌های فرشته باز گشتم و به سرعت نگاهم را از چشم‌هایش گرفتم. فرشته همچنان آرام بود اما احساس می‌کردم که دارد از پیش من می‌رود. 
پشت به من کمی جلوتر رفت و ناگهان بال کشید و در جهت ستاره قطبی که حالا دیده می‌شد در دل آسمان سیاه شب محو شد.
آنقدر جانم را از دست داده بودم که دیگر توان برگشتن به ماشین را نداشتم، اما هنوز صداها و اتفاقات اطرافم را می‌شنیدم. احساس می‌کردم بازی تمام شده است و من همین جا در این بیابان کوهستانی خواهم ماند و طعمه‌ی گرگ‌ها خواهم شد. هیچ خیالی به فکر یخ زده‌ام راه نداشت. دیگر چیزی به خاطر ندارم. گویا در آن لحظه مرده بودم.
...
روز - خارجی
حالا در جاده ی ملایرم. با پیکان ۵۴ سبز رنگ - تهران - ص
جاده‌ی دوطرفه‌ی زیباییه. بیابانی در کوهستان. هرچند اطراف برف زیادی نشسته اما جاده آسفالت تمیز و پاکی داره که آفتاب روش افتاده. کوه‌های اینجا بلندن. برای خودم چای ریخته‌ام و سیگاری روشن کرده‌ام و و آروم با شصت هفتاد تا دارم از کنار می‌رم. چند کلیلومتر عقب تر زده بود به سرم که جاده خاکی دست راستو بگیرم و برم تو دل کوه. اما نمی‌دونم یک چیزی، یک حسی، یک خوابی، یادم نیست، یکجور حس عجیبی می‌گفت که اون جاده خطرناکه. اما اصلا به نظر نمی‌اومد که یک همچین جاده‌ای باشه. اصلا از اون لحظاتی بود که آدم فقط با خودش فکر میکنه که یک کاری رو انجام بده یا نه.
جاده، مسیر نسبتا باریک و خاکی بود که میانه‌ی یک سلسله کوه رو از بالای یک رودخانه باریک می‌گرفت و ادامه می‌داد تا در آخر به برف می‌رسید. وسط راه جاده دیگه پیدا نبود. شاید می‌رفت پشت کوه های رشته کوه. 
واقعا به این قضیه بر اساس تجربه ایمان آورده‌ام که انسان باید به حس‌های خودش اعتماد کنه. بارها پیش اومده که به این الهامات غیبی اعتماد نکرده ام و بعد توی دردسرهای خیلی خیلی بد و ناجور افتاده ام. همین چند روز پیش پشت میز مطالعه نشسته بودم. با خودم گفتم که حساب و کتاب و مطالعه رو بگذارم کنار و خودم رو یک چایی باضافه یک سیگار مهمون کنم. اما دقیقا در همون حال بود که یک حسی می گفت الان نه. الان وقتش نیست. به حسم گوش نکردم و سیگارم رو روشن کردم. همون موقع که کبریت روشن در دستم بود و آوردم که سیگارم رو ورشن کنم احساس کردم چیزی روی پای بدون جورابم راه میره. از قضا چیزی که حس می‌کردم یک سخت پوست بود که پاهای زبری داشت. در اون موقعیت که نگاهم به کبریت بود و آرامش خاصی هم دچارم بود، کبریت را با دست راستم گرفته بودم و آرنجم روی میز بود. سیگار به لب سرم را پایین آوردم تا ببینم چی روی پایم راه می‌رود که ابتدا متوجه نشدم. چون چیزی روی پایم نبود. سرم رو بالا آوردم که سیگار رو روشن کنم. که آتش کبریت به انگشت‌هام رسیده بود. کمی پکر شدم. دوباره کبریت دیگه‌ای روشن کردم و تا آمدم سیگارم رو روشن کنم. همان احساس رو روی پایم کردم. سرم رو پایین بردم و شروع کردم به نگاه کردن پایم. چیزی نبود. شروع کردم پایم را به تکان دادن تا ببینم که آیا چیزی آنجا زیر میز هست که بوی موهایم من رو متوجه این کرد که کبریت روشن موهای سرم رو سوزانده. البته خدا را شکر خیلی نسوخته بود بلکه، کمی از جلوی موهایم سوخت و همین باعث شد که موهای زیبایم رو از ته بزنم. دیگر یادم رفت که زیر میز چی بود که روی پایم می آمد.
بعدا فردا یا پس فردا که نشسته بودم و نیمه‌های شب زیر نور چراغ مطالعه کتاب می‌خواندم، دوباره آن موجود را احساس کردم. بلند شدم و چراغ اصلی را روشن کردم و نشستم و خودم را به مطالعه زدم، اما تمام حواسم به پاهایم بود. هنوز آن موجود نامریی‌ِ سخت پوست به پایم نزدیک نشده بود. ربع ساعتی گذشت و نیامد. آنقدر که خسته شدم و مطالعه‌ام را شروع کردم. چند صفحه‌ای بیشتر نخوانده بودم که دوباره آن را روی پایم احساس کردم. آرام و بی‌حرکت به پشتی صندلی تکیه دادم و نگاهم را به پایم انداختم. قسمتی از کنار انگشت کوچک پای راستم زیر پرده بود و بقیه پایم که جوراب نداشت خالی بود و موجودی رویش راه نمی‌رفت. پایم را تکان دادم و بالاخره متوجه شدم که آن جانور سخت پوست با پاهای زبر پرده‌ی اتاقم بوده که بین پنجره و میزمطالعه‌ام از بالا تا پایین آمده بود.
بخاطر پرده اتاق، موهای سرم سوخته بود و کچل شده بود. اما پشت این اتفاق ساده همان حس و الهام غیبی بود که به من گفته بود که آن روز سیگار روشن نکنم. همین اتفاق و اتفاق‌های مشابه دیگر بود که باعث شده بود به این حس و این الهام غیبی دل بدهم و حالا هم چندی هست که به آن عمل می کنم. جاده ی خاکی را که چند کیلومتر قبل دیده بودم برای همین الهامات غیبی رها کرده بودم و مسیرم را به آن تغییر نداده بودم.
چیزی تا ملایر نمونده. اونجا زمین کوچکی هست و اطاقکی تا این چند هفته‌ی تابستون رو آروم بگیرم.

دیالوگ های ذهنی - هفت

شنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۳، ۰۲:۰۰ ق.ظ
باید این بار را ساده گرفت. هر چه ساده تر، اصیل تر.
اصلاً تماماً در سادگی خلاصه می شوند.

دیالوگ های ذهنی - پنج

شنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۳، ۰۱:۵۹ ق.ظ
بالفطره بودن و بالفطره شدن. این تفاوتی است فاحش میان ابتدا و انتهای وجودی که حول مقاطع متوالی عمر به سراغ هر آدمی می آید و پیغام می دهد که اگر بالفطره هستی، نیازی نیست و اگر بالفطره نیستی نیازمندی. باید و نبایدی در کار نیست، اما ناگزیر.
حالا، خوشا بحال آدمی است، که بالفطره است.
بالفطره، فقط یک واژه ای نیست بلکه خودش همانند ابتدایی ترین خصوصیات هر موجودی است. بالفطره ناگزیر از تغییر نیست، بل، آنکه بالفطره نیست، ناگزیر از تغییر است.
و اما اینکه بالفطره خودش بخودی خود، همان یک نفری بود که چندین بار در موقعیت های مختلفی تجربه کرده بودم، یک حقیقت انکار ناپذیر بود. باور اینکه بالفطره دختری است که قد و بالایش از روی زمین، از پای دامن پرچینش که ریخته است اینجا تا انتهای آسمان، تا سواحل زحل کشیده بود و خال زیبایش در مقابل ماه عرض اندام می نمود، سخت نبود، اما باور اینکه بالفطره می توانست چنان شاد و سرزنده جلوه کند، که هیچ انسانی در هیچ مقامی قادر به درک اندوهی نباشد که از پس سالیان در روح و جسمش رسوخ کرده بود، بسیار سخت و دور از دسترس می نمود.
بالفطره ماهیت خصوصی زن بود.
زن. این تکه ی جدا شده قدسی که حالا مدت هاست از سر منشأ ش دور افتاده و همواره در جستجوی خانه ی گم شده اش، می گردد. این روح دست نخورده ای که اختیارش مقیاس ندارد. این حدیث تلخ، که مزه اش را از شوکران می گیرد، رنگش را از موهای بنفش بالفطره گی اش و زنگ صداش را از بادی که در اواخر پاییز می وزد. این کودکی های بهم آغشته ی هر روحی که دامانی است برای دلهره های آدمی. این دستی که یاری دهنده است. گرم است. بی تردید است و حضورش همیشگی است.
زن، این همواره گی طولانی. این آتشی که سرمایش حد و مرزی نمی شناسد. این ماهیتی که شبیه هیچ کس نیست، شبیه هیچ کجا نیست، شبیه خودش است، بالفطره است، دمادم مرا به خودش می خواند.

دیالوگ های ذهنی - شش

شنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۳، ۰۱:۵۹ ق.ظ
حالا مدتی می‌شود که دارم از دیالوگ‌های ذهنی‌ام فاصله می‌گیرم. شاید فاصله دارد زود اتفاق می‌افتد. اتفاق می‌گونی است. می‌گون، یعنی هم شکل و شمایل می.
معمولاً اینطور اتفاق می‌افتد که شب‌ها در حدود ساعت یک و یا دو شب، مغز شروع به ساخت دیالوگ‌هایش می‌کند. بعد آماده است که هر چه را دارد در آنی به اشتراک بگذارد. البته طریقه و محدوده‌ی به اشتراک گذاری‌اش، بسیار به حالت‌های درونی و خصوصی مغز و دیالوگ‌هایش مرتبط می‌شوند.
بنابراین، اگر فاصله ای در حال اتفاق افتادن است، آن است که یک شاکله‌ی بسیار قوی و پرحجم آن را حمایت می‌کند و آن چیزی نیست جز ارتباطات درونی مغز با خودش، طوری که می‌شود گفت، اینکه، اگر هم شما مایل به انجام و یا تغییر خاصی در راستای این فواصل باشید، باز هم شما تصمیم گیرنده ی نهایی این ماجرا نخواهید بود.
دیالوگ ذهنی، اتفاقی بالقوه است که در مغز و سازمان آن بالفعل می‌شود و این روند، روند شکل گیری یکی از ابتدایی‌ترین اشکال ارتباط است. این مسیر، راهی جاودانه است که محدوده اش را شخصاً خود تعیین خواهد کرد. حتی گاهی اوقات فرد در معرض آن قرار خواهد گرفت که بدون تسلط بر دایره‌ی لغاتش، شروع به بالفعل شدن خواهد شد. شروع به بالفل شدن خواهد شد. شخص شروع به بالفعل شدن خواهد شد. اینکه در حال بالفعل شدن است، خود شخص است. این مرحله، جایی است که برخی از خطاهای دیالوگ‌های ذهنی، خود را در هاله‌ای بالقوه، که در درونی‌ترین لایه‌ی اتفاقات قرار دارد، پنهان خواهند کرد. این قابلیت همیشه بالقوه است، اما بالفعل شدن آن، همیشه در فرآیند نیست.

دیالوگ های ذهنی - چهار

شنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۳، ۰۱:۵۸ ق.ظ
در تب و تاب یک کنفرانس بودم و لپ تاپم را وقتی نگاهش کردم که مملو بود از خاک شکل داده شده. قطره های چکیده از انارهایی که دیشب تا دیر وقت با پریوش می خوردیم با خاکی که از مدت ها قبل رو و توی لپ تاپ مانده بود، معجونی ساخته بودند که شبیه اکثیر جوانی بود.
بعد فکر می کردم که، این شکل را آدم می تواند در ریه ی سیگاری ها هم پیدا کند، شاید. بعد یک روندی رو به گسترش در ذهنم پدیدار شد که، از خودم می پرسید چرا آدم ها می روند و سیگار می کشند.؟
جواب دو تا بود!
دسته ی اول - سیگار کشیدن و به تبع آن سیگاری شدن برای تفریح و سرگرمی
دسته ی دوم - سیگاری شدن برای اینکه انسان بخواهد فرار کند از یکسری سختی ها و درد ها و آزارها که به استخوانش رسیده است.
دسته ی اول که خودش خواسته و اگر یک وقتی هم بخواهد یا نخواهد، به هر ترتیب می تواند شاید تفریحش را با یک گزینه ی دیگری جایگزین کند.
اما دسته ی دوم، خودش ناخواسته و از روی بی پناهی آمده است اینجا و روز به روز هم که می گذرد، ببینید آدمی که درد دارد و درد را لمس کرده باشد، از آن خلاصی نخواهد داشت. با درد هم خانه شده است. و ببینید این آدم با سیگار باید چکار کند. یا بهتر است بگوییم، سیگار با این آدم دارد چکار می کند. بعد این آدم با سیگار خو می گیرد، از جامعه و مردم و حتی تفریح کم کم دور می شود و در نهایت منزوی می شود. آدمی که درد داشت و دغدغه داشت و کار جدی می کرد، حالا دیگری وصله ی نچسب اجتماع می شود و بعد از یک مدتی که گذشت، دیگر کسی او را نمی فهمد.
و جالب اینکه دسته ی اول هم، بعد از یک مدتی که گذشت در خودش درد احساس می کند، دغدغه پیدا می کند، و می خواهد که کار جدی بکند.
اما باید دانست که برای این دسته ی اول، درد داشتن a posteriori (dependent on experience of smoking) است، لیکن برای دسته ی دوم، درد داشتن a priori (independent of experience of smoking) است. پس در می یابیم که درست است که انسانی که سیگاری شد و بعد درد پیدا کرد با انسانی که درد داشت و سیگاری شد، هر دو بعد از مدتی المان های مشترک درد و سیگار را در خودشان خواهند یافت، لیکن مبدا و منشاء این دو درد فرقی با هم دارند از زمین تا آسمان.
بعد فکرهایم از هم گسیخت و دوباره به کارم برگشتم. Presentation on mathematical expression of language

دیالوگ های ذهنی - سوم

شنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۳، ۰۱:۵۷ ق.ظ
-          "حالا یک، دو سه ماهی هست که آمده ام اینجا. جایی که برای گذر است. برای گذار است. سر راه است، مثل قهوه خانه. تقریباً از مردم دورتر شده ام. همانطوری که خودم می خواستم. داشتم فکر می کردم که یک نامه ی دیگری به خانم عزیز بنویسم و در آن خاطر نشان کنم که زن ها را خیلی دوست دارم و شما را. اما انگار که ننوشتم، یا بهتر بگویم هنوز ننوشتم."
تازه چایی ام تمام شده بود که آمدم و نشستم پشت این ماشین تحریر. قدیمی است. از این بازار یکشنبه ها گرفتمش. صدا می دهد. تق تق. و این میله ی باریکش هی می رود و خودش را تا گردن می کند در جوهر و می آید می زند در کاغذ سفید. می خواستم فکر های خودم را که در ذهنم ترویج می شوند بنویسم، که ای داد و بیداد، نگاه کن: "ایرانی هستیم، یا لااقل می خواهم بگویم که من ایرانی هستم. و بعد ایران را که نگاه می کنم می بینم یک خرابه ای شده است که دیگر بدرد فکر کردن هم نمی خورد. چرا؟
که این همه آدم روشنفکر و فهمیده و آدم، به معنی واقعی اش آمدند که این خراب آباد را درستش کنند و نتوانستند. بعد یا مردند، یا خودشان را کشتند یا کشته شدند. چرا؟
که این جامعه ای که تار و پود این سرزمین را ساخته است، دوست ندارد عوض بشود. دوست ندارد شعور پیدا کند. دوست ندارد بفهمد. دوست ندارد بخواند. اصلاً دوست ندارد کار جدی بکند. چرا؟
که فقط به یک مسءله ای توجه دارد و آن فعالیت های شکمی و زیر شکمی است. چرا؟
که یک عمری از آن محروم بوده است. نگاه که کنیم، تاریخش غنی است و فرهنگش بسیار پر بار است، اما از یک جایی به بعد که مورد هجوم بیگانه قرار گرفته است، آبادی اش را از دست داده است. رفاه و برخورداری اش را از دست داده است. شده است یک ملتی تو سری خور و بیچاره. این شد که فعالیت های شکمی برایش مهم شد. هی می بینیم که مورد حمله قرار گرفت و بعد یک چند سالی تحت سلطه ی بک عده ای بود. بعد آنها رفتند و دیگری آمد. و شد که مدام بر سر ایرانی کوفتند و صدایش را خفه کردند و به ایشان ظلم کردند و استثمارش کردند. خب طبیعتاً دغدغه ی این مردم چه شد؟ شد دغدغه ی نان. شد فعالیت شکمی. شد سیر شدن.
بعد هم در تمام سال هایی که برش گذشت، یک چماقی بود که هر وقت می خواست برود به فعالیت های غریزی زیرشکمی اش بپردازد، محکم می خورد توی سرش. خب، چه شد؟ این برایش شد یک آرزویی که دغدغه ی ذهنی اش بشود و شد و نشست کرد در ذهن این مردم.
بعد این مردم شدند، آنهایی که دغدغه ی ذهنی ندارند یا اگر دارند همان است که گذشت. اصلاً کاری به این مساءل ندارند. روشنفکر برایشان اصلاً مهم نیست. بعد اینطور می شود که روشنفکر می رود می میرد و بیست سی سال بعد از مرگش یک سری آدم، آن هم نه از روی فهم بلکه از روی مصلحت و منفعت او را از قبر بیرون می کشند و بزرگش می کنند و تمجید و تحسینش می کنند و می گویند فلان بود بهمان بود. چه ها و چه ها که نکرد. کسی او را نشناخت و تنها بود و ..."
اینها همه دردهایی است که بر دوش روشنفکر جامعه است. البته اگر روشنفکری مانده باشد. دیروز ها بود که فکر می کردم و حالا را با آن سال های بعد از مشروطه می سنجیدم.
دیدم یکی است و فقط فرقی که می کند این است که، روشنفکر بعد از مشروطه هویت داشت، هدف داشت، جهت داشت، درست یا نادرست ایدیولوژی خاصی را پیروی می کرد یا خودش صاحب ایدیولوژی بود. و از همه مهمتر روشنفکر بعد از مشروطه کار جدی می کرد. اما روشنفکر این دوره، سر در گم است، هدف ندارد، افق خاصی را مد نظر ندارد، ایدیولوژی ندارد، نمی داند که آمده است چکار کند. و از همه مهمتر کار جدی اصلاً نمی کند.
شاید روشنفکر جهانی هم – منظورم روشنفکر است در حالت کلی – شبیه روشنفکر ایرانی این دوره باشد، لکن اتفاقی که مهم هست این است که اگر در روشنفکر غربی هم حالا ایدیولوژی نمی بینیم و هدف و کار جدی نمی بینیم، حاصل این فرآیند ضربه ی کمتری به جامعه ای غربی میزند. چرا؟
زیرا جامعه ی غربی و جامعه ی مدرن، دوره ی گذار به مدرنیته و دموکراسی را از سر گذرانده است، لکن جامعه ی مخدوش و خسته ای همانند ایران بعد از اینهمه تلاش و هزینه، متاسفانه هنوز موفق به پشت سر گذاردن تحجر و رسیدن به دموکراسی نشده است. و این نکته است که نقش روشنفکر ایرانی را بسیار پر رنگ تر و تاثیر گذار تر از روشنفکر غربی در این دوره ی تاریخی می کند.
من خوشحالم که هنوز ایرانی مانده ام. ایرانی که می گویم نه منظورم آن مردمی است که هویت ندارند، نه برعکس، منظورم ایرانی است که هویت دارد. جامعه اش برایش مهم است. هدف دارد. امید دارد و تلاش می کند و کار جدی می کند.

دیالوگ های ذهنی - دو

شنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۳، ۰۱:۵۱ ق.ظ
این روزها سکوت آرامی در ذهنم به راه افتاده است.
می گوید: "یک کمی فکر می کنم، دست به کار خاصی نزنم. یک کمی فکر می کنم، باید یک کاری کرد. یک کمی فکر می کنم، شغلم را دنبال کنم - شغلم فیلسوف است - یک کمی فکر می کنم، شغلم که شغل نیست. یک کمی فکر می کنم، باید رفت خانه. یک کمی فکر می کنم، باید نرفت خانه.
یک کمی دلم نگرفته است، یک کمی دلم مشغول است. یک کمی تمام روزها دارند به هم تبدیل می شوند. یک کمی حواس مردم پرت شده. یک کمی باید به فضا رفت. یک کمی آدم فکر می کند، چکار باید کرد. یک کمی آدم فکر می کند، تا کجا باید فکرکرد."
همه را می گوید، بعد می رود زیر تخت و می خوابد.
زیر تخت یک جای قشنگی است. محدود شده با پتویی که پرش از روی تخت افتاده پایین و تا سرامیک ها آمده است.زیر تخت، خنک است. خوب است. جای آرام و تاریکی است. این سکوت می رود و حوالی ساعت های 9 و 10 صبح آن زیر خوابش می برد.

دیالوگ های ذهنی - یک

شنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۳، ۰۱:۴۹ ق.ظ
از قضا آغاز می شود، تاریخی جدید در تقویم انتحاری اینجا. فصل جدیدی که حکایت دارد از روشنایی زیرکی که با وقار، خودش را به التهاب شبی جوشان منگنه کرده است.
-          هی صبر کن!
-          هی با توام، صبر کن!!
فکر پریشان خودم است، نپخته. که خودش را به چارچوب می زند.
-          تنها زیر باران قدم می پراکنی تا کی. صبر کن!!!
سه ماهگی خودم را یادم هست.
-          آقا جان هنوز خسته نشدی. کارت که تمام شده. هنوز هم صبر نمی کنی؟
می خواهم از ابتدای فصل جدید برایت تابی بیاورم. می خواهم حال و هوای خودش را در من تکرار کند.
-          اصلاً می خواهی صبر بکن یا نه. دیگر مهم نیست. اما من باید نکته ای را یادآور بشوم. تکاملی که فکر می کنی اتفاق افتاده. شاید مدت هاست، که هست. همین جا. در خواب، در بیداری، در هیاهوی گیج و پرت ماشین ها که آهن بر آهن می سایند. قصدم این است که یادآور بشوم، کودکی ات سپری شده است.
گاهی اوقات فکر کردم به صدایش گوش کنم، و بعد به خودم هاشور زده تبریک گفته ام. نقطه هایی که با پراکندگی کوفتی خودشان آنجا هستند.
-          تا به حال به چه کارت آمده، اینکه فکرهای خودت را در ذهنت ترویج کرده ای. اینقدر پراکنده و بی نظم. حتی ستونی و شالوده ای برای مخلفاتش تصویر نکرده ای. گوش کن. صبر کن!!!! گوش کن! اینجا مال خودت است. صفحه ای سفید که تو را در اختیار دارد، تا یادداشت هایت را بپراکنی، سیاه کنی، کوتاه کنی، مداد بتراشی و پاک کنی. گند زدی، اما آخرش، ببین!
حالا ذهنم آماده است که کارم را تمام کند.

یادداشت‌های فلسفی

[ پروردگارا برای آنچه اهمیتی ندارد، چشمانی ضعیف به من بخش؛
و برای حقیقتِ خود، چشمانی روشن ]
دعایی متعلق به اُسقف آلبرتینی، نک به:
Dr. D. L. B. Wolff, Leipzig, 1854, iste, D.p. 293
مترجم: رویا منجم
..
در اینجا با انسان به معنی خاص کلمه سر و کار داریم. ببینیم چه‌هایش را چگونه می‌چیند و با خودش چگونه کنار می‌آید!
آیا راهی هست؟!
بعد از پنج سال که کم و بیش به انتشار نوشته‌هایم پرداختم، حالا بیشتر به این فکر می‌کنم که خطوط کلی را شفافتر و پررنگ‌تر از گذشته رسم کنم. لذا در اولین قدم، اسم وبلاگ را که سابق بر این با "یادداشت‌های یک نویسنده" شناخته می‌شد به "یادداشت‌های فلسفی" تغییر دادم.

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید