یادداشت‌های فلسفی

دین، زبان، فلسفه، انسان و درد

۲ مطلب با موضوع «رمان» ثبت شده است

کورمال کورمال به سوراخی رفتم و ضبط صوت را داخل گذاشتم. با دست زمین را بررسی کردم تا کتاب کهنه را پیدا کنم.

همان وسط بود. در این فرصت خانم اقتصادی می‌رفت خانه‌ی همسایه و کسی جز سمیرا خانه نمی‌ماند.

کمی معطل کردم تا نظرات کارشناسی همسایه تمام شود و بروند. از سوراخی که بیرون آمدم، هنوز هر دوشان دم در بودند.

بدون اینکه مرا ببینند، دوباره داخل برگشتم. در نور ضعیف چراغ قوه دقت کردم تا کتاب را درست برداشته باشم. خودش بود.

کاملاً درست برداشته بودم. بیشتر منتظر ماندم و بعد بیرون رفتم. هر دو رفته بودند و چشم‌های پُر اشتیاق سمیرا انتظار مرا

می‌کشید.

پله‌ها را بالا رفتم و در زدم. در باز بود. آرام داخل رفتم.

- آمدی؟!

- بله. کجا هستی؟

- این اتاق. بیا اینجا..

به اتاق خواب رفتم و گوشه‌ی تخت نشستم. سمیرا روی یک دست خوابیده بود. موهایش را روی متکا پهن کرده و لباس حریر

سرتاسری‌اش را پوشیده بود.

- تو هنوز خیلی خجالتی هستی.

بوی گرمی از تخت بلند می‌شد.

- پس چرا معطلی؟ شروع کن دیگه.

- آخ. من می‌خواستم موضوعی را بیان کنم.

- اشکال نداره. درک می‌کنم. امروز چهارشنبه است نه جمعه. اما مادرم رفته و تا آخر شب نمی‌آید.

- نه موضوع دیگری بود. اصلاً شاید بهتر هست من بروم و همان جمعه بیایم.

سمیرا بلند شد و نشست. بی‌قرار بود. در حالی که دستم را می‌گرفت، گفت: «حالا که آمدی، شروع کن. حتی جمعه هم دوباره بیا»

- تو به خدا اعتقاد داری؟

- دارم. چطور؟

- اگر اعتقاد داری، حتماً می‌دانی که این کار خوبی نیست. نه؟

- حرف‌های آدم بزرگ‌ها را می‌زنی. مشکلی پیش آمده..؟

کفش‌هایم را در آوردم و چهار زانو روی تخت نشستم.

- مشکلی که نه. اما امروز سر و وضعم اصلاً مناسب نیست. ببین.

و کت و شلوارم را نشانش دادم.

سمیرا دستم را رها کرد و پشت به من رو به پنجره نشست.

- خودت می‌دانی که کار ما اصلاً به سر و وضع تو مربوط نیست. در ضمن من باید قبول کنم، که قبول کرده‌ام. دیگر چه؟

- دیگر اینکه من فکر می‌کنم کار خوبی نمی‌کنیم.

سمیرا با ناراحتی رویش را برگرداند و نگاهم کرد. بغضی در صدایش می‌پیچید. سینه‌اش بالا و پایین می‌رفت. اگر کمی

نزدیک‌تر بودم، حتماً بین ما چیزی در می‌گرفت.

- این، یعنی من دیگر برای تو مهم نیستم. یعنی همین.. یعنی دیگر به من توجه نمی‌کنی. یعنی قولی که پارسال دادی یادت 

رفته؟ یعنی همه یادت رفته. درست می‌گویم؟ حالا دیگر همه‌چیز را فراموش کرده‌ای. باید می‌دانستم دیر یا زود این اتفاق

می‌افتاد.

دستش را گرفتم و گفتم: «نه عزیزم، این‌طور نیست. من چیزی را فراموش نکرده‌ام فقط فکر می‌کنم کاری که ما می‌کنیم،

درست نیست..»

- واقعاً به این نتیجه رسیده‌ای؟

- واقعاً.

- و فکر می‌کنی راه دیگری نمانده؟

- متاسفانه بله. همینطور فکر می‌کنم.

سمیرا هم خسته شده بود. حالا شاید هفته‌ها بود که هر دو بدون اینکه به دیگری بگوییم، تصمیم به توقف آن گرفته بودیم.

- باید متوجه می‌شدم! باید زودتر متوجه می‌شدم. چند هفته‌ای هست که طور دیگری شده‌ای. مخصوصاً از وقتی این کتاب

عتیقه را شروع کردی. همه‌چیزت عوض شده. همه چیزت!

- شاید این‌طور است که می‌گویی!

- پس امشب برای چه آمدی؟ که این را بگویی؟

- نه. آمدم تا برای بار آخر، آن کار را بکنیم؛ و بعد همه‌چیز را به فراموشی بسپاریم.

هر دو دوست داشتیم که ماجرا تمام شود. پس سر و صورتم را شستم و کت و شلوارم را پاک کردم و برگشتم. کنار تخت نشستم

و کتاب را برداشتم. بعد دست سمیرا را گرفتم. باید برای بار آخر آن کار را می‌کردیم. و بعد حتماً خدا از ما راضی می‌شد. دیگر

قرار بود درستکار بشویم.

- و مادرت؟

- او حالا نمی‌آید.

ورق زدم ..

- عادت بدی است که آدم داستان را از وسط سطر‌ها رها کند.

سمیرا چیزی نگفت.


{کسی دکتر را دنبال نکرده بود.

زنگ زد و بعد از اندکی در باز شد. همانطور مصمم و وفادار در چهارچوب در ایستاده بود. آنها همدیگر را در آغوش گرفتند و

دلتنگی‌شان را فرو ریختند.

دکتر روی صندلی‌ در ایوان نشست تا هما قهوه بیاورد. حتی روی میز یک اسلحه هم دیده بود. یک ماوزِر ایرانی ..

..

قسمتی از رمان "اَدِلْ" نوشته‌ی مهدی باطنی

چهارشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۴، ۰۱:۳۵ ق.ظ

رمان "اَدِلْ" (داستانی در فصل آخر) ادامه‌ی با فاصله‌ی رمان اول بنام "کافه اگزیستانس" (داستانی در سه فصل)؛ ماجرای معلم جوانی است که بعد از اتفاقاتی که در ایران و کافه اگزیستانس از سر می‌گذارند و بعد از آشنایی‌ کوتاه مدتش با دکتر ابراهیمی رمانی با نام "کافه اگزیستانس" می‌نویسد و سپس راهی هندوستان می‌شود تا روی رمان دیگری کار کند. در جنگل کنار یکی از سواحل جنوب غربی هند، کلبه‌ای می‌گیرد و ..

متن زیر قسمتی از آخر فصل اول رمان است:

...


شب به رستوران ساحلی رفت، اما آن موقع با قبل از ظهر خیلی فرق می‌کرد. مَرد‌هایِ دِه می‌آمدند و روی نیمکت‌های چوبیِ یکسره می‌نشستند و با صدای بلند که گاهی کم و زیاد می‌شد، گپ می‌زدند. آبجو می‌نوشیدند و قلیان می‌کشیدند و فارغ از تمام مسایلی که در جهان اتفاق می‌افتاد، شب را به صبح می‌رساندند. البته شب‌های یکشنبه هم رستوران باز بود، اما زودتر می‌بست تا اهالیِ دِه، بتوانند فردا صبح برای عبادت به کلیسای قدیمی بروند.

٬٬رستورانِ بادهای شرقی٬٬ این را روی تابلوی کوچکی که بیرون در آویزان بود، با گچ سفید نوشته بودند. در منوی رستوران دو غذای عجیب و متفاوت، مورد علاقه‌ی جوان‌هایِ ده بود. دردِ زمان و درمانِ دردِ زمان.

اولی چیزی شبیه پوره‌ی سیب‌زمینی اما قهوه‌ای تیره با ادویه بسیار خوش‌بو و غلیظ و دومی شرابی قرمز رنگ که رنگش هوش از سر آدم می‌پراند. اولی را می‌خوردند و حالت‌هایی دست می‌داد و دومی تمام آن حالت‌ها را از بین می‌برد. یونس در این یک سال به هیچ‌کدام لب نزده بود. سیگار را ترک کرده بود و دیگر به هیچ ماده‌ی مسکّنی هم چشم نداشت. البته همیشه به این دو گزینه با دیده‌ی بدبینی نگاه کرده بود.

آنشب وسوسه‌ای دست داد، اما باز هم لب نزد. شامش را خورد و به کلبه رفت. کلبه‌اش جایی میان جنگل مجاور بود که شب‌ها رطوبت دریا به آن می‌خزید و عرق سردی بر بدنش می‌نشست. تا پاسی از شب بیدار بود تا شاید معجونی بی‌رنگ از جایی جادویی در میان مغزش نشأت بگیرد و بیرون بیاید و آنقدر دوام داشته باشد تا روی کاغذ بریزد و رنگی به آن بدهد.

آنشب بدون کوچکترین درنگی الهام دست می‌داد و تا به کاغذ می‌رسید، بخار می‌شد. صداهای موهومی از سراسر اقیانوس می‌آمد و نور ماه را در سطح آب می‌پراکند. جنگل از سطح آب بالاتر بود و یونس می‌توانست شب‌ها از پنجره‌ی کلبه‌اش، سطحِ آبیِ تیره‌یِ دریا را ببیند.

پنجره را باز گذاشته بود که آن ٬٬دو چشم٬٬ پیدایشان شد و احساساتش را به بازی گرفتند. همان چشم‌های عسلی‌ای که به جریان خون در رگ‌هایش، گرمای زایدالوصفی می‌دادند و آن را به حرکت می‌انداختند. زیبا و درخشان و خمار با حالتی افسونگر!

در سراسر کلبه می‌چرخیدند و با نگاه‌های رازآلود، گاهی در را و گاهی صندلی پشت میز را نشان می‌دادند.

یونس گفت: «باز هم آمدید؟! خوشحال شدم که دوباره دیدمتان!» و ادامه داد.

- شما اینجا چکار می‌کنید!؟

چشم‌ها نگاهشان را پایین انداختند و طوری که ناراحت شده باشند، غمی در آن‌ها دمید. اما آنها تنها دو چشم بودند.

- من؟! من روی رمان دیگری کار می‌کنم. البته فرصت نشد به شما بگویم. آخرین باری که آمدید درست یک ماه پیش بود. دستم برای اینکه روی کاغذ بلغزد، ‌به گرما احتیاج دارد و آن را از چشم‌های مطلقاً زیبای شما می‌گیرد. اجازه می‌دید حرفی بزنم؟

دو چشم ابرویی بالا انداختند و به حالت شیطنت‌آمیزی از پنجره‌ی رو به اقیانوس بیرون رفتند و تکه‌ای از قلب یونس را که جدا شده بود، با خود بُردند.

آه از نهادش بیرون جهید و مثل شهابی خودش را به پنجره کوبید تا از آن بیرون بپرد و دنباله‌ی تکه‌ی جدا شده‌ی قلبش را بگیرد. اما تنها شیشه شکست و صورتش را زخمی کرد. بعد روی لبه‌ی میز نشست. چشم‌ها از پنجره‌ی دیگر کلبه که رو به جنگل باز می‌شد، داخل آمدند و با حالت‌های مختلفی خندیدند و بعد ناراحتی خودشان را نشان دادند. آنها بی‌مهابا شاد بودند.

- اجازه بدهید در حضور شما جسارت بخرج بدهم و بگویم. شما قلب من را پاره می‌کنید! چرا با من حرف نمی‌زنید؟ فقط گاهی می‌آیید و یک تکه از قلبم را برمی‌دارید و می‌روید. آخر به من هم فکر کنید. قلب من همین روز‌هاست که دیگر تمام شود. ..

چشم‌ها ناراحت شدند و اخم کردند و طوری که هر لحظه خودشان را دورتر کنند، عقب عقب به سمت در رفتند تا محو شدند. یونس سریع بلند شد و در را باز کرد. اما آن چشم‌ها دیگر در انبوهی سیاه جنگل ناپدید شده بودند.




یادداشت‌های فلسفی

[ پروردگارا برای آنچه اهمیتی ندارد، چشمانی ضعیف به من بخش؛
و برای حقیقتِ خود، چشمانی روشن ]
دعایی متعلق به اُسقف آلبرتینی، نک به:
Dr. D. L. B. Wolff, Leipzig, 1854, iste, D.p. 293
مترجم: رویا منجم
..
در اینجا با انسان به معنی خاص کلمه سر و کار داریم. ببینیم چه‌هایش را چگونه می‌چیند و با خودش چگونه کنار می‌آید!
آیا راهی هست؟!
بعد از پنج سال که کم و بیش به انتشار نوشته‌هایم پرداختم، حالا بیشتر به این فکر می‌کنم که خطوط کلی را شفافتر و پررنگ‌تر از گذشته رسم کنم. لذا در اولین قدم، اسم وبلاگ را که سابق بر این با "یادداشت‌های یک نویسنده" شناخته می‌شد به "یادداشت‌های فلسفی" تغییر دادم.

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید