یادداشت‌های فلسفی

دین، زبان، فلسفه، انسان و درد

۷ مطلب با موضوع «گناه» ثبت شده است

فاوست (با یک دسته کلید و یک چراغ، مقابل یک در کوچک آهنی) :
حس می‌کنم که لرزه‌ای نامعتاد آهسته بر من مستولی می‌شود. همه‌ی مصیبت بشری روی سرم سنگینی می‌کند. اینجا! این دیوارهای قطورِ نمناک... جایی که او در آن بسر می‌برد... و گناهش یک لغزش دلنشین بود! فاوست، تو از نزدیک شدن به او بر خود می‌لرزی! می‌ترسی دوباره ببینیش! ده، برو تو! کم جرئتیِ تو لحظه‌ی شکنجه‌اش را نزدیک‌تر می‌کند.
(کلید را در سوراخ در می‌چرخاند. درون سیاهچال آواز می‌خوانند:)
آن پدر ناکسم بود
که سرم را برید؛
مادر بدکاره‌ام بود
که مرا خورد.
و آن دیوانه، خواهر کوچکم،
استخوان‌های مرا در جایی
نمور و سخت انداخت،
و من پرنده‌ی قشنگی شدم که پرواز می‌کنم،
پر! پر! پر!
فاوست (در را باز می‌کند) :
حدس نمی‌زند که دلدارش گوش به او دارد و جلینگ جلینگ زنجیرها و خس خس کاه زیراندازش را می‌شنود. (به درون می‌رود.)
مارگریت :
افسوس! افسوس! دارند می‌آیند. چه تلخ است مرگ!
فاوست :
هیس! آرام! آمده‌ام نجاتت بدهم.
مارگریت (کش‌کشان، خود را به او می‌رساند) :
تو آیا یک مرد هستی؟ بر بدبختی‌ام دل خواهی سوزاند.
فاوست :
داد و بیدادت زندان‌بان‌ها را بیدار می‌کند. (دست به زنجیرها می‌برد که بازش کند.)
مارگریت :
جلاد! این تسلط تو را بر من که به تو داده است؟ آمده‌ای پی من، حالا، در این نیمه شب! رحم کن و بگذار زنده باشم! مگر فردا، اول صبح، به اندازه‌ی کافی زود نیست؟ (بر می‌خیزد) آخر، من خیلی جوانم، خیلی جوان، و به این زودی باید بمیرم! من زیبا هم بودم، همین باعث شد که از دست بروم. دلدار در کنارم بود. اکنون او بسیار دور است. تاجِ دوشیزگی‌ام از سرم کنده و گل‌هایش پراکنده شد... این قدر با خشونت مرا نگیر! از من بگذر! مگر من به تو چه کرده‌ام؟ دلت را بر اشک‌های من سخت نگردان: من در تمام عمرم تو را ندیده‌ام.
فاوست :
آیا خواهم توانست این منظره‌ی دردآلود را تاب بیاورم؟
مارگریت :
من کاملاً در چنگ توام؛ ولی بگذار باز به بچه‌ام شیر بدهم. تمام شب او را روی قلبم فشرده‌ام؛ کمی پیش او را از من گرفته‌اند تا دلم را خون کنند، و حالا می‌گویند من او را کشته‌ام. دیگر خنده و شادی‌ام هرگز به من باز برگردانده نخواهد شد. مردم درباره‌ی من شعرهایی می‌خوانند! این کارشان بد است. یک قصه‌ی قدیمی هست که همین‌جور ختم می‌شود. آن‌ها به چه چیزی می‌خواهند کنایه بزنند؟
فاوست (خود را به پای او می‌اندازد) :
دلداده‌ات در پای تو است، می‌کوشد زنجیرهای دردآورت را باز کند.
مارگریت (خود نیز زانو می‌زند) :
اوه! آها، زانو بزنیم و از ارواح مقدس شفاعت بخواهیم! ببین، زیر آن پله‌ها، در آستانه‌ی آن در... آنجاست که دوزخ در جوشش است! و روح خبیث با دندان غروچه‌های ترسناکش... چه همهمه‌ای راه انداخته است!
فاوست (بلندتر) :
مارگریت! مارگریت!
مارگریت (دقیق‌تر می‌شود) :
این صدای دوست من بود! (از جا می‌جهد. زنجیرها می‌افتند.) کجاست؟ شنیدم که مرا صدا می‌زد. من آزادم. هیچ‌کس نمی‌تواند نگهم بدارد، می‌خواهم به آغوشش پرواز کنم، سرم را روی سینه‌اش بگذارم! صدا زد مارگریت، او آنجا بود، در آستانه‌ی در. از میان زوزه‌ها و غلغله‌ی جهنم، از خلال دندان غروچه‌ها و خنده‌های شیاطین، صدای او را شناختم، صدای نرم و گرامی او را!
فاوست :
خود من هستم.
مارگریت :
تویی! باز هم بگو! (او را در بر می‌گیرد و به خود می‌فشارد) این اوست! اوست! دیگر دردهایم کجا هستند؟ دلهره‌های زندان کجا هستند؟... این خودِ تویی! آمده‌ای نجاتم بدهی... من نجات یافته‌ام! - این آن کوچه‌ای است که نخستین بار دیدمت! این هم باغی است که مارت و من در آن منتظرت بودیم.
فاوست (می‌کوشد که او را با خود بکشد) :
بیا! با من بیا!
مارگریت :
اوه! بمان! باز هم بمان!... چقدر دوست دارم جایی که تو هستی باشم! (فاوست را می‌بوسد.)
فاوست :
عجله کن! یک لحظه هم تاخیر برای ما گران تمام خواهد شد.
مارگریت :
چه! تو دیگر نمی‌توانی مرا ببوسی؟ دوست من، در این مدت بسیار کمی که ترکم کرده‌ای بوسیدن مرا از یاد بُرده‌ای؟ چرا من در میان بازوان تو این قدر در اضطرابم؟... و حال آن که پیش از این یک سخن تو، یک نگاه تو، سراسر آسمان را به رویم باز می‌کرد و تو در آغوش خودت چنان فشارم می‌دادی که می‌خواستی خفه‌ام کنی. ببوس مرا، یا من خودم می‌بوسمت. (فاوست را می بوسد) آه! خدایا! لبهایت سرد است، حرکت ندارد. آن عشق تو، کجا گذاشتیش؟ چه کسی آن را از من ربود؟ (از او رو بر می‌گرداند.)
فاوست :
بیا! دنبالم بیا! دلبر نازنینم، شجاع باش! من در عشق تو به هزار آتش می‌سوزم.
مارگریت (چشم بر او می‌دوزد) :
به راستی آیا این تویی؟ درست مطمئنی که خودتی؟
فاوست :
منم! بیا، ده!
مارگریت :
تو زنجیرهایم را باز می‌کنی، مرا بر سینه‌ات می‌فشاری... چگونه است که با وحشت و بیزاری از من رو بر نمی‌گردانی؟ و آیا به راستی می‌دانی، دوست من، هیچ می‌دانی چه کسی را آزاد می‌کنی؟
فاوست :
بیا! بیا! تاریکی غلیظ شب دارد رنگ می‌بازد.
•••

ترجمه: م. ا. به آذین
ادامه دارد ...

نیازی به توضیح ندارد!

دوشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۵، ۰۴:۵۰ ق.ظ

باید گفت که هنوز جنینِ تاریخ به مرحله‌ی بحرانی وارد نشده است. او حرف‌های بسیاری برای گفتن دارد، اما دیگر گوشی برای شنیدن باقی نیست. او به سمت اضمحلال می‌رود و باری بسیار ناگفته‌ها را با خودش به پایان می‌رساند! 

به این ترتیب در پسِ پرده‌یِ تمامِ این زندگی چیزی نهفته است که مادام که انسان زنده است با آن روبروست! و آن پاسخ به سوالی بزرگ و شاید بی‌پاسخ است:“زندگی؟”
در طول تاریخی که بر این جنین گذشته، بسیاری آمده‌اند تا به این سوالْ پاسخی در خور بدهند و چه بسیار تلاش‌ها که برای آن نکرده‌اند. آنچه از هستی و رمق انسان بوده، گذاشته‌اند تا جامع‌تر و پویا‌تر گفته باشند. اما در آخر چیزی پیدا نیست. حرفی که برای سالیان بماند، الا آنچه یگانه‌ی تاریخ و زمان برای این جنینِ رو به اضمحلال به ودیعه نهاده است. و تنها اوست که می‌داند.
چه اتفاقی افتاده است؟
بشر به چنان حماقتی دچار شده است که در مدتِ زندگیِ این جنین، جهان به خودش ندیده‌ است؟ آری، او فهمیده است که انکارِ یگانه کاری ساده‌تر است، اما فراموش کرده که هر جواب ساده‌تر الزاماً جواب کامل‌تر نیست! آیا آن یگانه چیزی قابل انکار است!؟ ما می‌دانیم که او نیست و ما می‌دانیم که او حقیقت است. و با این همه آیا حالا زمان پیروی از حماقت است؟؟
من می‌گویم که نیست، مگر اینکه ما به "حُمْقْ" رسیده باشیم!
*و اگر به حمق رسیده باشیم چه؟ *
آن وقت کار از کار گذشته است و باید هر لحظه منتظر پایان باشیم. آن وقت، "آن"؛ روزی بسیار نزدیک خواهد بود که در هم نشسته باشیم و نظاره‌گران ..
پس بگذارید دوباره به ابتدای ماجرا باز گردیم. می‌خواهیم از جنین تاریخ درباره‌ی او سوال کنیم؟
“آیا او را می‌شناسی؟ او را تا به حال دیده‌ای؟ اگر دیده‌ای پس "اگزیستانس" چه می‌شود؟ یعنی من کجای ماجرا قرار می‌گیرم؟؟ یعنی من به میراثی هم سن تو پشت کنم؟ نه من نمی‌توانم! میراثی که دارم را به "حقیقت" ترجیح می‌دهم!!”
پاسخی نمی‌آید. جنین غول‌آسای تاریخ خوابیده است! راه‌ها به دو رسیده است. یا میراث را رها می‌کنیم و به او می‌رسیم یا سرنوشت ما را در مقابل او قرار خواهد داد. حالا آیا بهتر نیست که حقیقت را با دو چشم ببینیم تا کور نباشیم؟؟
شما چه می‌گویید!؟
حتماً چیزی زمزمه می‌کنید.! او حتی صدای زمزمه‌تان را می‌شنود. پس بیایید درست زمزمه کنیم.
..
خواستم دوباره به ابتدای ماجرا باز گردم، اما خواب موضوعی همگانی است.

عوارض عادی شدن کلمه‌ای به نام "ایمان"

پنجشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۵، ۰۲:۲۶ ق.ظ

خیلی سخت است که انسان موضوعی را از اعماق درونی مغز که با احساس آب دیده است، بیرون بیاورد و به آن بپردازد. اصلاً شاید دقیقاً باید از همین جا آغاز کرد. از ایمان! از همین چیزی که خیلی سخت بیرون می‌آید. از باور به درستی که حالا حرفی بسیار معمولی شده است. حرفی که هیچ انگیزه‌ای را در انسان برنمی‌انگیزد. و به نظر من این بزرگترین آفتی است که ممکن است به جان بشریت افتاده باشد. یعنی فراموش کردن خود حقیقی انسان!
انسان موجودی است که آفریده شده تا تنها یک حقیقت را متبلور نماید و آن ظهور ایمان در اوست. مابقی، آنچه ما به دنبال آن هستیم؛ لکنت است. سرابی است خالی و پوچ که شاید عده‌ی بسیار اندکی به پوچی‌اش پی ببرند. و اما آن دیگرانی که هنوز این پوچی را ندیده‌اند، چنان در خواب‌اند که گویی هرگز بیدار نبوده‌اند. بیمارگونه و هراسان به دنبال دیگری راه می‌افتند. در تکاپو و تلاشی شبانه روزانه و خستگی ناپذیر تا به جایی چنگ بزنند. چشم‌هایی حریص از حدقه درآمده تا چه چیز را ببینند. هیچ چیز را!
افعی‌زادگانی پیرامون یکدیگر؛ و در این پلشت‌زار دنیا هیچ کدام در برابر نکبت، تغییر و واکنشی نشان نمی‌دهند.
صحبت از بی‌ایمانی است. شوره‌ای خورنده که به جان انسان‌های شور بخت می‌خزد تا یک‌یک و به مرور از پایشان درآورد. اما حتی در این ظلمات هم راهی هست تا دریابیم. تا چشم باز کنیم و ببینیم. تا نور هستی بخش در رگ‌های شوره خورده‌مان جان تازه‌ای بدمد. تا حیات دوباره بگیریم و زنده باشیم. و از آنچه ایمان برایمان می‌آورد بهره‌ای ببریم.
حالا اگر کسی یک روز خواست تا از این دخمه‌ی تاریک و نمور بیرون بیاید، باید محکم باشد. به آنچه می‌کند ایمان داشته باشد و با پاکی غسل کند. خدایش را که او را هدایت کرده است، سپاس بگوید و باز تن به ذلت و بردگی ندهد!
او از لوثِ وجودِ این همگانیِ بی‌هویت بٓری شده است و آری، حالا یک راه پیش رو دارد : استواری!
پس روز به روز، روحش در برابر کلمه‌ای به نام “ایمان” حساس‌تر می‌شود. او متحمل دردهای بسیار خواهد شد و باید این را از همان ابتدا بداند، تا روزی که خداوند دردش را درمان کند.
و اما آنکه روحش در برابر این ارتعاش واکنشی ندارد، او تا ابد در دخمه‌اش خواهد ماند!
او مستوجب عقوبت است.

عاشقانه‌ها کدام‌اند؟

يكشنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۳۱ ق.ظ

با خودم می‌گفتم عاشقانه‌ها چیزهای غریبی‌اند!

آنها دختر‌های باکره‌ای‌اند که دست هیچ مردی را تجربه نکرده‌اند، دخترهایی که از پستان مادر عشق نوشیده‌اند. حتی فراترند! عاشقانه‌ها لرزه‌های خفیفی از یک نگاه‌اند که به قلب می‌رسد، وقتی انسان خودش را در خیال، به آغوش آنها می‌اندازد! عاشقانه‌ها آغوش‌اند. حسی که یک انسان را به دیگری پیوند می‌دهد و از آن انسانی تازه می‌آفریند!

عاشقانه‌ها روحی از خدایند، که به مخلوقاتش سپرده تا به هم نزدیک‌تر شوند. پس چگونه می‌شود از آنچه زمینی نیست سخن گفت؟

و حتمیٰ که خدا در همین نزدیکی است. او در عاشقانه‌های هر انسانی حضوری مطلق دارد. بگذار صحبت به درازا نرود.

عاشقانه‌ها هویت انسان است ..

 

نامه‌ای از الینا برای پیتر

يكشنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۰۳ ب.ظ

نامه‌ای برای پیتر:

پیتر عزیز، هرچند برای خودم هم بسیار سخت و غیرقابل باور است که بعد از ۸ ماه زندگی مشترک با تو، تصمیم گرفته‌ام که به این زندگی مملو از رنج و تباهی پایان بدهم، و دلیلش را هرگز تا به حال با تو در میان نگذاشته باشم. اما پیتر، مرد رویایی من؛ می‌خواهم این را بدانی که رنج من، آن طور که تصور می‌کردم با ازدواج با تو پایان نپذیرفت.

مسلم است که این موضوع هیچ ارتباطی به تو ندارد و کاملاً به خودم مربوط می‌شود. اما تو می‌دانی که من، دختری هستم که اصلاً و ابداً هیچ شباهتی به دخترها نداشته و ندارم. از اول هم شبیه‌شان نبوده‌ام. از همان بچگی هم هم‌بازی‌هایم پسرها بودند. با آن‌ها رشد کردم، زندگی کردم و بزرگ شدم و تا همین حالا که این سطرها را برایت می‌نویسم تا با تو خداحافظی کرده باشم هم، هر چه به خودم دقت می‌کنم، هیچ حالت دخترانه‌ای در خودم نمی‌بینم. خب این طبیعی است که در اثر معاشرت با پسرها، بتوانم شبیه آنها، به زندگی نگاه کنم. عزیزم، در این مدت که همسر تو شده‌ام، یکبار هم نتوانستم بگویم که دوستت دارم. تو می‌توانی این را به پای غرورم بگذاری و یا حالت‌های پسرانه‌ام. اما حالا که مطمئنم که دیگر تو را نخواهم دید، به تو می‌گویم که مهرت چنان در اعماق قلبم جای گرفته که هرگز، حتی پس از مرگم هم از آن بیرون نمی‌آید. من میل به تو را با خودم به اعماق آب‌ها می‌برم، چرا که از این کار ناگزیرم. گودال سیاه مدیترانه، بکرترین جا برای نگه داشتن قلب من است. قلبی که سرشار از تو و با تو بودن است.

حالا بدون دلهره می‌توانم نشانت بدهم که یک زن چقدر می‌تواند مردی را دوست بدارد. اگر من زنده می‌ماندم، یک روز قبل یا بعد از تو می‌مردم، اما عشق من به تو چه می‌شد؟ هزار و یک اتفاق برایش می‌افتاد. شاید به مرور زمان تازگی و طراوتش را از دست می‌داد. شاید رنگ می‌باخت. شاید این زندگی ناپایدار آن را به نفرت تبدیل می‌کرد. شاید کسی می‌آمد و جای آن را می‌گرفت. حتی شاید بعد از مدتی متوجه می‌شدم که عاشق تو نبوده‌ام و هزار و یک شاید دیگر که ممکن بود برای عشق من به تو اتفاق بیافتد. اما من برای اینکه عشقم به تو به این شاید‌ها مبتلا نشود، آن را در قلبم نگه داشتم و حالا که احساس کردم دیگر قدرت پنهان کردن آن را ندارم، تصمیم گرفتم که آن را با خودم به جایی ببرم که دیگر شایدی برایش اتفاق نیافتد. جایی همیشگی!

حالا که این نامه را می‌نویسم بالای گودال مدیترانه در قایق نشسته‌ام. بعد که نامه را تمام کردم، جوهر و قلم را به دریا می‌اندازم تا دیگر کسی نتواند با آن برای تو نامه بنویسد و نامه را در این بطری می‌گذارم تا به دستت برسد. پاهایم را می‌بندم و بعد هم چشم‌هایم را که اگر در اثر ترس پشیمان شدم؛ دیگر کاری از دستم برنیاید. و بعد با کمال عشق و علاقه‌ای که به تو دارم، خودم را به دریا می‌سپارم؛ تا روزی که همه در پیشگاه پدر آسمانی‌مان حاضر می‌شویم، بگویم که چطور از عشقی که در وجودم به ودیعه گذارده بود، پاسداری کردم. حالا دیگر نامه را تمام می‌کنم.

دوستت دارم.

الینای تو

هستی، انسان، گناه - ۰۲

جمعه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۴، ۰۳:۳۲ ق.ظ
ادامه از هستی، انسان، گناه - ۰۱
..
دو راه در مقابل انسان شکست‌خورده و آن کس که احساس گناه می‌کند.
.. و انتخاب با گناهکار است.
...
- وسوسه‌ای اغواگر که او را به عمق خودش می‌برد و از او می‌خواهد که از خودش و از زندگی متنفر شود و در ادامه به او بی‌لیاقتی و بی‌قیدی می‌آموزد؛ تا دوباره و دوباره دچار گناه شود.
انسانی که در این حالت قرار می‌گیرد، ضعیف می‌شود و هر جاندارِ ضعیفی، طعمه‌ی لذیذ و سهل‌الوصولی برای کفتارها و درندگان بدصفت است. انسانی که کرامت انسانی‌اش را بر اثر ضعف از دست داده، روحش آهسته آهسته و در خفا می‌میرد و شیطان آن را تسخیر می‌کند.

- در همین مواقع ناامیدی، می‌شود انسان شکست‌خورده ایمان بیاورد، به چه؟ به یکتای بی‌همتا. او که ایمان می‌آورد، مؤمن نامیده می‌شود. او از رحمت بی‌بدیل خداوند، هرگز ناامید نمی‌شود. زیرا او در ستیزی شبانه‌روزی با تاریکی است. اوست که به سوی آفریدگارش باز می‌گردد. چرا که راه دیگری نمی‌شناسد. او توبه می‌کند و به‌ سوی هستی‌ دهنده‌اش باز می‌گردد. او کاملاً می‌داند، که اگر اسیر وسوسه‌های اغواگرانه‌ و ناامیدگرداننده‌ی شیطان بشود، رو به سوی مرگ نهاده است. مرگی تدریجی و به مرور .. مرگی که او را جاودانه در ظلمت رها می‌کند. پس آنکه ایمان دارد، در این جهان امیدوار زندگی می‌کند و با امید است که انسان زنده می‌ماند آزمون‌ها یکی پس از دیگری از سر می‌گذراند.
آنکه گناه می‌کند، شکست خورده است؛ اما شکست‌خورده‌ای که ایمان دارد، امیدوارانه، استوارتر و مصمم‌تر از گذشته بلند می‌شود و ادامه می‌دهد.
او به خوبی می‌داند که برای رسیدن به پروردگارش، باید دوباره و دوباره تلاش کند. دوباره سر فرود آورد و از آفریدگارش بخواهد که او را ببخشد و البته که وعده‌ی خداوند خلاف نمی‌شود. و آن بخشش بی‌انتهایش است.
پس قلبش محکم‌تر می‌تپد و امیدی تازه در رگ‌هایش به جریان در می‌آید. او که قبلاً برخاسته، و افتاده بود؛ دوباره برمی‌خیزد. او برخاستن را می‌آموزد تا روزی آن را به دیگری بیاموزد.
و می‌داند، که اوست که هدایت می‌کند. همواره خداوند است که بندگان را به خیر و شر رهنمون می‌شود و به انسان گوشزد می‌کند که هیچ زمانی از وسوسه و شر شیطان در امان نیست، مگر اینکه به آغوش مهربان او بازگردد.
..
بعد یاد خداوند است که دل را آرام می‌کند و انسان را امیدوار می‌گرداند و او را به تلاش و نظم دعوت می‌کند. به تکرار، و تکرار؛ این هولناک‌ترین پدیده‌ی هستی، وقتی خوبی را در انسان نهادینه کند؛ آجرهایی است که بر هم گذاشته می‌شوند تا ستونی بالا بیاید که بر آن، سقفِ اطمینان جای می‌گیرد. تکراری که خوبی را در نهاد انسان می‌کارد و ایمانی که وسیله‌ی نجات آدمی است.
قلبی که محکم‌تر می‌زند، نشان سلامتش است؛ و انسانی که امیدوارتر می‌رود، نشان سلامتش.
و خداوند بازگشت کنندگان را دوست دارد.

پایان

هستی، انسان، گناه - ۰۱

پنجشنبه, ۲۷ اسفند ۱۳۹۴، ۱۲:۴۵ ق.ظ

قرار بود این مطلب در مورد هستی تحریر شود، اما در میانه پایش به انسان و گناه باز شد ..

چند سالی است که صحبت‌هایی در مورد [هستیِ رو به انبساط] مطرح می‌شود. در مورد جهانِ پیرامونی که حجمش رو به افزایش است و دلیل آن را دور شدن کهکشان‌ها از یکدیگر ذکر می‌کنند!!

این فرضیه حالت بسیار کودکانه و کندذهنانه‌ای :) به خود می‌گیرد وقتی که فکر کنیم؛ ما چطور جهان را منبسط شونده فرض می‌کنیم در صورتی که هنوز هیچ ایده و یا تصوری از مرزهای بیرونی آن نداریم!!؟


  • قابل توجه عُلَما و دانشمندان:
حالت انبساط برای یک فضا وقتی معنی پیدا می‌کند که بدانیم آن فضا؛ مثلاً حجمی معادل x را دربرگرفته و این حجم طبق معادله‌ای مثلاً شبیه x+t در حال افزایش است. این معادله دو مجهول دارد و با فرض اینکه - در جهت اثبات نظریه‌ی انبساط گام برداشته - پارامتر t را زمان قرار دهیم و آن را منبسط‌شونده و مبتدا از مبدا طبیعی در نظر بگیریم، یعنی عدد ۱، باز هم با معادله‌ای روبرو هستیم که یک متغییر مجهول یعنی x دارد که مبین یا تعیین‌کننده‌ی انبساط نخواهد بود.


در اثر کوچک شدن ذهن، کار بشر به جایی رسیده است که دیگر حتی نمی‌تواند خودش را از چهارچوب ذهنی یک فکر نادرست رها کند؛ و این بدون شک بدلیل نوع استنباط بشر از هستی و نگرش آن به جهان پیرامونی است.
در این دوره، یعنی در سال‌های ابتدای قرن بیست و یکم، بشر دچار یک کم ذهنی مزمن شده است. حالتی که سخت باور نکردنی است و در کلمه نمی‌آید، زیرا مملو از معادلات احمقانه‌ی ریاضی و فیزیکی است. معادلاتی که هدف اساسی زندگی گذرای انسان را هم تحت‌الشعاع خود قرار داده‌اند.
در نتیجه، انسان از ادراک فطری ماورایی و فراطبیعی خود به مرور زمان فاصله گرفته و دچار یک تنگی روحی و تنیدگی شعوری شده است. زیرا نیروهای طبیعی و فطری‌اش را به دست فراموشی سپرده و به معنیِ مطلقِ کلمه، خود را دچارِ عقلِ لنگ کرده است. عقلی که خیره‌سر و نمک‌نشناس و ناسپاس است و تا انسان را در پیله‌ای که خودش با دست خودش به دور خودش تنیده خفه نکند، دست از سرش برنمی‌دارد.
پس بهتر این باشد که انسان سعی کند، با تلاش مضاعفی به کیهان و هستی بپردازد و خود را از پیله‌ی عقل بیرون بیاندازد. اما گویی بدون اینکه برای این شناخت قانون تعیین کند، نمی‌تواند بفهمد. پس شروع می‌کند به سخن گفتن ریاضی‌وار درباره هستی و کیهان و ساخت و پرداخت تئوری‌های پوچ و بی‌اساس که براساس عقل کم‌بین خلق می‌شوند و در آخر کارش به اینجا می‌کشد که بیاید دیوار‌های هستی را هم طراحی کند. کوته‌فکری کند..
البته باید خدا را شکرگزار بود که عقل هنوز برای گناه و توبه معادله‌ای کشف نکرده است، زیرا پایش به آنجا نمی‌رسد و تمام آن، تنها موضوعی سری و پنهان بین انسان و پروردگارش است. این را که -انسان هر چقدر هم پاک و درست زندگی کند؛ بسته به درک‌اش از حیات، از گناه دور نخواهد ماند و بالاخره این وسوسه روزی به سراغش می‌آید و آن روز موقع امتحان است.!- عقل نمی‌فهمد.

پس عقل را رها می‌کنم و به سراغ انسان می‌روم.

او یا از این نبرد سر بلند بیرون می‌آید یا شکست می‌خورد.
در هر دو صورت آن امتحان پایان می‌پذیرد و امتحان دیگری در زمانِ نامعلوم دیگری روی می‌نماید و او را محک می‌زند.
در تمام این حالات تنها یک موضوع است که انسان می‌تواند آن را به یاری خویش بخواند و آن فراموش نکردنِ یکتاییِ فرمانروایِ مطلقِ کیهان است. چیزی که در انسان تا مرزِ «شدنْ» می‌آید، اما هیچ‌وقت "نمی‌شود". ذاتی که پر از هستیِ مطلق است. آنکه امتحان را برای انسان قرار می‌دهد تا او را به خودش بخواند، و او انسان شکست‌خورده را بیشتر می‌پسندد.
دو راه در مقابل انسان شکست‌خورده و آنکس که احساس گناه می‌کند.
.. و انتخاب با گناهکار است.
...
و دو راهِ پیشِ رو؛ در "هستی، انسان، گناه - ۰۲" می‌آیند.
یادداشت‌های فلسفی

[ پروردگارا برای آنچه اهمیتی ندارد، چشمانی ضعیف به من بخش؛
و برای حقیقتِ خود، چشمانی روشن ]
دعایی متعلق به اُسقف آلبرتینی، نک به:
Dr. D. L. B. Wolff, Leipzig, 1854, iste, D.p. 293
مترجم: رویا منجم
..
در اینجا با انسان به معنی خاص کلمه سر و کار داریم. ببینیم چه‌هایش را چگونه می‌چیند و با خودش چگونه کنار می‌آید!
آیا راهی هست؟!
بعد از پنج سال که کم و بیش به انتشار نوشته‌هایم پرداختم، حالا بیشتر به این فکر می‌کنم که خطوط کلی را شفافتر و پررنگ‌تر از گذشته رسم کنم. لذا در اولین قدم، اسم وبلاگ را که سابق بر این با "یادداشت‌های یک نویسنده" شناخته می‌شد به "یادداشت‌های فلسفی" تغییر دادم.

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید