یادداشت‌های فلسفی

دین، زبان، فلسفه، انسان و درد

۱۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «انسان» ثبت شده است

عوارض عادی شدن کلمه‌ای به نام "ایمان"

پنجشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۵، ۰۲:۲۶ ق.ظ

خیلی سخت است که انسان موضوعی را از اعماق درونی مغز که با احساس آب دیده است، بیرون بیاورد و به آن بپردازد. اصلاً شاید دقیقاً باید از همین جا آغاز کرد. از ایمان! از همین چیزی که خیلی سخت بیرون می‌آید. از باور به درستی که حالا حرفی بسیار معمولی شده است. حرفی که هیچ انگیزه‌ای را در انسان برنمی‌انگیزد. و به نظر من این بزرگترین آفتی است که ممکن است به جان بشریت افتاده باشد. یعنی فراموش کردن خود حقیقی انسان!
انسان موجودی است که آفریده شده تا تنها یک حقیقت را متبلور نماید و آن ظهور ایمان در اوست. مابقی، آنچه ما به دنبال آن هستیم؛ لکنت است. سرابی است خالی و پوچ که شاید عده‌ی بسیار اندکی به پوچی‌اش پی ببرند. و اما آن دیگرانی که هنوز این پوچی را ندیده‌اند، چنان در خواب‌اند که گویی هرگز بیدار نبوده‌اند. بیمارگونه و هراسان به دنبال دیگری راه می‌افتند. در تکاپو و تلاشی شبانه روزانه و خستگی ناپذیر تا به جایی چنگ بزنند. چشم‌هایی حریص از حدقه درآمده تا چه چیز را ببینند. هیچ چیز را!
افعی‌زادگانی پیرامون یکدیگر؛ و در این پلشت‌زار دنیا هیچ کدام در برابر نکبت، تغییر و واکنشی نشان نمی‌دهند.
صحبت از بی‌ایمانی است. شوره‌ای خورنده که به جان انسان‌های شور بخت می‌خزد تا یک‌یک و به مرور از پایشان درآورد. اما حتی در این ظلمات هم راهی هست تا دریابیم. تا چشم باز کنیم و ببینیم. تا نور هستی بخش در رگ‌های شوره خورده‌مان جان تازه‌ای بدمد. تا حیات دوباره بگیریم و زنده باشیم. و از آنچه ایمان برایمان می‌آورد بهره‌ای ببریم.
حالا اگر کسی یک روز خواست تا از این دخمه‌ی تاریک و نمور بیرون بیاید، باید محکم باشد. به آنچه می‌کند ایمان داشته باشد و با پاکی غسل کند. خدایش را که او را هدایت کرده است، سپاس بگوید و باز تن به ذلت و بردگی ندهد!
او از لوثِ وجودِ این همگانیِ بی‌هویت بٓری شده است و آری، حالا یک راه پیش رو دارد : استواری!
پس روز به روز، روحش در برابر کلمه‌ای به نام “ایمان” حساس‌تر می‌شود. او متحمل دردهای بسیار خواهد شد و باید این را از همان ابتدا بداند، تا روزی که خداوند دردش را درمان کند.
و اما آنکه روحش در برابر این ارتعاش واکنشی ندارد، او تا ابد در دخمه‌اش خواهد ماند!
او مستوجب عقوبت است.

فداکردن خویشتن جایگاه حقیقی انسان!

جمعه, ۲۴ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۳۷ ب.ظ

فدا کردن خویشتن جایگاه حقیقی انسان است!!

بدون شک انسان با فدا کردن خودش به مقام می‌رسد یا بهتر است بگوییم به ایمان می‌رسد !
موضوعی که کیرکگارد می‌خواست توضیح بدهد این بود که؛ اگر یک انسان بتواند به درستی خودش را فدای هدف بالاتری که خوشنودی خداوند است بکند، تحقیقاً وظیفه‌اش را بطور خیلی کاملی در برابر هستی‌اش انجام داده است.
کیرکگارد این موضوع را برای آکادمی تنظیم کرد، اما تلاش او به ناچار به جای دیگری می‌‌رفت. چرا که موضوعی که او از آن صحبت می‌کرد با ایمان تنیده بود و ایمان با آکادمی و یا پژوهش علمی هیچ تماس و تناسبی ندارد.
حتی ما می‌توانیم از کیرکگارد هم بگذریم و بدون پیش فرض خودمان را در دریای ایمان بیاندازیم. در آنجا بدون کمترین شکی مواقعی هست که انسان باید بین خودش و ایمان یکی را انتخاب کند.
سستی یعنی ضعف در عقیده و آن موقع همه‌ی آنچه فرد در طول زمان کسب کرده است، به یکباره به هوا خواهد رفت. حتماً شما هم تجربه کرده‌اید! عذاب وجدانی پنهان، سراسر این پهنه را در بر می‌گیرد. اما انسان ناگزیر از ادامه است. عوارض این سستی خودش را سالیان بعد نشان می‌دهد. یعنی درست وقتی که شما بعد از آن، دست به تلاش بی‌اندازه‌ای زدید تا دیگر هیچ وقت سستی پیش نیاید و بر عقیده استوار شدید!

و می‌گفتید:
> باید مداوم بر تلاش و استواری پای‌ فشرد. خدا در همین نزدیکی صدای مرا می‌شنود و موقعی که فکر نمی‌کنم مرا درمی‌یابد.

خب شما می‌گفتید و پای می‌فشردید. چه خوب! برنامه‌ی تازه‌ای آغاز شده بود و بوی بهبود می‌آمد.
اما به ناگهان، روزی بعد از سالیان دراز پای در گودال کوچکی از آب گل‌آلود می‌افتد و آن موقع کمی پاچه‌ی شلوار گلی می‌شود.

بعد شما می‌گویید:
> چیزی نیست. اوضاع خوب است. با کمی تلاش به سابق باز می‌گردد.

و از قضا اوضاع به سابق باز نمی‌گردد، بلکه رو به وخامت می‌گذارد. پاچه‌ی شلوار را هرچه "می‌شورید!"؛ شسته نمی‌شود. چه می‌شود؟
فکرهای مداوم به سر می‌ریزد.
ایمان چه می‌شود؟
اتفاقی نزدیک در حال وقوع است. سیاه و نزدیک! اما شما سال‌ها برای ایمان تلاش کرده‌اید، حالا به یکباره از دست برود!! نه نمی‌رود بلکه روزنه‌ای از گِل به مغز راه پیدا می‌کند! حالا کم‌کم به خاطر می‌آورید.
چه چیز را؟
بله درست همان را!
اولین سستی را!!

پس شما می‌گویید:
> حالا چکار کنم! باریکه‌ای از گِل می‌آید تا همه‌ی مغز را فاسد کند!! نزدیک است تمام گذشته و استواری ایمان به هوا برود!

حالا موقع فدا کردن است! دست شستن از همه چیز و همه چیز!! چرا که تنها راه برای آنکه بشود نفوذ گل به مغز را مسدود کرد، فدا کردن خویشتن است در راه ایمان. و این تنها وظیفه است.

یکتایی - از خواص تنگنا

چهارشنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۵، ۰۳:۴۲ ق.ظ

تا موقعی که انسان در تنگنا قرار نگرفته باشد، بطور خیلی قطعی حرفی برای اینکه به دنیا ارائه کند، ندارد. زیرا او در حالت‌های عادی زندگی کرده است و این حالت‌ها نیازی به درمان، راه‌ حل و یا فکرهای جدی ندارند. اما به محض اینکه در تنگنا قرار می‌گیرد و اولین تنش‌ها را تجربه می‌کند، متوجه می‌شود که برای رسیدن به حالت سابق (که همان حالت عادی است) باید تلاشی صورت بدهد. به عبارتی آن انسان باید در جهتی تلاش کند که تعادل را به او بازمی‌گرداند. و این تلاش که به تقویت نیروی ذهنی و درونی انسان می‌انجامد، از خواص تنگنا است.
در اثر این تلاش، انسان کم‌کم با ارتباطات تنگاتنک موضوعات در دنیا آشنا می‌شود، و بطور خیلی مستقل از گذشته‌، پا به عرصه‌ی حیات می‌گذارد. گویی اگر درست به خودش نگاه کند، تازه از نو متولد شده است.
و بعد آنچه او حتماً در آن موقعیت درک نخواهد کرد، خواص تنگنا است. تنگنا به نظر هر انسانی موضوعی دردناک و ناراحت کننده است؛ اما اگر کمی دقیق‌تر و فارغ از موقعیتی که در آن هستیم (یعنی تنگنا) به آن نگاه کنیم، در‌می‌یابیم که تنگنا بسیار شبیه واکسن عمل می‌کند. واکسنی برای هویت انسان !!
با تنگنا انسان خودش را در برابر بیماری‌های روان ایمن می‌کند تا روحش را در تلاطم‌های ناگهان زندگی آرام‌تر و استوارتر نگاه دارد. تنگنا چراغی به نام هویت را در انسان روشن می‌کند تا نورش لحظه به لحظه به زندگی انسان عمق بیشتری بدهد.
این تنگنا اگر در بستری مفید قرار بگیرد و با اراده‌ای عظیم ترکیب شود، اتفاقی برای انسان شکل می‌دهد که هیچ استاد و یا کتابی قادر به آن نخواهد بود.. و آن پی بردن به معنایی به نام "ایمان" است.
نبض تپنده‌ای که در هستی جریان دارد و انسان را در خود می‌پرواند.
حتماً کار بالا خواهد گرفت.
انسان به اکسیر حیات پی برده است و حالا موقع آن است با آفریننده‌اش ملاقات کند. ایمانی که سالیانی در رگ و پی‌اش می‌زیسته است با او در آمیخته تا انسان به رازهای هستی سرک بکشد.
و بعد "یکتایی" است.

عاشقانه‌ها کدام‌اند؟

يكشنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۵، ۰۱:۳۱ ق.ظ

با خودم می‌گفتم عاشقانه‌ها چیزهای غریبی‌اند!

آنها دختر‌های باکره‌ای‌اند که دست هیچ مردی را تجربه نکرده‌اند، دخترهایی که از پستان مادر عشق نوشیده‌اند. حتی فراترند! عاشقانه‌ها لرزه‌های خفیفی از یک نگاه‌اند که به قلب می‌رسد، وقتی انسان خودش را در خیال، به آغوش آنها می‌اندازد! عاشقانه‌ها آغوش‌اند. حسی که یک انسان را به دیگری پیوند می‌دهد و از آن انسانی تازه می‌آفریند!

عاشقانه‌ها روحی از خدایند، که به مخلوقاتش سپرده تا به هم نزدیک‌تر شوند. پس چگونه می‌شود از آنچه زمینی نیست سخن گفت؟

و حتمیٰ که خدا در همین نزدیکی است. او در عاشقانه‌های هر انسانی حضوری مطلق دارد. بگذار صحبت به درازا نرود.

عاشقانه‌ها هویت انسان است ..

 

هجمه

سه شنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۰۹ ق.ظ

شاید از آخرین تلاش‌هایم برای نوشتن مدت زیادی گذشته باشد. البته آن مدت زیاد شش ماه بود که می‌تواند برای هر انسانی به طور بخصوصی بگذرد. و آن حاصل "هجمه" است. این واژه را به دو معنا به کار می‌برند. یک: ”گله‌ی شتر از چهل تا و بیشتر از آن، یا از سی تا صد، یا از هفتاد تا صد، یا اندکی کم از صد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).“ || و دو: ”سختی گرما. (منتهی الارب). شدت سرمای زمستان و شدت گرمای تابستان. (از اقرب الموارد).“ ||

حالا فرض کنیم که انسانی در زندگی دچار هجمه بشود. منظورم از انتخاب این واژه، ان بود که هر دو معنی را در بر بگیرد. یعنی آن انسان دچار گله‌ای شتر بشود که تعدادشان از چهل بیشتر و از صد کمی کمتر باشد و هم‌چنین دچار سرمای شدیدی در زمستان و گرمای شدیدی در تابستان باشد. حالا فرض کنیم این انسان راه گریزی هم نداشته باشد و نتواند از این هجمه بگریزد. چه می‌شود؟ 

آن انسان چند راه پیش رو دارد.

ابتدا یاس و نآامیدی است که در اولین قدم گریبانش را می‌گیرد. یاس انسان را به قعر چاهی عمیق می‌بَرَد که از نقطه‌ای به بعد حتی بازگشت از آن غیر ممکن است. به آن نقطه، نقطه‌ی بی‌بازگشت می‌گویند. انسان مأیوس به مرور زمان، خود را و هر آنچه در پیرامون خود می‌بیند به اعماق چاه می‌کشد و همه را نابود می‌کند. او بیمار شده است. 

اگر آن انسان به این دام نیافتد، آنچه بی‌صبرانه انتظارش را می‌کشد خشم است. این نفرین بزرگ ابلیس. خشم عقل را زایل می‌کند، چنان که انسان باخرد که به دام خشم بیافتد خودش را از دست رفته می‌بیند. پس انسان می‌کوشد که اسیر دست این دام نشود. 

و بعد انسان، به فکر فرو می‌رود. حالا او از دو دام جان سالم به در برده است. اما آن گله‌ی شتری که او را در خود گرفته است؛ چیزی نمی‌فهد. آن انسان با گله چه کند؟ فکرهای زیادی به ذهن او خطور می‌کند؟!

گله‌ی شتر که فهم ندارد پس سوار بر گله برای خودش دستگاهی درست کند تا او را به هر کجا بخواهد ببرد. حتی می‌شود از گله برای هر موردی استفاده کرد. سرمای شدید زمستان و گرمای شدید تابستان در راه است، وگله‌ی عظیمی در دست اوست. خب، او انسان است و از طمع خالی نیست، در ضمن چه کسی به گله‌ی شتر اهمیت می‌دهد! هیچ کس!! گله‌ی شتر، مجموعه‌ای از حیوان‌اند. اگر انسان راه به آنجا ببرد که سوار بر گله‌ی شتر شود؛ نباید فراموش کند که این گله مایحتاج هم دارد. درست که خدا آنها را حَیَوان آفرید، اما نگفت که آنها را بی‌آب و غذا سوار شوید و تا می‌روند بر آنها بتازید و بعد هم که به حال مردن افتادند رهایشان کنید. این کار از انسانیت به دور است و آن گله‌ی مظلوم بی‌زبان روز حساب از آن انسان به درگاه خداوند شکایت خواهد برد. و البته که خداوند به حساب همگان رسیدگی خواهد کرد. 

اما انسانی که دچار طمع و زندگی دنیا نشد، راه دیگری برمی‌گزیند. او دچار "هجمه" شده است. پس خدا را صدا می‌کند که ای خداوند مرا از این حالت رهایی بخش. و البته که خداوند صدای بندگانش را می‌شنود. پس خداوند او را به بلاها و مصیبت‌ها می‌آزماید. و بعد آن انسان از خدا می‌خواهد که ای پروردگار این حَیَوان را برای من همراهانی قرار بده تا در این هجمه مرا یاری برسانند و من آنها را نیز، همانا که تو یاری دهنده‌ای مصیبت زدگانی.! خدا صدای بنده را می‌شنود زیرا در کتاب گفت:  « اگر از تو درباره‌ی من پرسیدند، بگو من نزدیکم. دعای کسی که مرا می‌خواند استجابت می‌کنم. پس مرا بخوانید و ایمان بیاورید تا هدایت شوید. »

او یاری دهنده‌ی هر آنکس است که در "هجمه" افتاده است. پس آنکه در هجمه است همواره خداوند را می‌خواند تا روزی نجات یابد. 

به امید آنکه روزی آن حَیَوان هم آدم شوند!! 

آمین

مرز

دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۵، ۰۲:۴۳ ب.ظ

نسیم خنکی در ایوان می‌پیچید و به آسمان پرستاره شب جان می‌داد. شاید این پهنه‌ی منجوق دوزی شده‌ی کبود، چنان بزرگ و عمیق باشد که جرم‌های ما در آن به چشم نیاید، اما آنها هیچ وقت نیست نمی‌شوند و از بین نمی‌روند. ابراهیم سرش را زیر پتو برد تا از فکر آسمانی چنین عمیق که داشت هول انگیز می‌شد، در بیاید. زیر پتو در اثر دم و بازدم، هوا کمی دم می‌کرد. عمق آسمان دیده نمی‌شد، اما حالا زمان چنان مساعد شده بود که طره‌های خیال به اعماق ذهن خالی سرک بکشند. ذهن آدم هم آنچنان عمیق و دست نیافتنی است، که بعد از اندکی جستجو در آن هراسناک می‌نماید. ابراهیم طاقتش طاق شد و سرش را از زیر پتو بیرون آورد. حسی شبیه بی‌اعتمادی دست داده بود. از یک طرف نسیم خنک خوش بود و از طرفی دیگر آسمان که هر لحظه در عمق هولناک‌تر می‌شد. باز ستاره ها را دنبال کرد، و امتداد نگاهش را ادامه داد تا به قلب آسمان شب نفوذ کند. آرامش خصلت شبی خنک در ایوان است که رایحه‌ی گل‌های باغچه آن را آذین می‌کند. 

به هر حال در آن شب، شهابی از آسمان گذشت، اما ابراهیم را خواب برده بود و شهاب را نه در بیداری که در خواب دیده بود.

صبح روز بعد ..

"لوازم منزل، قالی و قالیچه، یخچال، سماور، بخاری، آبگرمکن، تخت و کمد، خریداریم. آهن، مس، مفرق، آلومینیم، وسایل انباری، تلویزیون، اجاق گاز خریداریم.".

هنوز کاملاً بیدار نشده بود، اما گرمای زیادی زیر پتو احساس می‌کرد. شاید چند ساعت قبل بود که هوای خنک دم صبح احساس خوشی برایش آورده بود، و از سرمایی که پوست صورت را نوازش می‌داد، سرش را زیر پتو کرده بود. حالا اما سرمای زیر پتو کم‌کم تبدیل به گرما می‌شد تا اینکه درنهایت بطور ناگهانی بالا بگیرد و دیگر تحمل ناپذیر شود. صدای وانتی که از خیابان می‌آمد با صدای دستگاه سنگ تراش که در آن نزدیکی در ساختمان در حال ساختی کار می‌کرد، در هم می‌آمیخت و گوشش را پر می‌کرد. اصلاً دوست نداشت لذت شب و دم صبح را که در رختخواب نفوذ کرده بود از دست بدهد. خودش را به زور وادار به خواب کرد و با تمام وجود و با سرسختی عجیبی، گرمای زیر پتو را تحمل کرد تا سرش را از زیر پتو بیرون نیاورد. شاید به خوبی می‌دانست که اگر نور خورشید به چشمش بیافتد، تمام لذت‌های دیشب در آنی دود شده و بر باد می‌رفت. صدای وانت دور و نزدیک می‌شد، اما صدای سنگتراش مدام و یکسره می‌آمد. هوای گرم زیرپتو داشت کم‌کم به تمام اندام‌هاش نفوذ می‌کرد. فکر اینکه باید بیدار شود، با خواب شهاب سنگی که در آسمان شب درخشیده بود، در هم می‌پیچید و مغز ابراهیم را متورم می‌کرد. گرمای زیر پتو داشت دم کرده و غیر قابل تنفس می‌شد. تا اینکه ناگهان ابراهیم سرش را بیرون آورد و سعی کرد با خزیدن به زیر سایه‌ی باریکی از ستون، در ایوان جابجا شود. حس بهتری پیدا کرده بود. هنوز گرمای زیر پتو وجود داشت، اما با گذشت زمان کمتر هم می‌شد؛ شاید هم ابراهیم می‌خواست این طور فکر کند. خنکی مجدد بوجود می‌آمد. در ذهنش این فکر جوانه زد که دوباره می‌تواند خواب شهاب سنگ دیشب را ادامه دهد و خودش را در لذت آن غرق کند. فکرش نوعی کرم خورده بود. سعی می‌کرد تمام افکارش را جمع آوری کند و به آنها سر و سامانی بدهد، اما مجالی نبود. صدای ماشین سنگ تراش مثل مته مغزش را سوراخ می‌کرد. صدای وانت خریدار لوازم منزل هم کم‌کم محو می‌شد. کمی در این افکار فرو رفته بود و زمان و شب را تلفیق می‌کرد که گویی خواب و بیدار بود. در این مواقع اتفاقات شکل‌های عجیبی به خود می‌گیرند. در حالت نیمه هوشیار به دشت وسیعی پر از لاله‌های وحشی قدم گذاشت. آنجا از دامنه‌ی زیبا و نیمه برف گرفته‌ی کوه، آبی پایین می‌آمد و بعد از کوهپایه به دشت سرازیر می‌شد. بوی لاله‌ها و سوسن در هم می‌پیچید و هوا را عطرآگین می‌کرد. حتی در این فرصت کوتاه توانست دختری لوند و زیبا را ببیند که کنار باریکه آبی نشسته بود و هر از گاهی گلبرگی از گل لاله‌ای را که در دست داشت می‌کند و در آب می‌انداخت. بعد خوب به آن نگاه می‌کرد و مسیرش را در آب پی می‌گرفت تا از تیررس دید خارج شود. حالا نوبت گلبرگ دیگری بود. دختر لباس محلی رنگ‌وارنگی پوشیده بود، گویی که جزیی از طبیعت است. حالت نشستن و طوری که پاهایش را روی هم انداخته بود، لوندی و طنازی خاصی به او بخشیده بود. موهای بلوندش را از یک طرف شانه روی سینه ‌های تازه برآمده اش ریخته بود و لب‌های زیبا و کمی گوشتی‌اش را با هر باری که گلبرگ‌ها را به درون آب فوت می‌کرد، غنچه می‌کرد. اندامش که حرارت را از خودشان منتشر می ‌کردند، آرام و لوند روی سنگ بزرگ تخت قرار گرفته بود. تمام حواسش به آب بود و نگاهش به گلبرگ‌های لاله‌ی وحشی پیوند خورده بود. از نیم رخ برآمدگی‌های سینه‌اش چنان می‌نمود که نظر را به خودش جلب می‌کرد. سرشار از تب بود. تبی چنان سوزان که برای فرونشاندنش آغوشی را می‌طلبید. نسیم خنکی وزیدن گرفت، و موهای بلوند دختر را کمی در هوا پخش کرد. دختر آخرین گلبرگ را در آب فوت کرد و گویی که نشانه‌ای از رفتن آمده است، گل سر میله‌ای‌اش را دوباره در سرش فرو کرد تا موهایش را جمع نگه دارد.

ابراهیم سعی کرد خودش را به دختر برساند، اما فاصله چنان زیاد بود که هرچه فریاد می‌کشید، اتفاقی نمی‌افتاد. ابراهیم شروع به دویدن کرد. هر چه بیشتر می‌دوید، دختر سریعتر دور می‌شد. نه نامی، نه نشانی.

می‌گفت: "به خاطر خدا نرو دختر. صبر کن. این همه زیبایی که تو داری .."  صدایش اما راه به جایی نمی‌برد.

هوای زیر پتو چنان گرم شده بود که تنفس سخت می‌نمود. سایه‌ی ستون، سر ابراهیم را ترک کرده بود و موج گرمی در اثر اشعه آفتاب ایجاد شده بود. ابراهیم با حرکت ناگهانی سرش را از پتو بیرون آورد و حسی شبیه به تهوع به او دست داد. فاصله‌ای که از تلاقی واقعیت و خیال در آدم ایجاد می‌شود، حالت ناگواری است. نرمی و لطافت خیال با واقعیت ضمخت و سنگین به هم می‌آمیزند. حالتی از انزجار نرم.

اثری از دختر و دشت کوهپایه هنوز در ناخودآگاه ابراهیم باقی بود. صدای ماشین سنگتراش مدتی بود که قطع شده بود. آفتاب تا نیمه بالا آمده بود. ابراهیم که هنوز میل زیادی به خواب داشت، و دوست داشت دوباره به فضای کوهپایه‌ای خوابش باز گردد و به دنبال دختر رویاها بگردد، چشم به شعاع آفتاب انداخت که کمی از ستون گذشته بود و سریع نگاهش را پس گرفت. نور آفتاب چشمی را که تاریکی دیده است خیلی می‌نوازد. خواب دیشب و دم صبح تمام شده بود. هوا گرم و گرمتر شده و آفتاب بالاتر آمده بود. ابراهیم باید زیر انداز و تشک و پتویش را جمع می‌کرد و کم‌کم از فضای خیال بیرون می‌آمد. موقع رفتن و افتادن در گرداب روز بود. یعنی باید فضای‌های لطیف و دوست داشتنی را تا شب که دوباره فرصتی مهیا می‌شد، رها کند. 

ماشین سنگ تراش دوباره شروع به کار کرد و صدای خورنده اش را به حلق فضا ریخت. ابراهیم بساطش را جمع کرد و به داخل آمد و با نگاه مختصری به ساختمان در حال ساخت که کارگران در آن مشغول کار بودند، در را پشت سرش بست.

پایان

 

 

نامه‌ای از الینا برای پیتر

يكشنبه, ۲۳ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۰۳ ب.ظ

نامه‌ای برای پیتر:

پیتر عزیز، هرچند برای خودم هم بسیار سخت و غیرقابل باور است که بعد از ۸ ماه زندگی مشترک با تو، تصمیم گرفته‌ام که به این زندگی مملو از رنج و تباهی پایان بدهم، و دلیلش را هرگز تا به حال با تو در میان نگذاشته باشم. اما پیتر، مرد رویایی من؛ می‌خواهم این را بدانی که رنج من، آن طور که تصور می‌کردم با ازدواج با تو پایان نپذیرفت.

مسلم است که این موضوع هیچ ارتباطی به تو ندارد و کاملاً به خودم مربوط می‌شود. اما تو می‌دانی که من، دختری هستم که اصلاً و ابداً هیچ شباهتی به دخترها نداشته و ندارم. از اول هم شبیه‌شان نبوده‌ام. از همان بچگی هم هم‌بازی‌هایم پسرها بودند. با آن‌ها رشد کردم، زندگی کردم و بزرگ شدم و تا همین حالا که این سطرها را برایت می‌نویسم تا با تو خداحافظی کرده باشم هم، هر چه به خودم دقت می‌کنم، هیچ حالت دخترانه‌ای در خودم نمی‌بینم. خب این طبیعی است که در اثر معاشرت با پسرها، بتوانم شبیه آنها، به زندگی نگاه کنم. عزیزم، در این مدت که همسر تو شده‌ام، یکبار هم نتوانستم بگویم که دوستت دارم. تو می‌توانی این را به پای غرورم بگذاری و یا حالت‌های پسرانه‌ام. اما حالا که مطمئنم که دیگر تو را نخواهم دید، به تو می‌گویم که مهرت چنان در اعماق قلبم جای گرفته که هرگز، حتی پس از مرگم هم از آن بیرون نمی‌آید. من میل به تو را با خودم به اعماق آب‌ها می‌برم، چرا که از این کار ناگزیرم. گودال سیاه مدیترانه، بکرترین جا برای نگه داشتن قلب من است. قلبی که سرشار از تو و با تو بودن است.

حالا بدون دلهره می‌توانم نشانت بدهم که یک زن چقدر می‌تواند مردی را دوست بدارد. اگر من زنده می‌ماندم، یک روز قبل یا بعد از تو می‌مردم، اما عشق من به تو چه می‌شد؟ هزار و یک اتفاق برایش می‌افتاد. شاید به مرور زمان تازگی و طراوتش را از دست می‌داد. شاید رنگ می‌باخت. شاید این زندگی ناپایدار آن را به نفرت تبدیل می‌کرد. شاید کسی می‌آمد و جای آن را می‌گرفت. حتی شاید بعد از مدتی متوجه می‌شدم که عاشق تو نبوده‌ام و هزار و یک شاید دیگر که ممکن بود برای عشق من به تو اتفاق بیافتد. اما من برای اینکه عشقم به تو به این شاید‌ها مبتلا نشود، آن را در قلبم نگه داشتم و حالا که احساس کردم دیگر قدرت پنهان کردن آن را ندارم، تصمیم گرفتم که آن را با خودم به جایی ببرم که دیگر شایدی برایش اتفاق نیافتد. جایی همیشگی!

حالا که این نامه را می‌نویسم بالای گودال مدیترانه در قایق نشسته‌ام. بعد که نامه را تمام کردم، جوهر و قلم را به دریا می‌اندازم تا دیگر کسی نتواند با آن برای تو نامه بنویسد و نامه را در این بطری می‌گذارم تا به دستت برسد. پاهایم را می‌بندم و بعد هم چشم‌هایم را که اگر در اثر ترس پشیمان شدم؛ دیگر کاری از دستم برنیاید. و بعد با کمال عشق و علاقه‌ای که به تو دارم، خودم را به دریا می‌سپارم؛ تا روزی که همه در پیشگاه پدر آسمانی‌مان حاضر می‌شویم، بگویم که چطور از عشقی که در وجودم به ودیعه گذارده بود، پاسداری کردم. حالا دیگر نامه را تمام می‌کنم.

دوستت دارم.

الینای تو

کورمال کورمال به سوراخی رفتم و ضبط صوت را داخل گذاشتم. با دست زمین را بررسی کردم تا کتاب کهنه را پیدا کنم.

همان وسط بود. در این فرصت خانم اقتصادی می‌رفت خانه‌ی همسایه و کسی جز سمیرا خانه نمی‌ماند.

کمی معطل کردم تا نظرات کارشناسی همسایه تمام شود و بروند. از سوراخی که بیرون آمدم، هنوز هر دوشان دم در بودند.

بدون اینکه مرا ببینند، دوباره داخل برگشتم. در نور ضعیف چراغ قوه دقت کردم تا کتاب را درست برداشته باشم. خودش بود.

کاملاً درست برداشته بودم. بیشتر منتظر ماندم و بعد بیرون رفتم. هر دو رفته بودند و چشم‌های پُر اشتیاق سمیرا انتظار مرا

می‌کشید.

پله‌ها را بالا رفتم و در زدم. در باز بود. آرام داخل رفتم.

- آمدی؟!

- بله. کجا هستی؟

- این اتاق. بیا اینجا..

به اتاق خواب رفتم و گوشه‌ی تخت نشستم. سمیرا روی یک دست خوابیده بود. موهایش را روی متکا پهن کرده و لباس حریر

سرتاسری‌اش را پوشیده بود.

- تو هنوز خیلی خجالتی هستی.

بوی گرمی از تخت بلند می‌شد.

- پس چرا معطلی؟ شروع کن دیگه.

- آخ. من می‌خواستم موضوعی را بیان کنم.

- اشکال نداره. درک می‌کنم. امروز چهارشنبه است نه جمعه. اما مادرم رفته و تا آخر شب نمی‌آید.

- نه موضوع دیگری بود. اصلاً شاید بهتر هست من بروم و همان جمعه بیایم.

سمیرا بلند شد و نشست. بی‌قرار بود. در حالی که دستم را می‌گرفت، گفت: «حالا که آمدی، شروع کن. حتی جمعه هم دوباره بیا»

- تو به خدا اعتقاد داری؟

- دارم. چطور؟

- اگر اعتقاد داری، حتماً می‌دانی که این کار خوبی نیست. نه؟

- حرف‌های آدم بزرگ‌ها را می‌زنی. مشکلی پیش آمده..؟

کفش‌هایم را در آوردم و چهار زانو روی تخت نشستم.

- مشکلی که نه. اما امروز سر و وضعم اصلاً مناسب نیست. ببین.

و کت و شلوارم را نشانش دادم.

سمیرا دستم را رها کرد و پشت به من رو به پنجره نشست.

- خودت می‌دانی که کار ما اصلاً به سر و وضع تو مربوط نیست. در ضمن من باید قبول کنم، که قبول کرده‌ام. دیگر چه؟

- دیگر اینکه من فکر می‌کنم کار خوبی نمی‌کنیم.

سمیرا با ناراحتی رویش را برگرداند و نگاهم کرد. بغضی در صدایش می‌پیچید. سینه‌اش بالا و پایین می‌رفت. اگر کمی

نزدیک‌تر بودم، حتماً بین ما چیزی در می‌گرفت.

- این، یعنی من دیگر برای تو مهم نیستم. یعنی همین.. یعنی دیگر به من توجه نمی‌کنی. یعنی قولی که پارسال دادی یادت 

رفته؟ یعنی همه یادت رفته. درست می‌گویم؟ حالا دیگر همه‌چیز را فراموش کرده‌ای. باید می‌دانستم دیر یا زود این اتفاق

می‌افتاد.

دستش را گرفتم و گفتم: «نه عزیزم، این‌طور نیست. من چیزی را فراموش نکرده‌ام فقط فکر می‌کنم کاری که ما می‌کنیم،

درست نیست..»

- واقعاً به این نتیجه رسیده‌ای؟

- واقعاً.

- و فکر می‌کنی راه دیگری نمانده؟

- متاسفانه بله. همینطور فکر می‌کنم.

سمیرا هم خسته شده بود. حالا شاید هفته‌ها بود که هر دو بدون اینکه به دیگری بگوییم، تصمیم به توقف آن گرفته بودیم.

- باید متوجه می‌شدم! باید زودتر متوجه می‌شدم. چند هفته‌ای هست که طور دیگری شده‌ای. مخصوصاً از وقتی این کتاب

عتیقه را شروع کردی. همه‌چیزت عوض شده. همه چیزت!

- شاید این‌طور است که می‌گویی!

- پس امشب برای چه آمدی؟ که این را بگویی؟

- نه. آمدم تا برای بار آخر، آن کار را بکنیم؛ و بعد همه‌چیز را به فراموشی بسپاریم.

هر دو دوست داشتیم که ماجرا تمام شود. پس سر و صورتم را شستم و کت و شلوارم را پاک کردم و برگشتم. کنار تخت نشستم

و کتاب را برداشتم. بعد دست سمیرا را گرفتم. باید برای بار آخر آن کار را می‌کردیم. و بعد حتماً خدا از ما راضی می‌شد. دیگر

قرار بود درستکار بشویم.

- و مادرت؟

- او حالا نمی‌آید.

ورق زدم ..

- عادت بدی است که آدم داستان را از وسط سطر‌ها رها کند.

سمیرا چیزی نگفت.


{کسی دکتر را دنبال نکرده بود.

زنگ زد و بعد از اندکی در باز شد. همانطور مصمم و وفادار در چهارچوب در ایستاده بود. آنها همدیگر را در آغوش گرفتند و

دلتنگی‌شان را فرو ریختند.

دکتر روی صندلی‌ در ایوان نشست تا هما قهوه بیاورد. حتی روی میز یک اسلحه هم دیده بود. یک ماوزِر ایرانی ..

..

در انتظار بیداری

سه شنبه, ۳ فروردين ۱۳۹۵، ۱۰:۲۰ ق.ظ

آیا براستی حقیقتی هست؟

از خودم شروع می‌کنم. از کوچکترین ذره‌ای که در خودم سراغ دارم. از آن چیزی که تمام توانم را بکار گرفته تا روزنه‌ای به بیرون از من باز کند. از ارتباطی که در خیال، میان من و هر آنچه غیر از من است؛ شکل می‌گیرد.

اگر بخواهم بطور قطع از پدیده‌ای یا موضوع ملموسی صحبت کنم؛ کار از همین ابتدا به خطا رفته است. چرا که دریافت هر خواننده یا شنونده‌ای - بیننده نمی‌تواند دریافتی داشته باشد، چرا که فعل دیدن جدای از خواندن یا شنیدن است. شنیدن با غضو دیگری غیر از چشم انجام می‌شود، اما خواندن (مطالعه کردن) توسط چشم صورت می‌گیرد و دیدن نیز توسط چشم انجام می‌شود. بهتر است تعریف واضحی از دیدن قرارداد کنیم تا با خواندن اشتباه نشود. وقتی کلمه توسط چشم دیده می‌شود، به صرف دیده شدن، خوانش اتفاق نمی‌افتد، چرا که در دیدن تحلیل از کلمه در دست نیست. منظور از خواندن (خوانش)، تحلیل موضوع یا مطلب دیده شده توسط چشم در مغز است. بنابراین خواننده می‌تواند دریافتی از موضوع دیده شده داشته باشد که به آن خواندن می‌گوییم. و تمام - دریافتی از درون خودش است. دریافتی که با فاصله‌ای عمیق و گسسته بین بیان کننده (مولف) و بیان گیرنده (مخاطب) اتفاق می‌افتد. و چنین موضوعی در بحثی که قصد گسترشش را دارم، محلی از اعراب ندارد.

این را بطور ساده‌ای می‌شود تصدیق کرد که وقتی مطلبی، شنونده یا خواننده‌ای - که هر دو دریافت کننده‌ی موضوع مورد بحث هستند - ندارد، پس مطلب قابل بیان نیست. اما دقیقاً تلاش گیاه‌وار ذره‌ای که در من هیجان و تلاطمِ ارتباط با دنیای پیرامونی را موجب می‌شود؛ این دید تک محورانه را ایجاد می‌کند، که با تمام یاس و دلمردگی‌ای که به متن این رساله دارم، آن را به امید روزنه‌ی نوری که ناگهان و سرزده به درونم بتاید؛ ادامه دهم.

..

موهبت نوشته‌هایی از این دست، یادآوری نکته‌هایی است که همانند گردویی رسیده آماده‌ی بازگشایی‌اند. چنین که پوسته‌ی رویین تن گردو پس از چندی سست می‌شود و تمام توانش را به پوسته‌‌ی زیرین که تا چندی پیش کاغذی بیش نبوده، می‌دهد. پوسته‌ی زیرین اما حالا سخت شده و از یک لایه‌ی کاغذی که از بقایای خودش بجا مانده، محافظت می‌کند. لایه‌ی کاغذیِ بازمانده اما، پوستی است برای حجمی تازه و درهم تنیده که هیچ تنش و کنشی را، از زمانی که نطفه‌ی خامی بیش نبوده تا حالا که گردویی رسیده شده، فراموش نکرده و تمام آن تجربه‌ها و سال‌های دراز را در پیچ و تاب‌های خود جای داده است.

بعد گردوی رسیده، روزی توسط مخاطبی چیده می‌شود و پوستش کنده می‌شود و لایه‌ی سختش می‌شکند، تا توده‌یِ غنیِ غلیظِ گرمِ ناهمگونِ شیاردار را به بیداری‌اش خوش آمد بگوید.

بیشتر اینگونه است که کلمات قبل از آنکه حکمی را حکایت کنند، مخاطبی می‌شوند برای آنی که گوش فرا داده است. آنی که شنیدن را تاب می‌آورد. آنی که از خود بی‌خبر می‌شود و از هستی خبر دار.

حالا می‌شود شروع کرد و از آنِ خود به هستی چشم گشودن را تجربه کرد.

و بعد چه خیال خامی است که فرض کنیم آن ذره‌ی کوچک، آن چیزی در درون انسان، راه به جهان می‌گشاید که نمی‌گشاید.

که باز هم نمی‌گشاید ..

نور و ظلمت

جمعه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۴، ۰۷:۵۱ ق.ظ

خورشید عالم‌تاب دمیده و برفراز عالم۱ بذرافشانی می‌کند. نورش را به قلب ساکنان زمین می‌تاباند تا سیاهی راهی از پیش نَبَرَدْ و باز به قعر دوزخ سقوط کند. ای ظلمت و ای تیرگی زهرآلود، تو را با مردم زمین چه کار است؟!

انسان را رها کن و به سوراخ متعفن خودت بازگرد.

هر که از تو دوری جوید، عاقبت نور قلبش را در می‌نوردد و او فرخنده و شاد خواهد گشت؛ اما آنکه فریب تو را خورْد و در تو غرق شد، سرنوشتی جز عذاب ابدی ندارد.

..

به حقیقت که اینگونه است و این را تنها بِه‌دینان و نیک سیرتان عالم درمی‌یابند، آنهایی که تو را خوب می‌شناسند و تو با دیدنشان چشمانت را چنان بهت‌زده و حیران به این‌سو و آن‌سو می‌گردانی تا از نفوذ نگاهشان بگریزی. آنها فریب تو را نمی‌خورند و هیچ‌یک از حیله‌ها و جادوهایت در آنها کارگر نمی‌افتد.

..

ای ابلیس پست، تو را نرسد که با بندگانِ باایمانِ خدا، حیله‌گری کنی. خداوند از آنها در مقابل تو حمایت خواهد کرد و در آخر هم نصیبت دوزخ زشت خواهد بود.

.. دور شو، دور شو

یادداشت‌های فلسفی

[ پروردگارا برای آنچه اهمیتی ندارد، چشمانی ضعیف به من بخش؛
و برای حقیقتِ خود، چشمانی روشن ]
دعایی متعلق به اُسقف آلبرتینی، نک به:
Dr. D. L. B. Wolff, Leipzig, 1854, iste, D.p. 293
مترجم: رویا منجم
..
در اینجا با انسان به معنی خاص کلمه سر و کار داریم. ببینیم چه‌هایش را چگونه می‌چیند و با خودش چگونه کنار می‌آید!
آیا راهی هست؟!
بعد از پنج سال که کم و بیش به انتشار نوشته‌هایم پرداختم، حالا بیشتر به این فکر می‌کنم که خطوط کلی را شفافتر و پررنگ‌تر از گذشته رسم کنم. لذا در اولین قدم، اسم وبلاگ را که سابق بر این با "یادداشت‌های یک نویسنده" شناخته می‌شد به "یادداشت‌های فلسفی" تغییر دادم.

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید