یادداشت‌های فلسفی

دین، زبان، فلسفه، انسان و درد

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان کوتاه» ثبت شده است

دیالوگ های ذهنی - جهنم و جاده خاکی

پنجشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ۱۲:۰۱ ق.ظ
شب - داخلی
در مسیرهای پر پیچ و خم ذهنی‌ام، گاهی اوقات پایم به جاده‌های خاکی هم باز می‌شود. اشتباه لازمه‌ی زندگی انسانی این جهانی است؛ اما در مورد من شاید دعای مادرم کاری می‌کند که ماشین در همان ابتدای جاده خاکی پنچر شود و من به این فکر بیافتم و یا به عبارت دیگر ناچار بشوم که آنجا بایستم و پنچری بگیرم.

هوا کم‌کم رو به تاریکی می‌گذاشت و من تصمیم گرفتم که شب را در ماشین بخوابم و روز در روشنایی، جاده خاکی را طی کنم.
شب در ماشین به خواب نیمه عمیقی فرو رفتم. فرشته‌ای زیبا و سفیدپوش با بال‌های سفید بلند و پهن که بی‌شباهت به بال‌های عقاب نبود، آمده، روبروی ماشین ایستاده و با چشمانی فراخ مرا نظاره می‌کرد. بینی کوچک و زیبایش از میان ابروهای نازک و بلندِ قوسی شکل، تا روی لبان قرمز گوشتالوی ناز آمده و مسیری را شکل می‌داد که امتدادش از شیار باریک چانه می‌گذشت و در آنی و به یک نگاه، تمامی هستی را بالا و پایین می‌کرد.
فرشته‌ی کوچک با اشاره‌ی دست مرا به سمت خود خواند و باز همانطور که داشت رویش را از من برمی‌گرداند همچنان با اشاره دست از بالای شانه‌اش می‌گفت که به آن سمت بروم. از ماشین پیاده شدم و ... صدای جیغ زنی، هوا را در جا منجمد کرد.
کمی ترس در دلم جا افتاد. کمابیش کنار در ماشین ایستاده بودم و هنوز دستم را از دستگیره بر نداشته بودم که متوجه شدم بیدار نیستم. این که بیدار نبودم امید خوشی در دلم انداخت که هرچه پیش بیاید خوب است و دلم را به اتفاقات سپردم.
فرشته کمی جلوتر رفته بود و پشت به من و ماشین طوری ایستاده بود که نور چراغ ماشین در قوس کمرش می‌لغزید. جاده‌ی خاکی، جایی در مناطق سردسیری و کوهستانی بود. شاید نزدیک ملایر، یا دهات اطراف. یا شاید دقیقا نمی‌دانم کجا بود. دستم را از دستگیره‌ی فلزی پیکان مدل ۵۴ رها کردم و به طرف او رفتم. اطراف برف آمده بود، اما جاده‌ی خاکی خشک بنظر می‌رسید. برفِ چند روز پیش بود. فرشته بوی مطبوعی از خودش متصاعد می‌کرد. نزدیکش رسیده بودم.
در دو قدمی یا شاید نزدیک‌تر، ناگهان برگشت و من که بطور غیر ارادی به پشت سرش نگاه می‌کردم، ناگهان نگاهم به چشمان عجیبش افتاد.
در آنی، زمین و زمانم بالا و پایین شد. چشم‌هایش را دقیق به خاطر ندارم چون چیزی که در آنها دیده بودم، برایم بسیار سخت‌تر و به یاد ماندنی‌تر بود. 
آنجا دوزخ بود. آتشین و داغ. زنان و مردان زیادی در دریاچه‌ای مذاب که بوی گوگرد می‌داد و در میان دیواره‌های بلندی محصور شده بود، از یکدیگر بالا می‌رفتند تا به رشته‌یِ نازکِ چوبیِ پوسیده و درهم‌تنیده‌ای که از اعماق آسمان تیره پایین میآمد، چنگ بزنند. صدای فریاد و ضجه میدادند. منظره‌ی پیش رو به هیچ وجه ترسناک نبود. اما دل آدم را به شدت می‌آزرد. دیدم پوست نیمی از صورت زنی که گویی تا پیش از این موهای بور و لوندی داشته و چهره‌اش که حالا چندان حالت قبلی خود را نداشت، طوری بلند شده بود که مویرگ‌های ریز و پرخونِ زیر پوستش سر باز کرده بودند و او آنقدر که ضجه زده بود دیگر صدایی از حنجره اش بیرون نمی‌آمد، هرچند بشدت در حال فریاد کشیدن بود. آنجا در میانه‌ی بالایی دیواره‌ی روبرو، سکویی آماده کرده بودند که مرد خوش سیمایی با روپوشی شبیه روپوش‌های بیمارستانی روانپزشکان، روی صندلی چوبی قهوه‌ای رنگی نشسته بود و با آرامش خاصی سیگار دود می‌کرد. زیر پایش ردیفی از زنها را از مو به دیواره صخره‌ای میخ کرده بودند. آنها لخت بودند و دست و پا می‌زدند. چهره‌هایشان ترکیده بود و به شدت وحشت داشت، گویی در نوبت این بودند که به مرداب مذاب انداخته شوند. پوست بدنشان پر از تاول‌هایی بود که سرباز کرده‌اند و هر لحظه منتظر این بودند که تاول دیگری بترکد. پایین آن زنها ردیفی از مردان از آلت‌هایشان آویزان و به کوه میخ شده بودند. آنها رگ‌های گردن‌هایشان پاره بود و چشم‌هایشان از درد گویی که داشت بیرون می‌زند. حالت تهوع به من دست داد. نگاهم را گرفتم و به سمت دیگری سپردم. اتاقی سفید بود که کاشی‌های سفید کوچک - همان‌هایی که در حمام‌های قدیمی دیده‌ایم - در آن کار شده بود. حالت دلهره را القا می‌کرد. آنجا کسی نبود. اتاق سفید با کاشی‌های خالی. حالت خواب داشتم. قلبم گرفته بود، طوری که نفس به سختی از سینه‌ام بیرون می‌آمد.
انگار که از سنگینی وزن بختکی که روی سینه‌ام نشسته است بیدار شده باشم، به چشم‌های فرشته باز گشتم و به سرعت نگاهم را از چشم‌هایش گرفتم. فرشته همچنان آرام بود اما احساس می‌کردم که دارد از پیش من می‌رود. 
پشت به من کمی جلوتر رفت و ناگهان بال کشید و در جهت ستاره قطبی که حالا دیده می‌شد در دل آسمان سیاه شب محو شد.
آنقدر جانم را از دست داده بودم که دیگر توان برگشتن به ماشین را نداشتم، اما هنوز صداها و اتفاقات اطرافم را می‌شنیدم. احساس می‌کردم بازی تمام شده است و من همین جا در این بیابان کوهستانی خواهم ماند و طعمه‌ی گرگ‌ها خواهم شد. هیچ خیالی به فکر یخ زده‌ام راه نداشت. دیگر چیزی به خاطر ندارم. گویا در آن لحظه مرده بودم.
...
روز - خارجی
حالا در جاده ی ملایرم. با پیکان ۵۴ سبز رنگ - تهران - ص
جاده‌ی دوطرفه‌ی زیباییه. بیابانی در کوهستان. هرچند اطراف برف زیادی نشسته اما جاده آسفالت تمیز و پاکی داره که آفتاب روش افتاده. کوه‌های اینجا بلندن. برای خودم چای ریخته‌ام و سیگاری روشن کرده‌ام و و آروم با شصت هفتاد تا دارم از کنار می‌رم. چند کلیلومتر عقب تر زده بود به سرم که جاده خاکی دست راستو بگیرم و برم تو دل کوه. اما نمی‌دونم یک چیزی، یک حسی، یک خوابی، یادم نیست، یکجور حس عجیبی می‌گفت که اون جاده خطرناکه. اما اصلا به نظر نمی‌اومد که یک همچین جاده‌ای باشه. اصلا از اون لحظاتی بود که آدم فقط با خودش فکر میکنه که یک کاری رو انجام بده یا نه.
جاده، مسیر نسبتا باریک و خاکی بود که میانه‌ی یک سلسله کوه رو از بالای یک رودخانه باریک می‌گرفت و ادامه می‌داد تا در آخر به برف می‌رسید. وسط راه جاده دیگه پیدا نبود. شاید می‌رفت پشت کوه های رشته کوه. 
واقعا به این قضیه بر اساس تجربه ایمان آورده‌ام که انسان باید به حس‌های خودش اعتماد کنه. بارها پیش اومده که به این الهامات غیبی اعتماد نکرده ام و بعد توی دردسرهای خیلی خیلی بد و ناجور افتاده ام. همین چند روز پیش پشت میز مطالعه نشسته بودم. با خودم گفتم که حساب و کتاب و مطالعه رو بگذارم کنار و خودم رو یک چایی باضافه یک سیگار مهمون کنم. اما دقیقا در همون حال بود که یک حسی می گفت الان نه. الان وقتش نیست. به حسم گوش نکردم و سیگارم رو روشن کردم. همون موقع که کبریت روشن در دستم بود و آوردم که سیگارم رو ورشن کنم احساس کردم چیزی روی پای بدون جورابم راه میره. از قضا چیزی که حس می‌کردم یک سخت پوست بود که پاهای زبری داشت. در اون موقعیت که نگاهم به کبریت بود و آرامش خاصی هم دچارم بود، کبریت را با دست راستم گرفته بودم و آرنجم روی میز بود. سیگار به لب سرم را پایین آوردم تا ببینم چی روی پایم راه می‌رود که ابتدا متوجه نشدم. چون چیزی روی پایم نبود. سرم رو بالا آوردم که سیگار رو روشن کنم. که آتش کبریت به انگشت‌هام رسیده بود. کمی پکر شدم. دوباره کبریت دیگه‌ای روشن کردم و تا آمدم سیگارم رو روشن کنم. همان احساس رو روی پایم کردم. سرم رو پایین بردم و شروع کردم به نگاه کردن پایم. چیزی نبود. شروع کردم پایم را به تکان دادن تا ببینم که آیا چیزی آنجا زیر میز هست که بوی موهایم من رو متوجه این کرد که کبریت روشن موهای سرم رو سوزانده. البته خدا را شکر خیلی نسوخته بود بلکه، کمی از جلوی موهایم سوخت و همین باعث شد که موهای زیبایم رو از ته بزنم. دیگر یادم رفت که زیر میز چی بود که روی پایم می آمد.
بعدا فردا یا پس فردا که نشسته بودم و نیمه‌های شب زیر نور چراغ مطالعه کتاب می‌خواندم، دوباره آن موجود را احساس کردم. بلند شدم و چراغ اصلی را روشن کردم و نشستم و خودم را به مطالعه زدم، اما تمام حواسم به پاهایم بود. هنوز آن موجود نامریی‌ِ سخت پوست به پایم نزدیک نشده بود. ربع ساعتی گذشت و نیامد. آنقدر که خسته شدم و مطالعه‌ام را شروع کردم. چند صفحه‌ای بیشتر نخوانده بودم که دوباره آن را روی پایم احساس کردم. آرام و بی‌حرکت به پشتی صندلی تکیه دادم و نگاهم را به پایم انداختم. قسمتی از کنار انگشت کوچک پای راستم زیر پرده بود و بقیه پایم که جوراب نداشت خالی بود و موجودی رویش راه نمی‌رفت. پایم را تکان دادم و بالاخره متوجه شدم که آن جانور سخت پوست با پاهای زبر پرده‌ی اتاقم بوده که بین پنجره و میزمطالعه‌ام از بالا تا پایین آمده بود.
بخاطر پرده اتاق، موهای سرم سوخته بود و کچل شده بود. اما پشت این اتفاق ساده همان حس و الهام غیبی بود که به من گفته بود که آن روز سیگار روشن نکنم. همین اتفاق و اتفاق‌های مشابه دیگر بود که باعث شده بود به این حس و این الهام غیبی دل بدهم و حالا هم چندی هست که به آن عمل می کنم. جاده ی خاکی را که چند کیلومتر قبل دیده بودم برای همین الهامات غیبی رها کرده بودم و مسیرم را به آن تغییر نداده بودم.
چیزی تا ملایر نمونده. اونجا زمین کوچکی هست و اطاقکی تا این چند هفته‌ی تابستون رو آروم بگیرم.

قسمت قبل - نامه‌ی سوم


خانم عزیز، همه لرزش دست و دلم از آن بود که شما را در همان ابتدایی‌ترین لحظه‌ی ممکن، دیدم و دریافتم که اگر عشقی هست، و هر چه هست شاید فقط پلی است که من را تا مرز با شما بودن و شما را تا مرز رها بودن، می‌رساند.

خانم عزیز، آنگونه که آغوش شما را دریافتم، عطری است که در منتهای مجرای تنفسی‌ام، جا خوش کرده است و من هر روز و هر شب، با نوازش این بوی مطبوع به خواب می‌روم و چشم از خواب می‌گشایم. 

باری، خانم عزیز، بودن با شما قصه‌ای را می‌مانست که خواه یا ناخواه پایانش از راه می‌رسید. خانم عزیز، نامه‌ای دیگر نیست که برایتان بفرستم، زیرا می‌دانم که آدرس محل سکونتتان تغییر کرده است و شما را دسترس آن نیست که نامه‌ی دیگری از من دریافت کنید.

خانم عزیز، گرمای مطبوع تنتان را دوست دارم.

خدانگهدار 

 

و

پایان


قسمت بعد - ندارد.

 

نامه‌هایی به خانم عزیز - نامه‌ی سوم

شنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۳، ۰۱:۴۴ ق.ظ

قسمت قبل - نامه‌ی دوم


سلام؛

در این فرصت مقتضی که پیش آمده است، وظیفه‌ی خود می‌دانم که خدمتتان عرض کنم، دوست داشتن شما، چنان شور و هیجانی در من ایجاد کرده است، که با تمام دوری، سرمشغولی و بی‌حوصله‌گی که مدت‌های زیادی است بر محیط فکری و روحی‌ام سایه افکنده است و دست و پایم را چنان بسته که کمتر قادر به رجوع کردن به عمیق‌ترین لایه‌های درونی‌ام هستم، همچنان مایلم که ارتباطم را با شما در صدر کارهایم قرار داده و خودم را موظف بدانم که هر از چندی سلامی برایتان پست کنم.

خانم عزیز، از نامه‌ای که برایم نفرستادید، متشکرم. بطور کلی دوست داشتن شما، یک ماجرایی نیست که تازه گی‌اش را برای من از دست بدهد. و یا اینکه برایم نامه‌ای نمی‌نویسید، مرا نگران یا دلخور بکند.

من یک نیاز شدیدی دارم که دست لطیف شما را در دستم احساس کنم و بودن در کنار شما را از اعماق وجود تجربه کنم. این فکر همیشه در اوقاتم غوطه‌ور است که چطور می‌توانم نیازم را به شما عرضه کنم و از ناز شما بهره‌ای هرچند مختصر ببرم.

خانم عزیز، خیلی زمان‌ها شده که خودم را بدون شما تصور می‌کنم و بعد در می‌یابم که تنها شده‌ام. می‌دانم شما که جای خود را در پاک‌ترین لایه‌های احساساتم تثبیت کرده‌اید و با عمیق‌ترین و خالص‌ترین دوست داشتن‌هایی که یک فرد می‌تواند تجربه کند، در من گره خورده‌اید؛ حسی را که نسبت به شما دارم، فهمیده‌اید و شاید به همین خاطر است که نامه‌هایم را پاسخ نمی‌دهید. اما اگر گمان کرده‌اید که من از پای می‌نشینم و این گیاهی را که مهر شما در دلم کاشته است فراموش می‌کنم، نه اینکه اشتباه می‌کنید، بلکه باید بگویم که من شما را می‌خواهم، بیشتر از همیشه و نزدیکتر از هر انسان دیگری. اینکه ببینمتان و در فرصتی در آغوشتان بگیرم و به شما چنان نزدیک شوم که گرمای تنتان یخ درون وجودم را ذوب کند، نباید فقط رویایی باشد که به یک خواب دم صبح و یا یک خیال بعد از مستی بماند، بلکه این تصویری است از آینده‌ای نزدیک که روز به روز در ذهنم بیشتر رنگ می‌گیرد و حواس مرا بیشتر به خودش درگیر می‌کند. اینکه بگویم شما زنی هستید اثیری که در پیرامون هوشیاری من دلربایی را مقدم بر تمام کارهایتان قرار داده‌اید، شاید خالی از اغراق نباشد، لیکن وجود داشتن شما در واقعیت و داشتن تنی گرم و پر از طراوت و چشم‌هایی مست که همان احساس سرمستی را مادامی که انسان به آنها می‌نگرد در روح آدمی می‌دمد، هرگز هاله‌ای از ابهام و شک نیست بلکه خود، حقیقت وجود است.

خانم عزیز، کلمات هرگز گنجایش و ظرفیت این را نداشته‌اند که من بتوانم ذره‌ای از علاقه‌ای را که نسبت به شما داشته‌ام، برایتان در این نامه‌ها بازگو کنم، اما راه گریزی نیست. این کلمات تنها شاهد این ماجرا هستند که من بدون شما، هر لحظه‌ای که برایم می‌گذرد، دردناک و خالی از عطر است. بی‌رنگ است. سرد است و فقط آغوش گرم شما و بودن در کنار شماست که می‌تواند این لحظات را به حیات خود، باز گرداند.

خانم عزیز، دلهره‌ام همیشه این بوده و هست که این نامه‌ها به دستتان نرسند و یا در میانه‌ی راه گم شوند و ناخواسته این میل و نیازی که من به بودن با شما دارم را به دست باد بسپارد. یاد شما همیشه همراه من است.

به امید اینکه نامه‌ای از شما برایم بیاید ..

دوستتان دارم

جاناتان


قسمت بعد - نامه‌ی چهارم و پایان

نامه‌هایی به خانم عزیز - نامه‌ی دوم

شنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۳، ۰۱:۴۳ ق.ظ

قسمت قبل - نامه‌ی اول


خب خانم عزیز. بگذارید تمام این مدتی که برایتان نامه ننوشته‌ام را و تمام این مدتی که در انتظار نامه‌تان بودم را و تمام دل گرفتگی و دل غنجه‌گی که در این مدت داشته‌ام را، همین ابتدا برایتان بگویم.

سلام.

خانم عزیز، اگر گمان کردید که برایم نامه ننویسید و فقط بسنده کنید به اینکه دیدارتان را در کافه، و آن هم به مدت محدود داشته باشم، میلم به شما کم خواهد شد و یا یک طوری می‌شود که حتی ندیدنتان مسیر مرا برای نزدیک شدن و دوست داشتنتان عوض کند، اشتباه می‌کنید. بگذارید قدری از خودم برایتان بگویم. از اوضاع و احوال و کارهایم. می‌خواهم برایتان درد دل کنم و بگویم که در خلال این همه نابهنجاری که گریبانم را گرفته است، هرگز میلم به نوشتن برای شما و مجسم کردن شما هنگامی که نامه را از پستچی می‌گیرید و صبر نمی‌کنید تا پستچی برود و در را ببندید. سریع نامه را از کنار باز می‌کنید تا بخوانید که چطور شما را با کلماتم در آغوش می‌گیرم و چطور می‌خواهم که هر چه سریعتر به اتاق خوابتان بروید و روی تخت دراز بکشید تا من از اینجا، از اتاقم، از پشت میزم بوی عطرتان را احساس کنم و جوراب طوری نازک بلندتان را که با عجله پوشیده‌اید تا پستچی مبادا که برود و شما نامه‌ام را دریافت نکرده باشید، از پایتان در آورم و تن بلوری تازه تان را آرام آرام نوازش کنم.

خانم عزیز، از دیروز برایتان می‌گویم. در کتابخانه بودیم. دوستانم بودند و اساتید هم بودند. بحث بالا نگرفته بود، اما من در ذهنم می‌خواستم که بالا گرفته باشد. اما اینطور نشده بود. بعد با خودم گفتم که برایتان بنویسم که :" از یک جلسه‌ی سختی آمده بودم خانه. از یک آشفتگی آزار دهنده و بی قید و شرط. از یک اتاقی که شبیه اتاق‌های اعتراف بود. باید از نوشته‌هایم دفاع می‌کردم. از عقایدم. از آنچه دانسته بودم. از آنچه با گوشت و پوست و استخوان درکش کرده بودم، باید دفاع می‌کردم. متهم بودم، اما کاملاً تفهیم اتهام نشده بودم. می‌گفتند دچار یک misunderstanding of fundamental phenomenological problems شده‌ام. اما من کاملاً تکذیب کرده بودم. من دچار این خصلت نشده‌ بودم بلکه خود همین‌هایی که به قولی حالا پروفسور هستند، دچار این بیماری مسری شده‌اند. نشده‌اند، بوده‌اند. درکشان از مفاهیم کم است. اصلاً بی‌دلیل است. اصلاً معلوم نیست آمده‌اند و نشسته‌اند پشت یک میزی، که چکار کنند. اصلاً می‌آیند و حرف می‌زنند که چکار کنند." و این را در کتابخانه در میان جمعی که بحثشان آنقدر کسل کننده بود که به هیچ کارم نیامد، نوشتم تا اوضاع را زنده برایتان گفته باشم.

برایتان نوشتم. فکر کردم خالی شده باشم و بعد تصور کردم که شما نامه‌ام را به سینه‌تان بچسبانید و در دل به من افتخار کنید که اینقدر مقاومت از خودم نشان داده‌ام. می‌دانم حالا که نامه‌ام را می‌خوانید، اشک از گونه‌هایتان روان شده و دوست داشتید کنار من بودید.

خانم عزیز، بعد از اینهمه اتهام و خستگی‌ای که در کلاف‌های عضلاتم بهم گره خورده‌اند و فقط دست ناز و دوست‌داشتنی شما می‌تواند این عقده‌های عمیق را بگشاید، حالا که دارم برایتان این دردها را در کلمات می‌گنجانم. تازه آمده‌ام خانه. غذای این سگ را داده‌ام و برای خودم چای درست کرده‌ام. همیشه برای خودم چای درست می‌کنم.

جای شما همیشه در فواصلی که چای ریخته‌ام برای خودم، به وفور خالی است. بخار چای که بلند می‌شود و در هوا محو می‌پراکند، صورتتان را با آن شرر و زیبایی در مقابلم به تصویر می‌کشد. چشم‌های شما که شبیه منشور الماس، انعکاس نور را در من می‌دمد و ابروهای نازک قوس‌دار که گویی آفریده شده‌اند تا آدم را با خودشان بکشند و لب‌های قرمز درشت که مرا دعوت می‌کنند. خانم عزیز دوست دارم شما را به اسم کوچک صدا کنم. اما نمی‌توانم به خودم این اجازه را بدهم. باز باید بگویم خانم عزیز. عذر مرا بپذیرید. در این پاکت یک کاغذ دیگری هم گذاشته‌ام. برای شما. اختصاصاً برای شما. برایم نامه بنویسید. من احساس شما را نسبت به خودم کاملاً درک می‌کنم و دوستتان دارم.

دوستدار شما

جاناتان


قسمت بعد - نامه‌ی سوم


نامه‌هایی به خانم عزیز - نامه‌ی اول

شنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۳، ۰۱:۴۲ ق.ظ

نامه‌هایی به خانم عزیز - داستانی در چهار نامه


خانم عزیز سلام؛

مدتی است که با خودم بر سر شما درگیر شده‌ام و هنوز جواب قانع کننده و یا تصویر درستی که حاکی از تمایل باشد، برایم روشن نشده است. لیکن باید بگویم، اولین بار دیدمتان درست بخاطرم هست. ظهر یک روز بارانی بود، که شما را در ورودی درب ساختمانی که به آنجا رفت و آمد داشتید، دیدم. کمی ناراحت بنظر می‌رسیدید. گویی کارتان درست نشده بود و در صدد بودید که آن را به هر طریقی که شده به انجام برسانید. شما را بواسطه دوستم دورادور می‌شناختم. اما آن روز دیگر با همدیگر کمی گفتیم و شنیدیم. بعد باران تند شد و من شما را ترک کردم. آن زمان شما تنها یک دوست برای من قلمداد می‌شدید. خانمی که تازه از نزدیک دیده بودمشان و همین.

لیکن اولین باری که فکرم را بطور جدی به خود درگیر کردید، زمانی بود که با شما در کافه نشسته بودیم و چای می‌نوشیدیم. آن موقع هیچ وقت تصور نمی‌کردم که روزهای آتی ماجرا را برایم چنین رقم بزنند. آن روز زودتر از موعد گذشت و من که در صدد بودم که برای ادامه تحقیقاتم به کتابخانه‌ی بریتانیکا بروم، از تصمیمم منصرف شدم و زمان را بیشتر با شما سپری کردم تا با کتاب ها.

از آن موقع به بعد بود که یک حسی در من شروع به گسترش کرد و من را به صرافت انداخت تا هر روز یا حداقل هر چند روز یک بار راجع به شما فکر کنم. این حس یک نمونه از احساس‌هایی بود که پیش از این می‌شناختم و البته دوست داشتنی هم بود. هر چقدر که روزها بیشتر سپری می‌شدند، این حس در من بیشتر منتشر می‌شد. حس جدیدی نبود، لیکن از آن جهت با دیگر احساس‌هایی که تجربه کرده بودم، متفاوت بود، که زمان گسترش‌اش بسیار آهسته بود و به تبع آن زمان ماندگاری‌اش بسیار طولانی‌تر. کم کم این حس در قلبم ریشه کرد و یادم می آید یک روز در طی یک ملاقاتی که با شما داشتم، نگاهم با نگاهتان گره خورد و دیگر متوجه نشدم که، اتفاقی که قصدش را نداشتم، افتاده است. بعد از ملاقات آن روز بود که دیگر یک بی‌تابی در درونم بوجود آمد و تا حالا نیز ادامه دارد.

خانم عزیز، این نامه‌ای را که برایتان نوشتم، بگذارید به حساب اولین نامه‌ای که می‌توانستم بنویسم. حالا اگر شما مایل هستید که نامه‌های بیشتری برایتان بنویسم، بایست که جواب نامه‌ام را بدهید. البته می‌دانم که مشغول کارهایتان هستید، لیکن احساس می‌کنم که شما می‌دانید که دوستتان دارم و البته، این را هم خوب می‌دانم که هر وقت مرا می‌بینید، قلبتان شروع به تپیدن می‌کند. این احساسی است که می‌توانم با تمام وجود درکش کنم.

خانم عزیز در اینکه مرا دوست دارید و همیشه مراقب رفتار و کارهای من هستید، شکی نیست، و در اینکه من هم شما را دوست دارم و اینکه شما ملکه‌ی زیبایی را می‌مانید که در قصر زشت این دنیایی گرفتار شده‌اید، هم هیچ شکی نیست. اما خانم عزیز برای گفتن اینکه ما همدیگر را دوست داریم، یک زبان مشترک لازم است و یک وقت بیشتری تا به شما بگویم که دوستتان دارم. این روزها جای خالی شما را در خانه ام احساس می‌کنم و این را هم باید اضافه کنم که وقتی شما را می‌بینم که از دور می‌آیید، شاید در ظاهر به روی خودم نیاورم و یا اینکه نخواهم احساس واقعی‌ام را به شما نشان بدهم.، لیکن می‌دانم که شما از چشم‌هایم می‌خوانید که چقدر مایلم دست هایتان را گرم در میان دست‌هایم بگیرم و احساستان کنم.

خانم عزیز، جواب نامه‌ام را با تفصیل بیشتر بدهید. می‌خواهم بیشتر راجع به شما بدانم و شاید شما هم حرف‌هایی دارید که نمی‌توانید رو در رو با من بگویید. منتظر نامه‌تان هستم.

دوستدار شما

جاناتان


قسمت بعد - نامه‌ی دوم

 

یادداشت‌های فلسفی

[ پروردگارا برای آنچه اهمیتی ندارد، چشمانی ضعیف به من بخش؛
و برای حقیقتِ خود، چشمانی روشن ]
دعایی متعلق به اُسقف آلبرتینی، نک به:
Dr. D. L. B. Wolff, Leipzig, 1854, iste, D.p. 293
مترجم: رویا منجم
..
در اینجا با انسان به معنی خاص کلمه سر و کار داریم. ببینیم چه‌هایش را چگونه می‌چیند و با خودش چگونه کنار می‌آید!
آیا راهی هست؟!
بعد از پنج سال که کم و بیش به انتشار نوشته‌هایم پرداختم، حالا بیشتر به این فکر می‌کنم که خطوط کلی را شفافتر و پررنگ‌تر از گذشته رسم کنم. لذا در اولین قدم، اسم وبلاگ را که سابق بر این با "یادداشت‌های یک نویسنده" شناخته می‌شد به "یادداشت‌های فلسفی" تغییر دادم.

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید