یادداشت‌های فلسفی

دین، زبان، فلسفه، انسان و درد

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غزل» ثبت شده است

عاشقانه‌ها - ۰۵

چهارشنبه, ۸ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۳:۰۴ ق.ظ

به یک نگاه و کمی و حرف و برقِ آن گیسو

درآمدم به تمامی به پایِ آن آهو

که گفت سر بدهد از شما کسی آیا؟

میانِ آن همه عاشق نشسته آن بانو

خروش و وِلوِله از هر کَرانه‌ای برخاست

به پایِ او که رَوَد جان و از پِی‌اش هندو

شراره‌هایِ نهانی به قلبِ من آمد

بلور و سیم و صمیمی، میانِ پا جادو

اسیرتان شده باشم، همیشه آزادم

وَ لَا یُؤَاخِذُکُم فِی سَبِیلُنا قَالُوا

کنون که آتشِ عشقت به جانم افتادست

زبانم اَلکن و بر لبم مِیِ تاهو

به مِهدی‌اَت گُذرد بی‌شما شبی سالی

بیا و دَر بِگُشایَش تو ای کمان‌ابرو

عاشقانه‌ها - ۰۴

جمعه, ۶ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۲۲ ق.ظ

سپاسگزارم از شما، که شاعرم کردید

به خیلِ عاشقانتان، چو داخلم کردید


از آن دهان تنگتان چو غنچه‌ای چیدم

به میکده بِبُرده‌اید و عارفم کردید


من از خیال رویتان به شب نمی‌خوابم

و تخت و آن حوائجی، که حاصلم کردید


چو بنده هر که دیده آنچنان پری رویی

به حالتی به سر رَوَد، که عاشقم کردید!


و گر سخن بجز شما کسی به من گوید

چنانْشْ به تیر می‌زنم، که واقفم کردید


به قصر و بارگاهتان، به قصدتان دیشب

به آن امید آمدم، که وامِقَم کردید


و این جوابِ سخت از آن لب قشنگ آمد

"برو به شهرِ خود ای که، کلافه‌ام کردید"


چنین که با منِ بی‌دل شما بِکَردی تا

نمازم از برایتان، که کافِرم کردید


چگونه در هوایتان به سر کُنَد مهدی

شما که با خیالتان، مسافرم کردید

غزلِ کهنه - سایه

جمعه, ۲۸ اسفند ۱۳۹۴، ۰۷:۲۷ ب.ظ
ندانمت که چو این ماجرا تمام کنی
ازین سرای کهن راهیِ کجام کنی!

در این جهانِ غریبم از آن رها کردی
که با هزار غم و درد آشنام کنی!

بَسَم نوای خوش آموختی و آخِرِ عمر
صلاحِ کار چه دیدی که بی‌نام کنی!

چنین عبث نگهم داشتی به عمرِ دراز
که از ملازمتِ همرهان جدام کنی!

دگر هر آینه جز اشک و خون چه خواهی دید
گرفتم آن‌که تو جامِ جهان‌نمام کنی!

مرا که گنجِ دو عالم بهای مویی نیست
به یک پشیز نیرزم اگر بهام کنی!

زمانه کرد و نشد، دستِ جور رنجه مکن
به صد جفا نتوانی که بی‌وفام کنی!

هزار نقشِ نُوَم در ضمیر می‌آمد
تو خواستی که چون سایه غزل‌سرام کنی!

لبِ تو نقطه‌یِ پایانِ ماجرای من است
بیا که این غزلِ کهنه را تمام کنی!


 «غزلِ کهنه» از سایه (هوشنگ ابتهاج)

اوضاع خارج از اتاقی

دوشنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۷:۰۹ ب.ظ
به این ترتیب می‌گذرد:
اوقاتی که آدمی در خارج از اتاق می‌گذراند، شبیه حالتی که روح از کالبد بلند می‌شود، دلهره‌آور و گاهی سهمناک است. حضور خاطری در کار نیست و بیشتر سایش آهن بر آهن است. آسایشی رخ نمی‌نماید و اگر آنکه به دنبال دنیا می‌دود، میدانست که به دنبال خسران می‌دود، هرگز چنین نمی‌دوید..
این ها اندکی از پیوندهای خارج از اتاقی است که برایتان آوردم .
...
پس این غزلِ کهنه‌! ی سایه بخاطرم آمد:

ندانمت که چو این ماجرا تمام کنی
ازین سرای کهن راهیِ کجام کنی!

در این جهانِ غریبم از آن رها کردی
که با هزار غم و درد آشنام کنی!

بَسَم نوای خوش آموختی و آخِرِ عمر
صلاحِ کار چه دیدی که بی‌نام کنی!

چنین عبث نگهم داشتی به عمرِ دراز
که از ملازمتِ همرهان جدام کنی!

دگر هر آینه جز اشک و خون چه خواهی دید
گرفتم آن‌که تو جامِ جهان‌نمام کنی!

مرا که گنجِ دو عالم بهای مویی نیست
به یک پشیز نیرزم اگر بهام کنی!

زمانه کرد و نشد، دستِ جور رنجه مکن
به صد جفا نتوانی که بی‌وفام کنی!

هزار نقشِ نُوَم در ضمیر می‌آمد
تو خواستی که چون سایه غزل‌سرام کنی!

لبِ تو نقطه‌یِ پایانِ ماجرای من است
بیا که این غزلِ کهنه را تمام کنی!

غزل از: هوشنگ ابتهاج (سایه)
یادداشت‌های فلسفی

[ پروردگارا برای آنچه اهمیتی ندارد، چشمانی ضعیف به من بخش؛
و برای حقیقتِ خود، چشمانی روشن ]
دعایی متعلق به اُسقف آلبرتینی، نک به:
Dr. D. L. B. Wolff, Leipzig, 1854, iste, D.p. 293
مترجم: رویا منجم
..
در اینجا با انسان به معنی خاص کلمه سر و کار داریم. ببینیم چه‌هایش را چگونه می‌چیند و با خودش چگونه کنار می‌آید!
آیا راهی هست؟!
بعد از پنج سال که کم و بیش به انتشار نوشته‌هایم پرداختم، حالا بیشتر به این فکر می‌کنم که خطوط کلی را شفافتر و پررنگ‌تر از گذشته رسم کنم. لذا در اولین قدم، اسم وبلاگ را که سابق بر این با "یادداشت‌های یک نویسنده" شناخته می‌شد به "یادداشت‌های فلسفی" تغییر دادم.

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید