یادداشت‌های فلسفی

دین، زبان، فلسفه، انسان و درد

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «هجرت ذهن» ثبت شده است

هجمه

سه شنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۴:۰۹ ق.ظ

شاید از آخرین تلاش‌هایم برای نوشتن مدت زیادی گذشته باشد. البته آن مدت زیاد شش ماه بود که می‌تواند برای هر انسانی به طور بخصوصی بگذرد. و آن حاصل "هجمه" است. این واژه را به دو معنا به کار می‌برند. یک: ”گله‌ی شتر از چهل تا و بیشتر از آن، یا از سی تا صد، یا از هفتاد تا صد، یا اندکی کم از صد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).“ || و دو: ”سختی گرما. (منتهی الارب). شدت سرمای زمستان و شدت گرمای تابستان. (از اقرب الموارد).“ ||

حالا فرض کنیم که انسانی در زندگی دچار هجمه بشود. منظورم از انتخاب این واژه، ان بود که هر دو معنی را در بر بگیرد. یعنی آن انسان دچار گله‌ای شتر بشود که تعدادشان از چهل بیشتر و از صد کمی کمتر باشد و هم‌چنین دچار سرمای شدیدی در زمستان و گرمای شدیدی در تابستان باشد. حالا فرض کنیم این انسان راه گریزی هم نداشته باشد و نتواند از این هجمه بگریزد. چه می‌شود؟ 

آن انسان چند راه پیش رو دارد.

ابتدا یاس و نآامیدی است که در اولین قدم گریبانش را می‌گیرد. یاس انسان را به قعر چاهی عمیق می‌بَرَد که از نقطه‌ای به بعد حتی بازگشت از آن غیر ممکن است. به آن نقطه، نقطه‌ی بی‌بازگشت می‌گویند. انسان مأیوس به مرور زمان، خود را و هر آنچه در پیرامون خود می‌بیند به اعماق چاه می‌کشد و همه را نابود می‌کند. او بیمار شده است. 

اگر آن انسان به این دام نیافتد، آنچه بی‌صبرانه انتظارش را می‌کشد خشم است. این نفرین بزرگ ابلیس. خشم عقل را زایل می‌کند، چنان که انسان باخرد که به دام خشم بیافتد خودش را از دست رفته می‌بیند. پس انسان می‌کوشد که اسیر دست این دام نشود. 

و بعد انسان، به فکر فرو می‌رود. حالا او از دو دام جان سالم به در برده است. اما آن گله‌ی شتری که او را در خود گرفته است؛ چیزی نمی‌فهد. آن انسان با گله چه کند؟ فکرهای زیادی به ذهن او خطور می‌کند؟!

گله‌ی شتر که فهم ندارد پس سوار بر گله برای خودش دستگاهی درست کند تا او را به هر کجا بخواهد ببرد. حتی می‌شود از گله برای هر موردی استفاده کرد. سرمای شدید زمستان و گرمای شدید تابستان در راه است، وگله‌ی عظیمی در دست اوست. خب، او انسان است و از طمع خالی نیست، در ضمن چه کسی به گله‌ی شتر اهمیت می‌دهد! هیچ کس!! گله‌ی شتر، مجموعه‌ای از حیوان‌اند. اگر انسان راه به آنجا ببرد که سوار بر گله‌ی شتر شود؛ نباید فراموش کند که این گله مایحتاج هم دارد. درست که خدا آنها را حَیَوان آفرید، اما نگفت که آنها را بی‌آب و غذا سوار شوید و تا می‌روند بر آنها بتازید و بعد هم که به حال مردن افتادند رهایشان کنید. این کار از انسانیت به دور است و آن گله‌ی مظلوم بی‌زبان روز حساب از آن انسان به درگاه خداوند شکایت خواهد برد. و البته که خداوند به حساب همگان رسیدگی خواهد کرد. 

اما انسانی که دچار طمع و زندگی دنیا نشد، راه دیگری برمی‌گزیند. او دچار "هجمه" شده است. پس خدا را صدا می‌کند که ای خداوند مرا از این حالت رهایی بخش. و البته که خداوند صدای بندگانش را می‌شنود. پس خداوند او را به بلاها و مصیبت‌ها می‌آزماید. و بعد آن انسان از خدا می‌خواهد که ای پروردگار این حَیَوان را برای من همراهانی قرار بده تا در این هجمه مرا یاری برسانند و من آنها را نیز، همانا که تو یاری دهنده‌ای مصیبت زدگانی.! خدا صدای بنده را می‌شنود زیرا در کتاب گفت:  « اگر از تو درباره‌ی من پرسیدند، بگو من نزدیکم. دعای کسی که مرا می‌خواند استجابت می‌کنم. پس مرا بخوانید و ایمان بیاورید تا هدایت شوید. »

او یاری دهنده‌ی هر آنکس است که در "هجمه" افتاده است. پس آنکه در هجمه است همواره خداوند را می‌خواند تا روزی نجات یابد. 

به امید آنکه روزی آن حَیَوان هم آدم شوند!! 

آمین

مرز

دوشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۵، ۰۲:۴۳ ب.ظ

نسیم خنکی در ایوان می‌پیچید و به آسمان پرستاره شب جان می‌داد. شاید این پهنه‌ی منجوق دوزی شده‌ی کبود، چنان بزرگ و عمیق باشد که جرم‌های ما در آن به چشم نیاید، اما آنها هیچ وقت نیست نمی‌شوند و از بین نمی‌روند. ابراهیم سرش را زیر پتو برد تا از فکر آسمانی چنین عمیق که داشت هول انگیز می‌شد، در بیاید. زیر پتو در اثر دم و بازدم، هوا کمی دم می‌کرد. عمق آسمان دیده نمی‌شد، اما حالا زمان چنان مساعد شده بود که طره‌های خیال به اعماق ذهن خالی سرک بکشند. ذهن آدم هم آنچنان عمیق و دست نیافتنی است، که بعد از اندکی جستجو در آن هراسناک می‌نماید. ابراهیم طاقتش طاق شد و سرش را از زیر پتو بیرون آورد. حسی شبیه بی‌اعتمادی دست داده بود. از یک طرف نسیم خنک خوش بود و از طرفی دیگر آسمان که هر لحظه در عمق هولناک‌تر می‌شد. باز ستاره ها را دنبال کرد، و امتداد نگاهش را ادامه داد تا به قلب آسمان شب نفوذ کند. آرامش خصلت شبی خنک در ایوان است که رایحه‌ی گل‌های باغچه آن را آذین می‌کند. 

به هر حال در آن شب، شهابی از آسمان گذشت، اما ابراهیم را خواب برده بود و شهاب را نه در بیداری که در خواب دیده بود.

صبح روز بعد ..

"لوازم منزل، قالی و قالیچه، یخچال، سماور، بخاری، آبگرمکن، تخت و کمد، خریداریم. آهن، مس، مفرق، آلومینیم، وسایل انباری، تلویزیون، اجاق گاز خریداریم.".

هنوز کاملاً بیدار نشده بود، اما گرمای زیادی زیر پتو احساس می‌کرد. شاید چند ساعت قبل بود که هوای خنک دم صبح احساس خوشی برایش آورده بود، و از سرمایی که پوست صورت را نوازش می‌داد، سرش را زیر پتو کرده بود. حالا اما سرمای زیر پتو کم‌کم تبدیل به گرما می‌شد تا اینکه درنهایت بطور ناگهانی بالا بگیرد و دیگر تحمل ناپذیر شود. صدای وانتی که از خیابان می‌آمد با صدای دستگاه سنگ تراش که در آن نزدیکی در ساختمان در حال ساختی کار می‌کرد، در هم می‌آمیخت و گوشش را پر می‌کرد. اصلاً دوست نداشت لذت شب و دم صبح را که در رختخواب نفوذ کرده بود از دست بدهد. خودش را به زور وادار به خواب کرد و با تمام وجود و با سرسختی عجیبی، گرمای زیر پتو را تحمل کرد تا سرش را از زیر پتو بیرون نیاورد. شاید به خوبی می‌دانست که اگر نور خورشید به چشمش بیافتد، تمام لذت‌های دیشب در آنی دود شده و بر باد می‌رفت. صدای وانت دور و نزدیک می‌شد، اما صدای سنگتراش مدام و یکسره می‌آمد. هوای گرم زیرپتو داشت کم‌کم به تمام اندام‌هاش نفوذ می‌کرد. فکر اینکه باید بیدار شود، با خواب شهاب سنگی که در آسمان شب درخشیده بود، در هم می‌پیچید و مغز ابراهیم را متورم می‌کرد. گرمای زیر پتو داشت دم کرده و غیر قابل تنفس می‌شد. تا اینکه ناگهان ابراهیم سرش را بیرون آورد و سعی کرد با خزیدن به زیر سایه‌ی باریکی از ستون، در ایوان جابجا شود. حس بهتری پیدا کرده بود. هنوز گرمای زیر پتو وجود داشت، اما با گذشت زمان کمتر هم می‌شد؛ شاید هم ابراهیم می‌خواست این طور فکر کند. خنکی مجدد بوجود می‌آمد. در ذهنش این فکر جوانه زد که دوباره می‌تواند خواب شهاب سنگ دیشب را ادامه دهد و خودش را در لذت آن غرق کند. فکرش نوعی کرم خورده بود. سعی می‌کرد تمام افکارش را جمع آوری کند و به آنها سر و سامانی بدهد، اما مجالی نبود. صدای ماشین سنگ تراش مثل مته مغزش را سوراخ می‌کرد. صدای وانت خریدار لوازم منزل هم کم‌کم محو می‌شد. کمی در این افکار فرو رفته بود و زمان و شب را تلفیق می‌کرد که گویی خواب و بیدار بود. در این مواقع اتفاقات شکل‌های عجیبی به خود می‌گیرند. در حالت نیمه هوشیار به دشت وسیعی پر از لاله‌های وحشی قدم گذاشت. آنجا از دامنه‌ی زیبا و نیمه برف گرفته‌ی کوه، آبی پایین می‌آمد و بعد از کوهپایه به دشت سرازیر می‌شد. بوی لاله‌ها و سوسن در هم می‌پیچید و هوا را عطرآگین می‌کرد. حتی در این فرصت کوتاه توانست دختری لوند و زیبا را ببیند که کنار باریکه آبی نشسته بود و هر از گاهی گلبرگی از گل لاله‌ای را که در دست داشت می‌کند و در آب می‌انداخت. بعد خوب به آن نگاه می‌کرد و مسیرش را در آب پی می‌گرفت تا از تیررس دید خارج شود. حالا نوبت گلبرگ دیگری بود. دختر لباس محلی رنگ‌وارنگی پوشیده بود، گویی که جزیی از طبیعت است. حالت نشستن و طوری که پاهایش را روی هم انداخته بود، لوندی و طنازی خاصی به او بخشیده بود. موهای بلوندش را از یک طرف شانه روی سینه ‌های تازه برآمده اش ریخته بود و لب‌های زیبا و کمی گوشتی‌اش را با هر باری که گلبرگ‌ها را به درون آب فوت می‌کرد، غنچه می‌کرد. اندامش که حرارت را از خودشان منتشر می ‌کردند، آرام و لوند روی سنگ بزرگ تخت قرار گرفته بود. تمام حواسش به آب بود و نگاهش به گلبرگ‌های لاله‌ی وحشی پیوند خورده بود. از نیم رخ برآمدگی‌های سینه‌اش چنان می‌نمود که نظر را به خودش جلب می‌کرد. سرشار از تب بود. تبی چنان سوزان که برای فرونشاندنش آغوشی را می‌طلبید. نسیم خنکی وزیدن گرفت، و موهای بلوند دختر را کمی در هوا پخش کرد. دختر آخرین گلبرگ را در آب فوت کرد و گویی که نشانه‌ای از رفتن آمده است، گل سر میله‌ای‌اش را دوباره در سرش فرو کرد تا موهایش را جمع نگه دارد.

ابراهیم سعی کرد خودش را به دختر برساند، اما فاصله چنان زیاد بود که هرچه فریاد می‌کشید، اتفاقی نمی‌افتاد. ابراهیم شروع به دویدن کرد. هر چه بیشتر می‌دوید، دختر سریعتر دور می‌شد. نه نامی، نه نشانی.

می‌گفت: "به خاطر خدا نرو دختر. صبر کن. این همه زیبایی که تو داری .."  صدایش اما راه به جایی نمی‌برد.

هوای زیر پتو چنان گرم شده بود که تنفس سخت می‌نمود. سایه‌ی ستون، سر ابراهیم را ترک کرده بود و موج گرمی در اثر اشعه آفتاب ایجاد شده بود. ابراهیم با حرکت ناگهانی سرش را از پتو بیرون آورد و حسی شبیه به تهوع به او دست داد. فاصله‌ای که از تلاقی واقعیت و خیال در آدم ایجاد می‌شود، حالت ناگواری است. نرمی و لطافت خیال با واقعیت ضمخت و سنگین به هم می‌آمیزند. حالتی از انزجار نرم.

اثری از دختر و دشت کوهپایه هنوز در ناخودآگاه ابراهیم باقی بود. صدای ماشین سنگتراش مدتی بود که قطع شده بود. آفتاب تا نیمه بالا آمده بود. ابراهیم که هنوز میل زیادی به خواب داشت، و دوست داشت دوباره به فضای کوهپایه‌ای خوابش باز گردد و به دنبال دختر رویاها بگردد، چشم به شعاع آفتاب انداخت که کمی از ستون گذشته بود و سریع نگاهش را پس گرفت. نور آفتاب چشمی را که تاریکی دیده است خیلی می‌نوازد. خواب دیشب و دم صبح تمام شده بود. هوا گرم و گرمتر شده و آفتاب بالاتر آمده بود. ابراهیم باید زیر انداز و تشک و پتویش را جمع می‌کرد و کم‌کم از فضای خیال بیرون می‌آمد. موقع رفتن و افتادن در گرداب روز بود. یعنی باید فضای‌های لطیف و دوست داشتنی را تا شب که دوباره فرصتی مهیا می‌شد، رها کند. 

ماشین سنگ تراش دوباره شروع به کار کرد و صدای خورنده اش را به حلق فضا ریخت. ابراهیم بساطش را جمع کرد و به داخل آمد و با نگاه مختصری به ساختمان در حال ساخت که کارگران در آن مشغول کار بودند، در را پشت سرش بست.

پایان

 

 

اعتیاد - بخش اول

دوشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۴، ۰۷:۲۱ ق.ظ

بنام خداوند جان؛

قصد دارم در این خلاصه به موضوعی بنام اعتیاد بپردازم. منظور مفهوم مطلق اعتیاد است؛ فارغ از نوع، گونه و وسایل اعتیاد‌آور.


اعتیاد بطور کلی نه به انگیزه‌ی لذت بردن یا لذت‌جویی در فرد معتاد شکل می‌گیرد؛ بلکه به اعتقاد من، اعتیاد نوعی تعهد است که فرد معتاد در قبال شکلی از اعتیاد که به آن معتاد است، به خود می دهد. در حقیقت فرد معتاد، خود را متعهد و مسوول می‌داند که کار اعتیاد گونه را به بهترین شکل ممکن انجام دهد و ما به تجربه می‌بینیم که هر چه فرد معتاد دقیق‌تر باشد و از بهره‌ی هوشی و سرسختی بیشتری برخوردار باشد، بطور عمیق‌تری به عامل اعتیاد‌آور معتاد می‌شود.

حال سوال اینجاست که چرا فرد معتاد به عامل اعتیادآور متعهد می‌شود؟

و دقیقاً جواب این سوال در آرمان خواهی فطری گونه‌ی انسانی نهفته است.

وقتی فردی تلاش‌های بسیاری در حوزه‌ی درک خود از هستی می‌کند تا به آرمان موردنظر خود دست یابد و بعد از آن تلاش‌ها در مواردی متوجه این موضوع می‌شود که دست‌یابی به آرمان مورد نظر ممکن نیست؛ بر اثر اتفاق و یا بحران، یا قرار گرفتن در شرایط خاص، الگوی ذهنی او از آرمان‌خواهی بیرونی به نوعی آرمان‌خواهی درونی تغییر شکل می‌دهد که یکی از انواع آرمان‌خواهی درونی می‌تواند اعتیاد باشد و حتی در مواردی ساده‌ترین شکل آن، یعنی اعتیاد به مواد مخدر.

به عنوان مثال همان انسان آرمان‌خواه را در نظر بگیریم ..

اگر دقت فرد به جزییات آرمان مورد نظر خیلی زیاد نباشد، اما همچنان آرمان‌خواهی در او زنده مانده باشد؛ احتمالاً او بعد از دست‌یابی به موفقیت‌های کوچک در زمینه‌ی آرمان مورد نظر، خرسند شده و آن موفقیت‌ها از نظر کیفی او را قانع می‌کنند. در ادامه فرد آرمان‌خواه تکرار و توالی آن موفقیت‌ها را می‌خواهد، پس در آن زمینه بیشتر تلاش کرده و وقت صرف می‌کند و در نهایت به کار یا حرفه‌ی آرمان‌خواهانه‌ی خود معتاد می‌شود، که نمونه‌ی این قبیل افراد در جامعه دکترها، مهندسان و دانشمندان برجسته می‌باشند.

حال نمونه‌ی دیگری را در نظر بگیریم ..

فرد آرمان‌خواه با دقت نظر بیشتر نسبت به نمونه‌ی قبلی و موضوع آرمان‌خواهانه‌ی شبیه. او نیز شروع به تلاش در زمینه‌ی آرمان‌خواهانه‌ی مورد نظر می‌کند. اما نتایج برای او قانع کننده نیستند، زیرا او با دقت بیشتری به نتایج نگاه می‌کند و انتظار بیشتری دارد. پس کمابیش موفقیت‌ها در نظرش کوچک و بزرگ جلوه می‌کنند. و در نهایت او ممکن است یکی از دو راه را در پیش بگیرد:

۱- موضوع آرمان‌گرایانه را به کلی فراموش کند، که این نشان می‌دهد که او از ابتدا آرمان‌خواه نبوده است و خلاف فرض ابتدایی است. و طیق برهان خلف مورد مطالعه‌ی ما نخواهد بود.

۲- راه دیگر اینکه؛ برای دستیابی به موفقیت‌های آرمان‌خواهانه، خودش را روز به روز بیشتر در تکاپو و کنکاش در جزییات موردنظر غرق کند تا اینکه ذهن و روح و جسمش به کلی فرسوده و ویران شود. حال او کم‌کم به نوعی فکرکردن معتاد می‌شود تا توسط آن بتواند نتایج موردنظر را تا حدودی قابل قبول‌تر نماید. پس او به فکر کردن معتاد شده است. بعد از این مرحله او دو راه پیش رو دارد:

۱-۲- یا اعتیادش را به فکر کردن تثبیت می کند.

۲-۲- یا پا را فراتر می‌گذارد و به سراغ جزییات فکر و موضوعات با دامنه‌ی بسیار وسیع‌تر از کارش می‌رود، تا با اصلاح آنها بتواند تتایج تلاش‌ها را اصلاح کرده و طبع آرمان‌خواهانه‌اش را راضی نگه دارد. با ادامه‌ی این روند فرد به یک نقطه‌ی غیر قابل بازگشت می‌رسد که در آن نقطه و از آن پس، یاس عمیقی از عدم توانایی برای تغییر قوانین کلی هستی در او پدید می‌آید. این نقطه‌ی آغاز هجرت ذهن فرد به سرزمین ناشناخته‌‌ی مجازی‌ای به نام سرزمین آرمانی‌ است، که در آن قوانین کلی هستی و عالم طبق خواست و میل او تعیین شده است. از آنجایی که این سرزمین هیچ پیوندی با عالم واقعی پیرامونی ندارد و بدلیل اینکه فرد نمی‌تواند قوانین سرزمین آرمانی را در واقعیت پیرامونی بیآفریند و تجربه کند، ممکن است به هر عامل مسکنی پناه آورده و بعداً به آن معتاد شود.

این عامل اعتیاد‌آور می‌تواند، اینترنت، برنامه نویسی، موسیقی، مطالعه، فکرهای هذیانی، الکل، مواد مخدر و یا هر موضوع مجاز آفریننده‌ی دیگری باشد.

فرد معتاد تمام این فرآیند را بی‌اختیار و در ناخودآگاه‌اش سپری می‌کند و در نهایت با افتادن در دام اعتیاد، به مرور آگاهی از این فرآیند بیشتر به اعماق ناخودآگاه او می‌خزد و در نهایت او را از کشف این ماجرا عاجز می‌نماید.

پس فرد معتاد قربانی عامل اعتیادآور می‌شود.


اما امید همچنان باقی است ..

دیالوگهای ذهنی - هشت - دوم

جمعه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۴، ۰۸:۲۹ ب.ظ
و حدود ظهرِ یک فروردین راه افتادیم. هوا آفتابی بود و آسمان آبی. آنقدر خوشحال بودم که بعد از مدت دو ماه کار مداوم و شبانه روزی که بیشترِ ذهن و عضلاتم را به خودش درگیر کرده بود، حالا فرصتی پیدا شده بود تا به یک مسافرت بروم. فارغ از همه چیز و همه کس. شعفی برایم پیدا شده بود که سراغش را در خاطراتم از کمتر جایی می‌شد، گرفت. احساس آرامش می‌کردم و همه چیز موافق بود. مسیر خانه را تا منزل دوستم با بیوک قشنگم رفتم. مدل هزار و سیصد و شصت و چهار و کلاسیک، سقف چرمی قهوه‌ای و بدنه‌ی سفید. اما انگار از همان ابتدا بدون اینکه من متوجه باشم، اتفاقات یکی پس از دیگری شروع شده بودند که بیافتند .. 
از خانه که راه افتادم، هنوز گرمِ خوشی نشده بودم و سیگارم به نصف نرسیده بود که متوجه شدم، مسیر را اشتباه رفته‌ام. عجب شکست فلسفی و بی‌نظمیِ غیر منطقى‌اى در فکرم بوجود آمده بود. قبل از راه افتادن، آدرس خانه‌ی دوستم را به دقت مطالعه کرده بودم و اینکه حالا در رفتنِ مسیر دچار اشتباه بزرگى شده بودم، مغزم را اذیت می‌کرد. پُکی به سیگار می‌زدم و به خودم بد و بیراه می‌گفتم، البته آرام و درون ذهنی. این دیگر چه اتفاقی بود.
با خودم میگفتم:« دیگه احمق و خِرفت شدی. این چه کاری بود که کردی. مگه خونه درست نگاه نکردی آدرس چطوره و از کجا باید برى؟ حالا که پای عمل رسیده، مثل آدمهای دست وپا چلفتی، چه غلتی کردی؟! یعنی بدرد لای جرز هم نمیخوری!!»
بعد دوباره میگفتم:« خب اشتباه بود دیگه. پیش میاد بالاخره. آدم، آدمه دیگه. بعضی وقتا هم اشتباه میکنه. دیگه اینقدر ماجرا نداره که داری درست می‌کنی. اشتباه کردم. ببخشید.. قبول؟»
- چی چیو قبول؟ اشتباه کردی همین!؟ راه رو عوضی اومدی و قرار بود ساعت دوازده اونجا باشی. حالا پنج دقیقه به دوازده هست و هنوز نرسیدی. معلوم هم نیست کی قراره برسی. حالا فقط همین؟! اشتباه کردی؟ پذیرفتنی نیست.»
- بیا یک سیگار بکشیم و استاد بنان گوش کنیم. اول مسافرت حالمون رو نگیر. ببین! من اشتباه کردم. دیگه قول می‌دم توی مسافرت، حواسم جمع باشه و اشتباه نکنم. قول. قبول؟ این یکی ناگهانی پیش اومد. من که قصدی نداشتم. بیا تا برسیم یکمی خوش باشیم.
صدای ضبط را زیاد کردم و سیگار دود کردم. مسیر اشتباه باعث شده بود، یک خیابان را تا انتها بروم و بعد از دو چراغ قرمز در خیابان دیگری بپیچم و بعد پشت چهار راه سوم که در همان خیابان اصلی بود، قرار بگیرم تا بشود به طرف دیگر خیابان برسم. این هم معماری شهری ما در تهران بزرگ. کل خیابان را طی می‌کنیم که می‌خواهیم دور بزنیم و برویم طرف دیگر. نه به آنکه آقای احمدی نژاد در اتوبان دور برگردان می‌گذارد، نه به اینکه در خیابان دور برگردان نمی‌گذارد. 
خلاصه به هر زحمت دوازده و پنج دقیقه رسیدم. خدا را شکر زیاد دیر نشده بود. بعد از سلام و احوال پرسی، وسایل را آوردیم ریختیم توی صندوق. جا زیاد بود، اما وسایل هم زیاد داشتیم. تا اینکه یک سبد جا نشد. محتویاتش رو توی یک سبد دیگر چیدم و آمدم سبد را بلند کنم، که هر دو دسته‌اش شکست و تمام خوراکی‌ها و میوه‌ها و نان و غذاها ریخت توی جوب (منظور همان [جوی] است.)
- این دیگه اصلاً قابل قبول و بخشش نیست. دست و پا چلفتی!
من حرفی نزدم چون باید زودتر این‌هایی که ریخته بود را جمع می‌کردم.
از این جوبهای کوچک که برای باریکه آب، جلوی خانه‌ها قرار دارند. خوشبختانه، آب نداشت اما به اندازه‌ی کافی گِلی بود که کنسروها و شیشه‌های خیارشور و زیتون و ترشی را گلی کند. هر چیز که بسته بندی بود، برداشتیم و فکر کنم نان و اینها ماند که دیگر با گل پیوسته بودند و قابل خوردن نبود. گِل بقیه را با دستمال پاک کردیم و سبد را دوباره چیدیم و داخل ماشین گذاشتیم و راه افتادیم که خودم دوباره شروع کرد.
- حتماً میخوای دوباره معذرت خواهی کنی و بگی ببخشید. لازم نکرده! معذرت خواهی پذیرفته نیست. 
- ببین. این رو اگر خودت هم بودی برات اتفاق میافتاد. دست من نبود، دسته‌ی سبد شکست.
- می‌تونستی در سبد را ببندی و آنوقت اگر دسته‌اش هم می‌شکست، حداقل محتویاتش توی جوب نمی‌ریخت. حالا من چطور لب به این کنسروها بزنم. به اون خیارشورهای خوش مزه. وقتی یک نفر بی دست و پا باشه همین میشه دیگه..
زبان به دهان گرفتم و چیزی نگفتم. فقط سیگاری روشن کردم و به فکر فرو رفتم. از جهتی هم حق داشت و راست میگفت. البته مواد داخل کنسرو و خیارشور و ترشی‌ها که گلی نشده بود.
رفیقم سیگاری آتش زد و داد و گفت:«چیه توو فکری رفیق؟»
گفتم:«هیچی رفیق. چیزی نیست. چه خوشی بگذرونیم تووی این مسافرت.»
چند خیابان بالاتر برای بنزین زدن وایستادیم. صف پمپ بنزین شلوغ بود و باید حداقل نیم ساعتی معطل میشدیم. 
...
ادامه دارد ..

دیالوگهای ذهنی - هشت - اول

شنبه, ۸ فروردين ۱۳۹۴، ۱۲:۳۲ ق.ظ
طبق سنت قدیمی دیالوگ‌های ذهنی، این بار به قصد فاش کردن یک مسیر ناشناخته و اسرارآمیز، شروع به نوشتن کردم.
بعد از زمانی که تماماً در بی‌نظمی‌های ذهنی گذشت - البته ناگفته نماند که این اواخر نظم کمی برقرار شده بود - تصمیم به ترک موقتی اتاق، آن هم تنها برای استراحت گرفتم. و در ضمن این اتفاق سال هم تحویل شد. 
آغازی مرموز و شک‌برانگیز برای سالی که باید از بهارش پیدا باشد. و بعد، اتفاق پشت اتفاق. همه چیز از یک تصمیم نابجا آغاز شد. عید، به خودم قول داده بودم که جایی نروم و یکسره به نوشتن و کار روی رمان بپردازم، اما ناگهان یک دوست سر رسید و با پیشنهاد مسافرت من را و تصمیمم را بایکوت کرد. گفت اگر نروم ناراحت می‌شود و این مسافرت هم برایم خوب است و حال و هوایم عوض می‌شود و با انرژی بیشتر برای کار باز خواهم گشت. آن موقع بدون هیچ دلیل موجهی پذیرفتم. یک ماه اخیر پیشنهادهای بسیار زیادی برای ایام عید دریافت کرده بودم و ذهنم چنان مشغول بود که به همه‌شان نه گفته بودم. اما بی‌اختیار آن پیشنهاد آخر را پذیرفتم و نه نگفتم که ای کاش گفته بودم.
و آن پیشنهاد رفتن به کویر بود ..

دیالوگ های ذهنی - جهنم و جاده خاکی

پنجشنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۳، ۱۲:۰۱ ق.ظ
شب - داخلی
در مسیرهای پر پیچ و خم ذهنی‌ام، گاهی اوقات پایم به جاده‌های خاکی هم باز می‌شود. اشتباه لازمه‌ی زندگی انسانی این جهانی است؛ اما در مورد من شاید دعای مادرم کاری می‌کند که ماشین در همان ابتدای جاده خاکی پنچر شود و من به این فکر بیافتم و یا به عبارت دیگر ناچار بشوم که آنجا بایستم و پنچری بگیرم.

هوا کم‌کم رو به تاریکی می‌گذاشت و من تصمیم گرفتم که شب را در ماشین بخوابم و روز در روشنایی، جاده خاکی را طی کنم.
شب در ماشین به خواب نیمه عمیقی فرو رفتم. فرشته‌ای زیبا و سفیدپوش با بال‌های سفید بلند و پهن که بی‌شباهت به بال‌های عقاب نبود، آمده، روبروی ماشین ایستاده و با چشمانی فراخ مرا نظاره می‌کرد. بینی کوچک و زیبایش از میان ابروهای نازک و بلندِ قوسی شکل، تا روی لبان قرمز گوشتالوی ناز آمده و مسیری را شکل می‌داد که امتدادش از شیار باریک چانه می‌گذشت و در آنی و به یک نگاه، تمامی هستی را بالا و پایین می‌کرد.
فرشته‌ی کوچک با اشاره‌ی دست مرا به سمت خود خواند و باز همانطور که داشت رویش را از من برمی‌گرداند همچنان با اشاره دست از بالای شانه‌اش می‌گفت که به آن سمت بروم. از ماشین پیاده شدم و ... صدای جیغ زنی، هوا را در جا منجمد کرد.
کمی ترس در دلم جا افتاد. کمابیش کنار در ماشین ایستاده بودم و هنوز دستم را از دستگیره بر نداشته بودم که متوجه شدم بیدار نیستم. این که بیدار نبودم امید خوشی در دلم انداخت که هرچه پیش بیاید خوب است و دلم را به اتفاقات سپردم.
فرشته کمی جلوتر رفته بود و پشت به من و ماشین طوری ایستاده بود که نور چراغ ماشین در قوس کمرش می‌لغزید. جاده‌ی خاکی، جایی در مناطق سردسیری و کوهستانی بود. شاید نزدیک ملایر، یا دهات اطراف. یا شاید دقیقا نمی‌دانم کجا بود. دستم را از دستگیره‌ی فلزی پیکان مدل ۵۴ رها کردم و به طرف او رفتم. اطراف برف آمده بود، اما جاده‌ی خاکی خشک بنظر می‌رسید. برفِ چند روز پیش بود. فرشته بوی مطبوعی از خودش متصاعد می‌کرد. نزدیکش رسیده بودم.
در دو قدمی یا شاید نزدیک‌تر، ناگهان برگشت و من که بطور غیر ارادی به پشت سرش نگاه می‌کردم، ناگهان نگاهم به چشمان عجیبش افتاد.
در آنی، زمین و زمانم بالا و پایین شد. چشم‌هایش را دقیق به خاطر ندارم چون چیزی که در آنها دیده بودم، برایم بسیار سخت‌تر و به یاد ماندنی‌تر بود. 
آنجا دوزخ بود. آتشین و داغ. زنان و مردان زیادی در دریاچه‌ای مذاب که بوی گوگرد می‌داد و در میان دیواره‌های بلندی محصور شده بود، از یکدیگر بالا می‌رفتند تا به رشته‌یِ نازکِ چوبیِ پوسیده و درهم‌تنیده‌ای که از اعماق آسمان تیره پایین میآمد، چنگ بزنند. صدای فریاد و ضجه میدادند. منظره‌ی پیش رو به هیچ وجه ترسناک نبود. اما دل آدم را به شدت می‌آزرد. دیدم پوست نیمی از صورت زنی که گویی تا پیش از این موهای بور و لوندی داشته و چهره‌اش که حالا چندان حالت قبلی خود را نداشت، طوری بلند شده بود که مویرگ‌های ریز و پرخونِ زیر پوستش سر باز کرده بودند و او آنقدر که ضجه زده بود دیگر صدایی از حنجره اش بیرون نمی‌آمد، هرچند بشدت در حال فریاد کشیدن بود. آنجا در میانه‌ی بالایی دیواره‌ی روبرو، سکویی آماده کرده بودند که مرد خوش سیمایی با روپوشی شبیه روپوش‌های بیمارستانی روانپزشکان، روی صندلی چوبی قهوه‌ای رنگی نشسته بود و با آرامش خاصی سیگار دود می‌کرد. زیر پایش ردیفی از زنها را از مو به دیواره صخره‌ای میخ کرده بودند. آنها لخت بودند و دست و پا می‌زدند. چهره‌هایشان ترکیده بود و به شدت وحشت داشت، گویی در نوبت این بودند که به مرداب مذاب انداخته شوند. پوست بدنشان پر از تاول‌هایی بود که سرباز کرده‌اند و هر لحظه منتظر این بودند که تاول دیگری بترکد. پایین آن زنها ردیفی از مردان از آلت‌هایشان آویزان و به کوه میخ شده بودند. آنها رگ‌های گردن‌هایشان پاره بود و چشم‌هایشان از درد گویی که داشت بیرون می‌زند. حالت تهوع به من دست داد. نگاهم را گرفتم و به سمت دیگری سپردم. اتاقی سفید بود که کاشی‌های سفید کوچک - همان‌هایی که در حمام‌های قدیمی دیده‌ایم - در آن کار شده بود. حالت دلهره را القا می‌کرد. آنجا کسی نبود. اتاق سفید با کاشی‌های خالی. حالت خواب داشتم. قلبم گرفته بود، طوری که نفس به سختی از سینه‌ام بیرون می‌آمد.
انگار که از سنگینی وزن بختکی که روی سینه‌ام نشسته است بیدار شده باشم، به چشم‌های فرشته باز گشتم و به سرعت نگاهم را از چشم‌هایش گرفتم. فرشته همچنان آرام بود اما احساس می‌کردم که دارد از پیش من می‌رود. 
پشت به من کمی جلوتر رفت و ناگهان بال کشید و در جهت ستاره قطبی که حالا دیده می‌شد در دل آسمان سیاه شب محو شد.
آنقدر جانم را از دست داده بودم که دیگر توان برگشتن به ماشین را نداشتم، اما هنوز صداها و اتفاقات اطرافم را می‌شنیدم. احساس می‌کردم بازی تمام شده است و من همین جا در این بیابان کوهستانی خواهم ماند و طعمه‌ی گرگ‌ها خواهم شد. هیچ خیالی به فکر یخ زده‌ام راه نداشت. دیگر چیزی به خاطر ندارم. گویا در آن لحظه مرده بودم.
...
روز - خارجی
حالا در جاده ی ملایرم. با پیکان ۵۴ سبز رنگ - تهران - ص
جاده‌ی دوطرفه‌ی زیباییه. بیابانی در کوهستان. هرچند اطراف برف زیادی نشسته اما جاده آسفالت تمیز و پاکی داره که آفتاب روش افتاده. کوه‌های اینجا بلندن. برای خودم چای ریخته‌ام و سیگاری روشن کرده‌ام و و آروم با شصت هفتاد تا دارم از کنار می‌رم. چند کلیلومتر عقب تر زده بود به سرم که جاده خاکی دست راستو بگیرم و برم تو دل کوه. اما نمی‌دونم یک چیزی، یک حسی، یک خوابی، یادم نیست، یکجور حس عجیبی می‌گفت که اون جاده خطرناکه. اما اصلا به نظر نمی‌اومد که یک همچین جاده‌ای باشه. اصلا از اون لحظاتی بود که آدم فقط با خودش فکر میکنه که یک کاری رو انجام بده یا نه.
جاده، مسیر نسبتا باریک و خاکی بود که میانه‌ی یک سلسله کوه رو از بالای یک رودخانه باریک می‌گرفت و ادامه می‌داد تا در آخر به برف می‌رسید. وسط راه جاده دیگه پیدا نبود. شاید می‌رفت پشت کوه های رشته کوه. 
واقعا به این قضیه بر اساس تجربه ایمان آورده‌ام که انسان باید به حس‌های خودش اعتماد کنه. بارها پیش اومده که به این الهامات غیبی اعتماد نکرده ام و بعد توی دردسرهای خیلی خیلی بد و ناجور افتاده ام. همین چند روز پیش پشت میز مطالعه نشسته بودم. با خودم گفتم که حساب و کتاب و مطالعه رو بگذارم کنار و خودم رو یک چایی باضافه یک سیگار مهمون کنم. اما دقیقا در همون حال بود که یک حسی می گفت الان نه. الان وقتش نیست. به حسم گوش نکردم و سیگارم رو روشن کردم. همون موقع که کبریت روشن در دستم بود و آوردم که سیگارم رو ورشن کنم احساس کردم چیزی روی پای بدون جورابم راه میره. از قضا چیزی که حس می‌کردم یک سخت پوست بود که پاهای زبری داشت. در اون موقعیت که نگاهم به کبریت بود و آرامش خاصی هم دچارم بود، کبریت را با دست راستم گرفته بودم و آرنجم روی میز بود. سیگار به لب سرم را پایین آوردم تا ببینم چی روی پایم راه می‌رود که ابتدا متوجه نشدم. چون چیزی روی پایم نبود. سرم رو بالا آوردم که سیگار رو روشن کنم. که آتش کبریت به انگشت‌هام رسیده بود. کمی پکر شدم. دوباره کبریت دیگه‌ای روشن کردم و تا آمدم سیگارم رو روشن کنم. همان احساس رو روی پایم کردم. سرم رو پایین بردم و شروع کردم به نگاه کردن پایم. چیزی نبود. شروع کردم پایم را به تکان دادن تا ببینم که آیا چیزی آنجا زیر میز هست که بوی موهایم من رو متوجه این کرد که کبریت روشن موهای سرم رو سوزانده. البته خدا را شکر خیلی نسوخته بود بلکه، کمی از جلوی موهایم سوخت و همین باعث شد که موهای زیبایم رو از ته بزنم. دیگر یادم رفت که زیر میز چی بود که روی پایم می آمد.
بعدا فردا یا پس فردا که نشسته بودم و نیمه‌های شب زیر نور چراغ مطالعه کتاب می‌خواندم، دوباره آن موجود را احساس کردم. بلند شدم و چراغ اصلی را روشن کردم و نشستم و خودم را به مطالعه زدم، اما تمام حواسم به پاهایم بود. هنوز آن موجود نامریی‌ِ سخت پوست به پایم نزدیک نشده بود. ربع ساعتی گذشت و نیامد. آنقدر که خسته شدم و مطالعه‌ام را شروع کردم. چند صفحه‌ای بیشتر نخوانده بودم که دوباره آن را روی پایم احساس کردم. آرام و بی‌حرکت به پشتی صندلی تکیه دادم و نگاهم را به پایم انداختم. قسمتی از کنار انگشت کوچک پای راستم زیر پرده بود و بقیه پایم که جوراب نداشت خالی بود و موجودی رویش راه نمی‌رفت. پایم را تکان دادم و بالاخره متوجه شدم که آن جانور سخت پوست با پاهای زبر پرده‌ی اتاقم بوده که بین پنجره و میزمطالعه‌ام از بالا تا پایین آمده بود.
بخاطر پرده اتاق، موهای سرم سوخته بود و کچل شده بود. اما پشت این اتفاق ساده همان حس و الهام غیبی بود که به من گفته بود که آن روز سیگار روشن نکنم. همین اتفاق و اتفاق‌های مشابه دیگر بود که باعث شده بود به این حس و این الهام غیبی دل بدهم و حالا هم چندی هست که به آن عمل می کنم. جاده ی خاکی را که چند کیلومتر قبل دیده بودم برای همین الهامات غیبی رها کرده بودم و مسیرم را به آن تغییر نداده بودم.
چیزی تا ملایر نمونده. اونجا زمین کوچکی هست و اطاقکی تا این چند هفته‌ی تابستون رو آروم بگیرم.

هیچ چیز کامل است

چهارشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۱، ۰۳:۲۵ ب.ظ

باید خاطر نشان کنم،‌ هیچ چیزی (چیز= هر چیزی که شما می‌توانید از آن صحبت کنید) کامل نیست. دلیل نقص چیزها، بطورکلی این است که هر چیزی ناخواسته وابسته است به یک مجموعه‌ای از تمام چیزهای دیگری که بی‌درنگ با آن چیز در ارتباطند.

چند نمونه مثال می‌آورم تا موضوع واضح‌تر شود.


۱- فرض کنیم (چیز=نمکدان). این نمکدان بطور خیلی اساسی مرتبط است با شما، بدلیل اینکه شمایید که نمکدان را مشاهده می‌کنید و از منظر نظر شماست که نمکدان برایتان معنی پیدا می‌کند. پس حداقل نمکدان به یک چیز مرتبط است - اگر به چیزهای دیگری مرتبط نباشد - و آن شمایید. پس می‌توان ادعا کرد که نمکدان در معنی خودش کامل نیست.


۲- فرض کنیم (چیز=درد). درد از درون نرون‌های عصبی شماست که معنی پیدا می‌کند. بنابراین درد با شما پیوسته است و بدون وجود شما معنی‌اش کامل نیست. و بدلیل اینکه جزء جدایی ناپذیر یک چیز معنی‌اش - در اینجا جزء جدایی ناپذیر چیز[درد] معنی‌اش[شما] - است، پس حداقل یک جزء از آن «چیز» کامل نیست. و بنابر تئوری مجموعه‌ها می توان ادعا کرد که: اگر یک جزء از «چیز»ی کامل نبود، آن «چیز» کامل نیست.
+[تئوری مجموعه‌ها در پاورقی توضیح داده خواهد شد]


۳- فرض کنیم (چیز=چیز). چیز معنی پیدا می‌کند وقتی شما آن را چیز می‌نامید. بنابراین به شما مرتبط است.


۴- فرض کنیم (چیز=شما). شما بطور کلی با خودتان مرتبط هستید، اما این دلیل بر نقص شما نیست زیرا شما امکان این را دارید که خودتان را بطور کامل درک کنید. نکته‌ی مهم اینجا این است که حداقل شما با هوایی که آن را تنفس می‌کنید در ارتباطید و بدون آن شما اصلاً معنای فعلی خود را نخواهید داشت. شما همچنین به مجموعه‌ی بینهایتی در ارتباطید که «شما» را تعریف می‌کنند.

توضیحات بیشتر خارج از حوصله‌ی این یادداشت خواهد بود.

 

پایان


Collection Theory:

 

IF (a ⊂ b)

and (a is not complete)

.....

So b must be not complete.

 

 

تئوری مجموعه‌ها:

اگر a زیرمجموعه‌ی b است و a کامل نیست؛ بنابراین b نمی‌تواند کامل باشد.

 

 

 



یادداشت‌های فلسفی

[ پروردگارا برای آنچه اهمیتی ندارد، چشمانی ضعیف به من بخش؛
و برای حقیقتِ خود، چشمانی روشن ]
دعایی متعلق به اُسقف آلبرتینی، نک به:
Dr. D. L. B. Wolff, Leipzig, 1854, iste, D.p. 293
مترجم: رویا منجم
..
در اینجا با انسان به معنی خاص کلمه سر و کار داریم. ببینیم چه‌هایش را چگونه می‌چیند و با خودش چگونه کنار می‌آید!
آیا راهی هست؟!
بعد از پنج سال که کم و بیش به انتشار نوشته‌هایم پرداختم، حالا بیشتر به این فکر می‌کنم که خطوط کلی را شفافتر و پررنگ‌تر از گذشته رسم کنم. لذا در اولین قدم، اسم وبلاگ را که سابق بر این با "یادداشت‌های یک نویسنده" شناخته می‌شد به "یادداشت‌های فلسفی" تغییر دادم.

دنبال کنندگان ۲ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید